کد خبر 299016
۱۷ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۳

روزی عضو گروهک منافقین بود، اما حالا در تشییع رهبر اشک می‌ریزد

روزی عضو گروهک منافقین بود، اما حالا در تشییع رهبر اشک می‌ریزد

«حالم ناجور شد، دوام نیاوردم و با اولین پرواز برگشتم ایران…» این‌ها را زنی می‌گوید که پیش از انقلاب در آمریکا پوشش دیگری داشت، اما تماشای یک تصویر، او را به گهواره مقاومت بازگرداند. زنی که زرق‌وبرق آمریکا را رها کرد و به ایران آمد و امروز وسط معرکه چهارراه نواب برای تشییع رهبر شهید انقلاب ایستاده است.

به گزارش حیات به نقل از فارس، اینجا چهارراه نواب است؛ تقاطعی در دل تهران که نامش همیشه بوی نخستین جرقه‌های عصیان علیه استبداد و استعمار را می‌دهد. 

در حاشیه تشییع رهبر شهید در چهارراه نواب، زنی را می‌بینم که با یک قاب عکس قدیمی در بغل، تند تند به سمت میدان آزادی می‌رود. 

بانویی به نام «مهناز سحاوی» که ۷۳ بهار را از سر گذرانده است. میان نوحه‌های ممتد و سیل خروشان جمعیت، با چشم‌هایی سرخ و بغضی که پشت لبخند تلخش پنهان شده، توجهم را جلب می‌کند. 

او قاب عکسی را محکم در آغوش کشیده است؛ عکسی قدیمی از دوران ریاست‌جمهوری رهبر شهید. 

انتخاب این قاب عکس، اتفاقی نیست، تمام دارایی و شناسنامه زندگی اوست. قابی که سال‌هاست روی دیوار خانه‌اش جا خوش کرده. 

قاب عکسی که همین امروز صبح از روی دیوار خانه کنده تا هم‌قدم با میلیون‌ها نفر تشییعش کند.

* ان‌شاءالله آقا زنده است

منزلش در حوالی پارک وی تهران است، حالا ۱۳۰ و خورده‌ای روز از آن شب هولناک گذشته اما دل او از همان شب خون است. نهم اسفند که صدای انفجار در مرکز شهر پیچید، دست و پای مهناز لرزید. سریع با یکی از دوستانش تماس گرفت. 

با صدایی که می‌لرزید پرسید: «خانم دینی! فکر کنم بیت را زدند…» دوستش پشت خط سعی کرده بود دلداری‌اش بدهد که «نه بابا، ان‌شاءالله آقا زنده است»، اما دل مهناز گواهی دیگری می‌داد.

*زنی که در گروه منافقین دل داده انقلاب امام خمینی شد

حافظه‌اش به دهه‌ها قبل برمی‌گردد؛ به سال‌هایی که در آمریکا زندگی می‌کرد و هنوز حجابی نداشت. عضو گروهک منافقین شده بود. به همراه این گروهک پایش به سالنی باز شد که مأموریتش را تغییر داد؛ در آن سالن چشمش به عکسی از امام خمینی در دوران تبعید عراق افتاد. 

از دیگران پرسید این آقا کیست؟ گفتن این آقای خمینی است که علیه شاه پهلوی است و او را به عراق تبعید کردند. دیدن عکس امام همان و زیر و رو شدن دل مهناز همان. می‌گوید داستانش مفصل است، اما خلاصه‌اش اینکه همان‌جا تصمیمش را گرفت. با گذشته‌اش و بی‌حجابی خداحافظی کرد و با اولین پرواز به ایران برگشت…

برای این زن، انقلاب یک حادثه سیاسی تقویمی نبود، یک دگرگونی وجودی بود. می‌گوید: «جوان‌های ما باید قدر این انقلاب را بدانند».

او روزهای تلخ پیش از انقلاب را خوب به یاد دارد؛ روزهایی که سرمایه‌دار آمریکایی هتل هیلتون (هتل استقلال کنونی) را می‌ساخت و فرخ‌رو پارسا در مقام وزیر آموزش و پرورش و امیرعباس هویدا در صندلی نخست‌وزیری، برای بهایی کردن مصوبات مجلس نقشه می‌کشیدند. 

او فراموش نکرده که چطور کریم‌پور شیرازی را به خاطر نوشتن مقاله‌ای علیه شاه گرفتند، در گونی چپاندند، به کاخ سعدآباد بردند و زنده زنده آتش زدند. مهناز با نوعی اصرار مؤمنانه و افتخار تأکید می‌کند که از همان اول انقلاب، جاده را کج نرفته. به عقیده او، انتخاب بنیان‌گذار این انقلاب از همان ابتدا عالی و دقیق بوده است.

*کاش من فدای شما می‌شدم آقا 

اما روایت زندگی مهناز به گذشته‌ها محدود نمی‌شود؛ او زخم‌های امروز جامعه را هم با گوشت و پوستش لمس کرده است. بیست سال است که به عنوان مددکار داوطلب، زندگی‌اش را وقف جانبازان اعصاب و روان کرده است. 

وقتی از او می‌پرسم که اگر همین حالا جمعیت کنار می‌رفت و فرصت دیدار با آقا را داشتی، به عنوان آخرین حرف چه می‌گفتی، اشک روی گونه‌هایش می‌ریزد. 

 دستش را روی شیشه قاب عکس می‌کشد، آن را بیشتر به سینه‌اش فشار می‌دهد و با صدایی لرزان می‌گوید: «می‌گفتم آقای عزیزم، فدای شما بشوم من… واقعاً همه کسِ من شما بودید. کاش من فدای شما می‌شدم.»

 مهناز انتخاب امام خمینی برای آینده این انقلاب و سپردن پرچم به دست آقا سید علی خامنه‌ای را، عالی و دقیق توصیف می‌کند.

صحبتم با مهناز سحاوی تمام می‌شود. او می‌رود که به قرار آخرین دیدارش برسد و من از چهارراه نواب که به حرکت پرشور مردم چشم می‌دوزم خط روایتی تاریخ برایم روشن‌تر می‌شود. 

از روزی که جوانان پرشوری چون نواب صفوی غریبانه بذر مقاومت را در این خاک کاشتند، تا امروزی که رهبر شهید ایران در اوج اقتدار و با مشایعت میلیون‌ها تن از همین مردم تشییع می‌شود، یک خط مستقیم ترسیم شده است: خط ایستادگی. 

انتهای پیام//

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha