کد خبر 296029
۲۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۹:۵۴

آخرین خاطره پدر از روزهای شیرین با سامان شهید

آخرین خاطره پدر از روزهای شیرین با سامان شهید

«صدای جیغ بچه‌ها هنوز تو گوشمه»؛ این جملات تلخ روایت پدر شهید ۸ ساله «سامان کرم زاده» از آخرین تماس تلفنی با معلم مدرسه اش در لحظه بمباران است.

به گزارش حیات، دانش آموز شهید «سامان کرم‌زاده»، کودک ۸ ساله مینابی، نهم اسفند ماه ۱۴۰۴ در جنایت هولناک حمله به مدرسه «شجره طیبه» میناب به شهادت رسید. او که متولد ۷ شهریور ۱۳۹۷ بود و در کلاس دوم دبستان تحصیل می‌کرد، یکی از کوچک‌ترین قربانیان این فاجعه بود. روایت پدرش از لحظه قطع شدن تماس تلفنی با معلم مدرسه درست همزمان با صدای انفجار و فریادهای کودکان، و سپس شناسایی پیکر سامان تنها با زخم قدیمی روی لبش این حادثه را به یکی از تأثرانگیزترین پرونده‌های شهادت کودکان تبدیل کرده است.

آخرین خاطره پدر از روزهای شیرین با سامان شهید/ ماجرای سوزناک شناسایی پیکر شهید ۸ ساله مینابی

«فرزاد کرم‌زاده» پدر شهید والامقام «سامان کرمزاده» توضیح می‌دهد: پسرم سامان ۸ سالش بود. از کلاس اول در مدرسه شجره طیبه تحصیل کرد و در همین مدرسه ماند. پسری خوب و مودب که دلم برایش خیلی تنگ شده است. اسکیت سواری می‌کرد و علاقه به درس داشت. یک روز قبل از این اتفاق، روز جمعه، با هم بودیم. همسرم خانه مادرش بود و سامان نزد من مانده بود.

آن روز آمد و به من گفت: بابا. امروز من میهمان تو هستم. گفتم: باشه بابا. امروز تو میهمان من و با هم هستیم. تمام روز را با هم بودیم و هر چه آن روز دوست داشت برایش گرفتم. هیچ وقت لحظات آخر زندگیش را یادم نمی‌رود. روزی که پسرم نزد خودم بود. خیلی با هم خوش گذراندیم.

برای سامان از مدرسه تا بهشت راهی نبود

در حسرت زیارت مشهد با قطار ماند

سامان بچه‌ای بود که در رفاه بود. خدا را شکر و چیزی برایش کم نداشتم. هیچ کمبودی نداشت. اما یک‌چیز در قلبم سنگینی میکند به من‌گفته بود: من را امسال عید با قطار ببرید به مشهد. زیارت امام رضا (ع) را خیلی دوست داشت. ما همیشه با پرواز می‌رفتیم سفر. سامان، اما می‌گفت: من دوست دارم با قطار برم. قطار برایش یک رویا بود. یک آرزوی ساده. اما متأسفانه نتوانستیم ببریم و الان حسرتش مانده است.

برای سامان از مدرسه تا بهشت راهی نبود


از زخم لب تا شناسایی فرزند

روز حادثه در یکی از شهرهای اطراف میناب بودم. حوالی ساعت ۱۱:۲۰ صبح، تماسی از شماره‌ای که ذخیره نداشتم دریافت کردم؛ یکی از معلمان مدرسه بود که همین‌قدر من صداشو شنیدم... صدای جیغ بلند شد و تلفن قطع شد. صدا جیغ بچه‌ها هنوز تو گوشمه. پس از قطع شدن خط و چند بار تماس ناموفق، حدود ۴ دقیقه بعد یکی از اقوام به من زنگ زد و خبر داد که مدرسه مورد حمله قرار گرفته است. خودمان را به مدرسه رساندیم...
اما سخت‌ترین لحظه برای این پدر، جستجوی پیکر فرزندش میان اجساد سوخته و ترکش‌خورده بود. او در این خصوص می‌گوید: سامان چند سال پیش در تصادف لبش پاره شده بود. دکتر گفت: باید بزرگتر بشود و بعد عملش کنیم. دنبال پیکر می‌گشتیم...
اینجا همه بچه‌ها صورت‌هایشان سوخته بود و پر خاک. ما از رو همان لب سامان، سامان رو شناختیم که لبش گوشت آورده بود و زخم شده بود. این زخم که روزی قرار بود جراحی شود، به تنها نشانه‌ای تبدیل شد که پسرم را پیدا کنم.

امیدوارم به لطف خدا، به لطف حماسه‌ساز مردم ایران و خون پاک این شهیدای عزیزمان، حق این‌ها گرفته شود. جهان در اندیشه دریافت پاسخی است از اینکه کودکان معصوم و این دانش‌آموزان و معلمان به چه گناهی کشته شدند. تنها چیزی که جهان می‌بیند، این است که جناینکارانی، چون آمریکا و اسرائیل حاضرند تمام معصومیت و مظلومیت‌ها را در تحقق اهداف پلیدشان ذبح کنند.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha