به گزارش حیات به نقل از فارس، شب از نیمه گذشته بود. شعرها یکییکی خوانده شده بودند و جلسه به ایستگاه همیشگی پایانش نزدیک میشد. محمدمهدی سیار، شاعر، ردیف دوم، تقریباً روبهروی رهبر شهید انقلاب نشسته بود و با خیال آسوده به شعرهای دیگران گوش میداد. سال قبل شعر خوانده بود و امسال گمان میکرد سهمش فقط شنیدن است.ساعت از یازده و نیم گذشته بود. نوبت به همان بخش پایانی جلسه رسیده بود؛ جایی که معمولاً چند چهره شناختهشده شعر میخواندند و بعد نوبت سخنرانی رهبر انقلاب میشد. آقا با لبخند گفتند: «حالا نوبت خاصهخرجیهای خود ماست.»همه تصور میکردند جلسه رو به پایان است که ناگهان نگاه ایشان در جمع چرخید و روی سیار مکث کرد.«آقای سیار! شما چیزی نمیخوانید؟»غافلگیر شده بود. نه برگهای آماده کرده بود و نه انتظار چنین دعوتی را داشت. با این حال فوراً گفت: «چشم، فقط یک رباعی میخوانم.»میکروفن را آوردند. سیار سلام کرد، بسمالله گفت و خواست رباعی را بخواند. اما ناگهان اتفاقی افتاد که هیچ شاعری دوست ندارد تجربهاش کند؛ شعر از ذهنش پرید. چند ثانیه سکوت. سکوتی که برای حاضران کوتاه بود و برای شاعر پشت میکروفن، طولانیتر از همیشه.هرچه در حافظهاش جستوجو کرد، خبری از رباعی نبود. از گوشه و کنار مجلس هم زمزمهها بلند شده بود: «غزل بخوان... غزل بخوان...» سرانجام لبخندی زد و با صداقتی شاعرانه گفت: «از ذهنم رفت.»جمع خندید. رهبر انقلاب هم با مهری پدرانه، بیتی در ستایش فراموشی خواندند:غافل دادیم دل به دستت، مارا یاد و تو را فراموش...
و فضای مجلس را از سنگینی آن چند ثانیه سکوت بیرون آوردند. سیار اجازه خواست به جای رباعی، غزلی بخواند که متنش را همراه دارد. موافقت شد و او غزل کوتاهش را آغاز کرد:
«خاموش لب به هجو جهان باز کرده است
این زخم ناگهان که دهان باز کرده است...»
غزل که تمام شد، خواست شوخی نیمهتمام ابتدای جلسه را کامل کند. عذرخواهی کرد که او هم در جمع «خاصهخرجیها» شعر خوانده است. رهبر انقلاب با لبخند پاسخ دادند:«البته استثنائا!»جلسه به پایان رسید؛ اما ماجرای آن رباعیِ فراموششده تمام نشد.شش سال بعد، در دیدار شاعران سال ۱۴۰۲، سیار دوباره پشت تریبون قرار گرفت. دلتنگ بود و صادقانه این دلتنگی را گفت:
« خیلی دلتنگتون بودیم آقا. نیست در عالم ز هجران تلختر/ هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن»
این بار پیش از خواندن شعر، سراغ همان خاطره رفت؛ خاطرهای که گمان میکرد شاید فقط در ذهن خودش مانده باشد.
گفت: « به خاطر همان حافظه خوب، یک رباعی بدهکار این جلسهام... آخرین باری که توفیق داشتم شعر بخوانم، نوشتم این را بخوانم، اما همان بود که یادم رفت.»تا آمد شعر را بخواند، رهبر شهید، گفت:« در آن جلسه من بیتی خوانده بودم، خاطرتان هست؟»سیار پاسخ داد «بله» و رباعی را خواند:« غافل دادیم دل به دستت، مارا یاد و تو را فراموش...»همانجا معلوم شد آنچه برای شاعر یک فراموشی چندثانیهای بود، در حافظه میزبان جلسه مانده است؛ حتی بعد از شش سال.سیار با لبخند گفت: «البته که دل ما به دست شماست و همیشه به یادتون هستیم...از دور بوسه بر رخ مهتاب میزدیم...»سپس رباعی خود را خواند.
حاضران شعر را شنیدند، اما شاید شیرینی اصلی ماجرا نه در غزل، که در همان چند جمله کوتاه بود؛ جایی که یک رباعی فراموششده پس از شش سال، دوباره از حافظهای دقیق و مهربان سر برآورد.
انتهای پیام//
نظر شما