کد خبر 148308
۲ شهریور ۱۳۹۹ - ۱۶:۲۶

شهید لشگری به روایت خلبان ها

شهید لشگری به روایت خلبان ها

پایگاه خبری حیات- شهید حسین لشگری، شش هزار و چهارصد و ده روز اسارت کشید، شانزده سال در سلول های انفرادی و هجده سال تمام اسیر بود و شکنجه شد. بیست و هشت ساله رفت و پیرمرد برگشت.جمعه ای که گذشت سالرو ز شهادتش بود . این بار دفتر خاطراتش را از زبان خلبانها گشودیم و آنها برای رفیق شهیدشان سنگ تمام گذاشتند.

 

 

بگو من بودم که اولین بمب را ریختم و برو دنبال زندگی ات !

نیروی هوایی ارتش جمهور اسلامی ایران ده سال بعد از سقوط هواپیمای شهید لشکری، یعنی همزمان با آزادی اسرا در سال 1369 به اطلاعات موثقی دست می یابد که لشکری زنده است. در آن زمان برای ما مسجل شده بود که ایشان زنده هستند  و دولت ایران پیگیری را شروع کرد، ولی برای عراقی ها مهم بود که  به منظور متهم کردن ایرانی ها به عنوان آغازگر جنگ حسین لشکری را نگه دارند.

 می خواستند با متهم کردن ایران، خسارت های چند میلیارد دلاری را به گردن ایران بیاندازند و لشکری سند ارزشمندی بود که در دستشان بود و اظهارات او بعنوان یک  خلبان دلیل مستندی محسوب می شد. شهید لشکری هفت سال بعد از دوستان اسیرش به میهن باز می گردد، ببیند در آن هفت سال و چند ماه چه موقعیت های سنگینی را تجربه می کند. خیلی افراد در چنین موقعیتی می شکنند و فرو می ریزند. اگر شهید لشکری حاضر می شد چند دقیقه می نشست پشت دوربین و به نفع صدام حرف می زد حتما خود را از آن شرایط سخت رها می کرد. بعد از آزادی برای ما نقل کردکه صدام این قول را به او داده بود که اگر به عنوان خلبان اسیر ایرانی بنشیند دو کلمه حرف بزند  وضعیت اسارت او بکلی دگرگون می شود  اما چنین سخنی از دهان شهید لشکری مرادف با شکست ما در جنگ می شد. لشکری برای ما نقل می کرد که عراقی ها به او پیشنهاد زندگی در هر نقطه ای از جهان را داده بودند، هر گوشه ای از آمریکا که بخواهد به او گفته بودند حتی حاضرند زن و بچه اش هم کنارش بیاورند.

 « تو فقط دو دقیقه.. سه دقیقه بگو من بودم که اولین بمب را ریختم و برو دنبال زندگی ات». اما لشکری محکم می ایستد منافع ملی اش و کش را به آسایش نمی فروشد و 18 سال اسارت را تحمل می کند.

راوی : سرتیپ خلبان باز نشسته دکتر احمد مهرنیا

همکلاسی صبور و شوخ طبع

افتخار داشتم که در سال 1353 همراه این شهید   بزرگوار وارد خدمت در نیروی هوایی شده و اموزش های نظامی را با هم شروع کنیم. در آن مرحله آموزش های نظامی برای کسانی که به تازگی از پشت میز دبیرستان آمده بودند و وارد محیط نظامی شده بودند مقداری سخت بود و همواره از سختی های آن گله می کردیم. مخصو.صا برای عملیاتی که به عنوان آمادگی رزمی می بایستی انجام می دادیم. هیچ وقت فراموش نمی کنم که شهید بزرگوارمان حسین لشکری که همدوره بودیم همیشه یک نوع صبوری و آرامش خاصی داشت وقتی ما خلبانان آموزشی از مسئولان دانشگاه گله می کردیم ، به ما می گفت « بچه ها به هرحال قرار است روزی خلبان شویم . کار سختی را انتخاب کرده ایم و باید بتوانیم از عهده مانورهای نظامی با اموزش های نظامی سختی که از ما می گیرند برآییم» شهید لشکری از بدو ورود به نیروی هوایی آدم بسیار مقاوم و سخت کوش بود. من هیچ وقت ندیدم از چیزی گله کند . همیشه از همان ابتدا که او را شناختم صبر در چهره او نمایان بود. در برابر انواع سختی ها مقاومت می کرد. لازم می دانم به این نکته اشاره کنم  که حسین لشکری آدم خوش برخورد و بذله گو بود . زمانی که برای پرواز به قلعه مرغی می رفتیم، همیشه با اتوبوس می رفتیم  با چهره خندان روی رکاب اتوبوس می ایستاد و از همان جا برای بچه ها صحبت می کرد و مزاح می گفت. با شوخ طبعی اش خستگی را از تن مان در می آورد

راوی : سرتیپ دوم بازنشسته ، خلبان جواد محمدیان

 

 

 

انقلابی و ایثارگری

شهید لشکری، یک خلبان بسیار ساده و صاف و انسانی مومن بود. در همان اوایل که حرکت های انقلابی در ایران شروع شده بود به طرز چشمگیر به پادگان های ارتش و میان نیروهای نظامی سرایت نکرده بود، در دزفول تعدادی از خلبانان انقلابی بودیم که یکی از شاخص ترین این افراد شهیدحسین لشکری بود ایشان بیش از همه فعالیت می کرد و یکی از فعالترین افراد هسته انقلابی بود.

ایشان در واکنش به حمله افراد چماقدار به شهر دزفول در روز 17 دی سال 1357، تعدادی از خلبانان پایگاه شبانه را گرد هم آورد تا نسبت به این حمله که منجر به تخریب برخی از اماکن شهر شده بود اعتراض کنیم. ماموران ساواک و شهربانی آن زمان تصمیم گرفتند همه ما را دستگیر کنند و به خاش بفرستند که خوشبختانه  انقلاب پیروز شد و  این تصمیم ناکام ماند.لشکری لیدر بود  و  همه بچه های پایگاه او را قبول داشتند به طور مثال در آستانه پیروزی انقلاب، روز 21 بهمن پرسنل پایگاه به اداره ضد اطلاعات پایگاه حمله کردند و آنجا را به تصرف خود در آوردند. فرمانده وقت  آن اداره سروان جورابچی بود پرسنل خشمگین پایگاه قصد داشتند او را به قتل برسانند اما حسین لشکری با آن روش و منش انسانی که داشت از این کار جلوگیری کرد. وقتی که پرسنل جورابچی را کتک می زدند خود را روی بدن او انداخت و به نوعی حائل ایجاد کرد تا کتک نخورد. در آن حادثه ده ها مشت لگد به صورت و بدن شهید لشکری که می خواست با یک حرکت انسان دوستانه جان جورابچی را نجات دهد، اصابت می کند. در نهایت جورابچی را از جاده شهر شوش به دزفول می برد و تحویل مرحوم ایت الله قاضی روحانی سرشناس می دهد.

راوی : سرتیپ خلبان بازنشسته جلال آرام

حالات روحی شهید لشگری وقتی در عراق کاملا تنها شد

ویژگی های شخصیتی این شهید بزرگ در دوران دفاع مقدس فراوانند. از نظر عقیدتی و سلوک اخلاقی بسیار انسان فاضلی بود  انس او به قران و علاقه خاصی که به ائمه معصومین داشت زبانزد خاص و عام بود. به اعتقاد من حسین یک روح الهی داشت و برداشت دیگری که از او دارم این است که مطیع امر ولایت بود. در همه زمینه ها به مرم خدمت می کرد همواره می گفت من 18 سال نشستم اکنون باید به مردم خدمت کنم. از مطالب جالبی که برای من تعریف می کرد این است که شرایط سختی را در زندان های عراق گذراند

به دفعات او را برای اعدام بردند. در آن ده سال آخر اسارت شدت فشارها بر حسین لشکری بیشتر شد. چون دوستانش همه برگشته بودند او تنها شده بود. روزها به او آب و غذا نمی دادند، در سلول انفرادی نگه اش داشته اند ولی لب به سخن نگشود. برای من نقل کرده بود که روزی که که متوجه شد ماندنی شده به خداوند گفته است : خدایا زمانی مرا آزاد کن که قرآن را حفظ کرده باشم. یعنی کل قران را حفظ کرده باشم. زمانی که دوستانم برگشته بودند دو جزء از قران مانده بود که حفظ نکرده بودم. گفتم خدایا قبل از بازگشت به وطن دو خواسته از تو داشتم یکی اینکه قران را بصورت کامل حفظ کنم و دیگری به زبارت کربلا بروم. می گفت وقتی همه اسرا آزاد کردند و من ماندم خوشحال شدم به دلیل اینکه می خواستم  بخشی که هنوز حفظ نشده بود را حفظ کنم. زمانیکه تمام قران را حفظ کردم به سراغم آمدند و گفتند می خواهیم تو را به کربلا ببریم.  از اینکه خواسته هایم محقق شد خیلی خوشحال شدم.

راوی : سرتیپ خلبان بازنشسته محمد طیبی

پرستار خلبان ها در ابوغریب بود

در آن دو سالی که در ابوغریب با ایشان بودم متوجه شخصیت ویژه شهید حسین لشکری شدم . انسان خیلی ارام و خونسرد بود. هنگام صحبت کردن جوک های زیادی می گفت. باهم زیاد شوخی داشتیم. من خودم را خیلی مدیون شهید لشکری می دانم. قبل از اینکه اسیر شوم چون سرعتم خیلی زیاد بود وقتی پریدم بیرون دندان هایم  بر اثر فشار هوا و فشار آن پرشی که مرا انداخت بیرون ، شکستند. فک هایم به هم خوردند و شکستند. به همین علت فک هایم چرک کردند . بدنم چرکین شد و به پاهایم سرایت کرد. به مدت یکسال و نیم به صورت مقطعی فلج بودم و در این مدت شهید لشکری به من رسیدگی می کرد. زمانی که فلج بودم و نمی توانستم راه بروم شهید لشکری ساعت نه شب می آمد مرا کول می کرد و دستشویی می برد. چون عراقی ها ساعت 9 شب درهای سلول را می بستند و بچه ها باید قبل از آن وقت می رفتند دستشویی و پس از آن درهای دستشویی بسته می شد. گاهی می آمد مرا بغل می کرد و به سلول دیگری و آنجا می نشستیم با دوستان دیگر صحبت می کردیم. من را فراشید صدا می کرد با شوخی به من می گفت بلند شو بیا کولم بریم. خیلی حواس او جمع بودکه نکند ماموران عراقی بیایند و در سلول ها را ببندند و من جا بمانم. در ان حالت بیماری، مرتب من را تر  و خشک می کرد و مانند یک مسئول  یا پرستار بود.

راوی : جانیاز آزاده سرتیپ خلبان فرشید اسکندری

 

 

 

  علیه استاد  آمریکایی اش شهادت داد

هنگام تحصیل در آمریکا، هر دو همدست شده بودیم تا استاد خلبان مان را که افسر ایمنی گردان هم بود کتک بزنیم. این استاد خلبان با بچه های ایرانی بدرفتاری می کرد. همه بچه ها هم او را می شناختند و این داستان را می دانند. به یاد دارم روزی سر کلاس آمد و با حالت توهین آمیز گفت بچه های ایرانی خیلی از آداب و رسوم آمریکایی ها را رعایت نمی کنند. واقعا راست هم می گفت، خیلی از چیزهایی که امریکایی ها می خواستند  ما رعایت کنیم برای حفظ ارزشهای دینی و سنتی خودمان رعایت نمی کردیم. من و حسین لشکری در واکنش به اظهارات تو هین آمیز استادمان  به دفتر فرمانده گردان رفتیم و به او گفتیم نمی خواهیم خلبان شویم اگر قرار است این آقای کاپیتان مرتب بخواهد به ما توهین کند. طوری شد که او وادار به عذرخواهی شد. او را به گردان پروازی های ایرانی آوردند و به طور رسمی عذرخواهی کرد ولی بر لجاجت های خودش با ایرانی ها اصرار ورزید و نمره بسیار عالی مرا مردود کرد. من هم نسبت به کردار غیر اصولی او مجدد اعتراض کردم حسین لشکری که هم این صحنه را دیده بود با کمال شجاعت آمد از من دفاع کرد و شهادت داد. معمولا در دوره تحصیل کسی جرات نمی کرد به نفع خلبان ها و  به زیان استاد امریکایی شهادت بدهد

راوی :  سرتیپ خلبان بازنشسته جلال آرام

از آخرین پروازش خبر داشت

یک روز با شهید حسین لشکری درباره پرواز صحبت می کردیم، به من گفت : «محمد می خواهم آخرین پرواز را به زودی انجام می دهم». تصور من این بود که می خواهد با هواپیما پرواز کند. به او گفتم حسین به من و تو که دیگر هواپیما نمی دهند . گفت: چرا می دهند. شامگاه دو روز بعد در آخرین جلسه ای که در مدیریت پردیسان داشتیم، آن شب مقداری ناراحتی پیدا کرد نیمه شب حال او خیلی وخیم شد که او را به بیمارستان لاله انتقال دادیم که متاسفانه دیر شده بود. آن موقع بود که من متوجه منظور او از آخرین پرواز شدم . حسین لشکری واقعا پرواز ملکوتی انجام داد. واقعا به ملکوت اعلی پرواز کرد. این نشان می دهد که خیلی چیزها را می دانست.

راوی : سرتیپ خلبان بازنشسته محمد طیبی

برچسب‌ها