به گزارش حیات، سریال «کلاغ» به کارگردانی محمدحسین مهدویان، بازگشتی به دهه ۵۰ و فضاهای پیش از انقلاب است. اما قسمت اول این اثر، به جای ارائه یک شروع کوبنده، همان آسیبهای ساختاری سریالهای پیشین این کارگردان (مانند زخمکاری) را با خود به همراه دارد. از کارگردانی خسته و متکی به دیالوگ گرفته تا فضاسازی سطحی و فقدان یک نقطه عطف دراماتیک، همگی دست به دست هم دادهاند تا مخاطب در پایان قسمت اول، انگیزه چندانی برای دنبال کردن قسمت بعدی نداشته باشد.
کارگردانی؛ دوربینی که فقط «ضبط» میکند
بزرگترین و مشهودترین مشکل «کلاغ» در همان دقایق ابتدایی خود را نشان میدهد، غیبت حسِ حضور کارگردان. ما با نوعی کارگردانی «خسته» و تنبل مواجهیم که در آن، دوربین صرفاً ابزاری برای ضبط دیالوگهاست. در قسمت اول، نه حرکت معناداری از دوربین دیده میشود، نه کاتهای ضربدار و بامعنا، و نه میزانسن یا دکوپاژ خاصی.
اکثر نماها با لنزهای تله و در قابهای مدیوم یا کلوزآپ ثبت شدهاند. این رویکرد باعث شده تا صحنهها فاقد عمق و پویایی باشند. برای مثال، در سکانس کلیدی و پرتنش بازجوییگونهی پدرزن (محسن قصابیان) از جلال (هادی حجازیفر)، دوربین صرفاً با کاتهای ساده و تکراری بین دو بازیگر جابهجا میشود. هیچ فشار بصری، هیچ تغییر اندازهی نما و هیچ استفادهی هوشمندانهای از موسیقی یا حرکت دوربین وجود ندارد تا استرس و موضع بالا به پایینِ پدرزن را به مخاطب منتقل کند. در نتیجه، این سکانس که میتوانست «شاهسکانس» قسمت اول و پایهای برای ادامهی داستان باشد، کاملاً خنثی و بیاثر از آب درمیآید.

فضاسازی؛ ویترینی از اکسسوری به جای خلق اتمسفر
سریال برای القای حس دهه ۵۰، تمام بار خود را بر دوش اکسسوریها انداخته است: لباسها، کبریتهای قدیمی، ماشینهای کلاسیک و... اما مشکل اینجاست که اگر این اشیاء را از قاب حذف کنید، سریال هیچ هویت زمانی مشخصی ندارد. کارگردان به جای «ساختن» فضا از طریق تصویر و نور، به نمایش اشیاء بسنده کرده است. در مقایسه، سریالی مانند «تاسیان» در همین بازهی زمانی، موفقتر عمل کرده و توانسته بود اتمسفر آن دوران را نه فقط با اشیاء، بلکه با حس و حال صحنهها بازسازی کند. در «کلاغ»، به دلیل غلبهی نماهای بسته و داخلی، این فضاسازی بسیار شکننده و مصنوعی به نظر میرسد.
فیلمنامه؛ بدون نقطه عطف
نقطهی ضعف قسمت اول، تلاش برای معرفی شخصیت محور «جلال» است. استفاده از نریشن (گفتار متن) به درونیکردن کشمکشهای این مأمور امنیتی ناراضی و زندگی عاشقانهی پنهانیاش کمک نکرده است. سریال به درستی نشان نمیدهد که جلال در خانهی بزرگش احساس تنهایی میکند و با همسرش (مینا وحید) فاصله دارد، در حالی که با معشوقهاش (سایه) صمیمی است.
فیلمنامه در یک نقطهی حیاتی شکست میخورد، فقدان نقطه عطف. یک قسمت اول ۵۸ دقیقهای باید در دقایق پایانی خود، نیروی محرکهای دراماتیک ایجاد کند تا مخاطب برای قسمت بعد تشنه بماند. اما ۵ دقیقهی پایانی «کلاغ» تنها به یک مکالمهی معمولی و بدون اوج ختم میشود. هیچ اتفاق کوبندهای رخ نمیدهد و هیچ گرهی جدیدی باز نمیشود. اگر این روند در دو سه قسمت آینده ادامه یابد و نقطه عطفی شکل نگیرد، سریال به شدت حوصلهسربر خواهد شد و مخاطب را از دست میدهد.

بازیگری و صداگذاری؛ تکرار و ناهماهنگی
هادی حجازیفر، همان الگوی همیشگی خود را تکرار میکند و هیچ لایهی جدید یا متفاوتی از بازیگریاش در این نقش به نمایش نمیگذارد. مهران غفوریان، با توجه به عملکرد ضعیف و پایینتر از استاندارد او در «زخمکاری»، حضورش در این سریال نیز با بدبینی نگریسته میشود. محسن قصابیان، اگرچه سعی در تغییر لحن و صداسازی برای نقش یک رئیس ساواک داشته، اما این صدا و لحن برای بسیاری از مخاطبان مصنوعی به نظر میرسد و یادآور ادای پیرمردها در تئاترهای کمدی است.
صداگذاری یکی از آزاردهندهترین مشکلات فنی قسمت اول، نوسان شدید سطح صداست. صدای نریشن و مونولوگهای درونی جلال آنقدر پایین است که مخاطب مجبور میشود صدای تلویزیون را زیاد کند، اما به محض قطع نریشن و شروع دیالوگهای عادی، صدا ناگهان بلند و آزاردهنده میشود. این عدم تعادل در میکس صدا، تجربهی تماشای اثر را مختل میکند.
در مجموع، «کلاغ» حسی کلیشهای «دهه فجری» را منتقل میکند؛ آثاری که لزوماً بد نیستند، اما فرمولشده، سفارشی و فاقد شور و اشتیاق شخصیِ سازنده هستند. وقتی کارگردانی اثری را با اعتقاد قلبی و دلی میسازد (مانند «ماجرای نیمروز»)، این باور در تکتک فریمهای اثر موج میزند. اما در «کلاغ»، به نظر میرسد مهدویان یا به این پروژه اعتقادی ندارد و یا آن را صرفاً به عنوان یک کار سفارشی پیش میبرد و سعی دارد با ترفندهایی، آن را دلی جلوه دهد. کیفیت نهایی اثر، به زودی این حقیقت را برای مخاطب آشکار خواهد کرد.
قسمت اول «کلاغ» نه افتضاح است و نه درخشان؛ بلکه اثری میانهرو، تکراری و فاقد هیجان لازم برای شروع یک سریال موفق است. این سریال حداکثر ۲ تا ۳ قسمت فرصت دارد تا با ایجاد یک نقطه عطف دراماتیک قوی، مسیر خود را اصلاح کند. در غیر این صورت، به دلیل کارگردانی ایستا و فیلمنامهی فاقد کشش، به سرعت در میان انبوه سریالهای شبکه نمایش خانگی گم میشود.
نظر شما