به گزارش حیات، شهید «سورنا حسین پور»، متولد ۹ خرداد ماه ۱۳۹۸ در شهرستان میناب بود. دانش آموز کلاس اول دبستان شجره طیبه میناب، کودکی شش ساله و نیم بود که در کنار بازیهای کودکانه، با قرآن، نماز و زیارت عاشورا انس داشت. سورنا در خانوادهای رشد کرد که تلاش داشت از همان سالهای نخست زندگی، فرزند خود را با مفاهیم دینی و مذهبی آشنا کند؛ اما آنچه از روایت پدرش برمیآید، تنها تلاش خانواده برای تربیت مذهبی او نیست، بلکه علاقهای است که بهتدریج در وجود این کودک شکل گرفت؛ علاقهای که در رفتارهای روزمرهاش نیز دیده میشد. اما در ادامه از فاجعهای روایت میکند که خانوادهاش را در سوگ ابدی فرزند کوچکشان نشاند و خاطره او را برای همیشه با نام دانشآموزان شهید این مدرسه پیوند زد.

کودکی که با قرآن مأنوس بود
من و همسرم از همان سالهای نخست زندگی سورنا تلاش میکردیم او را با قرآن، دعا و زندگی ائمه اطهار (ع) آشنا کنیم. به دلیل شرایط کاری، ۲ هفته سرکار بودم و چند روز در کنار خانواده حضور داشتم. در همین فرصتها سعی میکردیم بچههایمان را با آموزههای دینی آشنا کنیم. سورنا را از حدود پنجسالگی در کلاس قرآن و حفظ قرآن ثبتنام کردیم. البته علاقه او به قرآن فقط به کلاس رفتن محدود نمیشد. ما هر روز در خانه قرآن میخواندیم و او از همان دوران خردسالی صدای تلاوت قرآن را میشنید. کمکم به این فضا انس گرفت و گاهی کنارم مینشست و آیات را با همان زبان کودکانه خودش تکرار میکرد.
ما هر روز قرآن میخواندیم و این کار به بخشی از زندگی روزمرهمان تبدیل شده بود. سورنا گاهی خودش میآمد و میگفت: «بابا با هم قرآن بخوانیم.» برای من شیرین بود که میدیدم این علاقه بهتدریج در وجودش شکل گرفته و دیگر لازم نیست برای قرآنخواندن به او اصرار کنم.
زیارت عاشورا؛ لالایی شبهای سورنا
یکی از خاطراتی که هیچوقت از یادم نمیرود، علاقه سورنا به شنیدن زیارت عاشوراست. شبها میگفت: «زیارت عاشورا بگذار تا بخوابم.» با صدای زیارت عاشورا بیدار میشد و با همان صدا به خواب میرفت. زمانی که او را به مهدکودک میبردم، گاهی در مسیر، زیارت عاشورا پخش میکردم. آنقدر به این صدا عادت کرده بود که برایش آرامشبخش شده بود. او زیارت عاشورا و دعای عهد را از شدت علاقه حفظ کرده بود.
سعی میکردم بچهها را با نماز هم آشنا کنم، اما نه با اجبار. وقتی نماز میخواندم، اجازه میدادم سورنا و برادرش در کنارم بازی کنند. مهرها را برایشان میگذاشتم و با هم بازی میکردند. میخواستم از همان کودکی، نماز و عبادت برایشان با محبت و خاطره خوب همراه باشد، نه اینکه احساس کنند مجبورند کاری انجام دهند. به نظرم وقتی بچه از کودکی با قرآن و نماز مأنوس شود، این آشنایی بهتدریج در وجودش ریشه میدواند. سورنا هم همینطور بود؛ گاهی خودش برای شنیدن زیارت عاشورا یا خواندن قرآن پیشقدم میشد. این رفتارها برای ما نشان میداد که علاقهاش فقط نتیجه خواسته ما نیست، بلکه خودش هم با این فضا ارتباط برقرار کرده است.
خانوادهای که مدرسه را با دقت انتخاب کرد
برای انتخاب مدرسه سورنا خیلی دقت کردیم. من و همسرم حدود ۲۰ روز، یعنی نزدیک به دو هفته، مدرسههای مختلف را بررسی کردیم تا مطمئن شویم محیطی را انتخاب میکنیم که با دغدغههای تربیتی ما هماهنگ باشد. وقتی به مدرسه شجره طیبه رفتیم، برنامههای مذهبی آن توجه ما را جلب کرد. درباره برنامههای مدرسه تحقیق کردیم و با مدیر آن صحبت کردیم. برگزاری نماز جماعت و توجه به آموزشهای دینی هم برای ما اهمیت داشت. نگرانی ما این بود که فرزندمان در محیطی قرار نگیرد که رفتارهای نامناسب را یاد بگیرد و با چیزهایی که در خانه برای آموزش آنها تلاش کردهایم، فاصله پیدا کند. برای همین، فقط به اسم مدرسه اکتفا نکردیم و سعی کردیم از نزدیک با فضای آن آشنا شویم.

کودکی مهربان، حساس و پایبند به ادب
سورنا بچهای باهوش، پرتحرک و در عین حال بسیار حساس نسبت به رفتار اطرافیان بود. دوست داشت با کسانی رفتوآمد کند که مؤدب باشند و حرفهای نامناسب نزنند. اگر کسی با صدای بلند یا با لحن نامناسب صحبت میکرد، ناراحت میشد و گاهی از من میخواست که دیگر آن افراد به خانه ما نیایند. او در ارتباط با بچههای دیگر هم برای خودش معیارهایی داشت. در مدرسه دوستانی پیدا کرده بود، اما در کوچه با هر کسی بهراحتی صمیمی نمیشد؛ چون اگر حرف یا رفتاری میدید که با اخلاقش سازگار نبود، ترجیح میداد با آن بچه بازی نکند.
یک بار قرار بود برای خرید به مغازه برویم. سورنا به بچههایی که در کوچه بازی میکردند فکر میکرد و میخواست برای آنها هم چیزی بخریم. در ماجرای دیگری، با یکی از بچهها بحث کردند و دعوایشان شد. تلاش کردم آنها را آشتی بدهم و به هم نزدیک کنم تا دوباره با هم دوست شوند. بعد از اینکه آشتی کردند؛ سورنا بهم گفت برای دوستش یک هدیه بخریم. اینطور نبود که نسبت به بچههای دیگر بیتفاوت باشد؛ رفتار و ارتباط با دیگران برایش اهمیت داشت.
سورنا خیلی پرتحرک بود. گاهی از صبح که بیدار میشد تا شب، لحظهای آرام نمیگرفت. حتی برای بررسی همین موضوع او را نزد پزشک بردیم. با این حال، در کنار این جنبوجوش، هوش و حافظه خوبی داشت و بعضی چیزها را با دیدن فیلمهای آموزشی یا شنیدن چندباره یاد میگرفت.
دلتنگی پدر؛ پسری که پشت در منتظر میماند
یکی از شیرینترین خاطراتم از سورنا مربوط به زمانی است که از سر کار برمیگشتم. در یکی دو سال آخر، وقتی میدانست قرار است برگردم، گاهی دم در اتاق میخوابید تا وقتی وارد خانه میشوم، او را ببینم و در آغوش بگیرم. این خاطره هنوز هم برایم زنده است. آن روزها شاید به نظر میرسید یک اتفاق ساده و کودکانه است، اما حالا که سورنا را در کنار خودم ندارم، همان لحظهها برایم ارزش دیگری پیدا کردهاند.
من در نمازهای واجبم همیشه از خدا میخواستم شهادت نصیب خودم و فرزندانم شود. این دعا را بارها تکرار کرده بودم، اما تصور نمیکردم سورنا در ششسالگی به چنین سرنوشتی برسد. فکر میکردم اگر قرار باشد این سعادت نصیبش شود، زمانی خواهد بود که بزرگ شده و تشکیل خانواده داده است. اما خداوند تقدیر دیگری رقم زد. وقتی این اتفاق افتاد، به یاد دعاهای خودم افتادم. دلم میسوخت و هنوز هم داغ فرزندم برایم سنگین است، اما در کنار این اندوه، به اعتقادی که همیشه داشتهام پایبند هستم.

در جستوجوی سورنا میان آوارها
وقتی خبر حمله به مدرسه شجره طیبه را شنیدم، ابتدا باورم نمیشد. همسرم با من تماس گرفت و گفت خبرهایی درباره هدف قرار گرفتن مدرسه شنیده است. خانه ما حدود پنج دقیقه با ماشین تا مدرسه فاصله داشت. اول تصور نمیکردم مدرسه بچهها هدف قرار گرفته باشد. بعد از چند دقیقه، خبرها جدیتر شد. همسرم گفته بود موشکهایی را در آسمان دیده است. من هم با سرویس مدرسه تماس گرفتم. راننده گفت به محل رسیده و مدرسه آسیب دیده است و از وضعیت بچهها خبر دقیقی ندارد.
با شنیدن این حرفها، دیگر نتوانستم آرام بمانم. تلاش کردم خودم را هرچه سریعتر به مدرسه برسانم. وقتی به آنجا رسیدم، با صحنهای روبهرو شدم که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. ساختمان مدرسه آوار شده بود و خانوادههای زیادی با نگرانی دنبال فرزندانشان میگشتند. من هم میان آوارها به دنبال نشانهای از سورنا میگشتم. در اطراف محلی که فکر میکردم کلاس او قرار داشته، تکهای از برگه دفتر پیدا کردم که نام سورنا روی آن نوشته شده بود. دیدن نام فرزندم در میان آن همه ویرانی، لحظه بسیار تلخی بود.

شناسایی پیکر سورنا؛ از روی جورابهای ورزشی
حدود دو روز در جستوجوی نشانهای از سورنا بودیم. آن روز لباس ورزشی پوشیده بود و در نهایت از روی جورابهای قرمزرنگش توانستیم او را شناسایی کنیم. هیچوقت تصور نمیکردم روزی برسد که برای پیدا کردن فرزندم مجبور شوم به نشانهای مثل جورابهایش تکیه کنم. ما از روی همان نشانه و با بررسی آنچه در اختیارمان قرار گرفت، توانستیم هویتش را تشخیص دهیم. برای من و خانوادهام بسیار سخت بود. پدر و مادر هیچوقت برای چنین لحظهای آماده نیستند. من تا پیش از آن روز، سورنا را در حال بازی، قرآنخواندن و رفتوآمد در خانه میدیدم؛ اما ناگهان باید در میان آوارهای مدرسه به دنبال نشانهای از او میگشتم.
دو برادر کوچکتر؛ تسلایی در روزهای دلتنگی
سورنا دو برادر کوچکتر به نامهای حسین و ابوالفضل داشت. بعد از این اتفاق، بارها با خودمان گفتیم خدا را شکر که این دو فرزند را داریم و میتوانیم آنها را در آغوش بگیریم. ابوالفضل از نظر چهره و بعضی رفتارها شباهت زیادی به سورنا دارد. گاهی کارهایی میکند که ما را به یاد برادر شهیدش میاندازد. وقتی او را بغل میکنم، خاطرات سورنا برایم زنده میشود.
من و همسرم تلاش میکنیم به خاطر این دو فرزند، زندگی را ادامه دهیم و مراقبشان باشیم. البته این به معنای فراموش کردن سورنا نیست؛ جای او همیشه در خانه و قلب ما باقی میماند. اما وجود حسین و ابوالفضل به ما کمک میکند که با وجود دلتنگی، به زندگی ادامه بدهیم. خانوادههایی بودند که در این حادثه همه فرزندانشان را از دست دادند و دیگر فرزندی در خانه ندارند. وقتی به آنها فکر میکنم، بیشتر قدر این دو پسر را میدانم و خدا را شکر میکنم که هنوز میتوانم صدای خنده و بازی بچههایم را بشنوم.
سوز دلی که تا ابد باقی است
دلتنگی برای فرزند با هیچ داغ دیگری قابل مقایسه نیست. من هم عزیزان دیگری را از دست دادهام، اما داغ فرزند حال و هوای دیگری دارد. هنوز هم سوز این داغ را احساس میکنم، ولی در کنار آن، به اعتقادم درباره شهادت و جایگاه شهدا فکر میکنم. همیشه به یاد سورنا هستیم. گاهی با بچهها درباره او حرف میزنیم و خاطراتش را مرور میکنیم. بعضی وقتها رفتارهای ابوالفضل ما را به یاد سورنا میاندازد و احساس میکنیم یاد او همچنان در خانه ما زنده است. برای من، سورنا فقط خاطرهای از گذشته نیست. هنوز وقتی به روزهای زندگیمان فکر میکنم، حضورش را احساس میکنم؛ همان پسری که کنارم قرآن میخواند، شبها زیارت عاشورا میخواست و هنگام بازگشت من از کار، منتظرم میماند.
این حادثه نباید فراموش شود
من معتقدم اتفاقی که برای دانشآموزان مدرسه شجره طیبه افتاد، نباید فراموش شود. وقتی مدرسهای هدف قرار میگیرد و کودکان جان خود را از دست میدهند، خانوادهها برای همیشه با داغی روبهرو میشوند که هیچ چیزی نمیتواند جای خالی آن بچهها را پر کند. بعد از این حادثه، در میان اطرافیان و همکارانم افرادی بودند که درباره اتفاقات و شرایط پیشآمده نگاه متفاوتی پیدا کردند. من با خودم فکر میکردم اگر روایت این حادثه حتی بر نگاه یک نفر هم تأثیر بگذارد و باعث شود درباره آنچه بر سر کودکان آمده بیشتر فکر کند، بازگو کردن این خاطرات ارزش دارد.
دشمنی که واقعاً دلش برای مردم میسوزد، به مدرسه و بچههای کوچک حمله نمیکند. ما باید درباره آنچه اتفاق افتاده صحبت کنیم تا واقعیت از یاد نرود و خانوادههای این دانشآموزان احساس نکنند که رنج و داغشان به فراموشی سپرده شده است. من دلم برای سورنا تنگ میشود؛ برای صدایش، بازیهایش، قرآنخواندنهایش و لحظههایی که منتظرم میماند. اما به یاد دارم که او چقدر با زندگی و خانوادهاش انس داشت و چقدر لحظههای ساده خانه برایمان شیرین بود. سورنا فقط شش سال و نیم کنار ما زندگی کرد، اما خاطراتش همیشه با ماست. هنوز هم وقتی قرآن میخوانیم یا صدای زیارت عاشورا را میشنویم، به یاد او میافتیم و احساس میکنیم بخشی از وجودش در زندگی ما جریان دارد.
انتهای پیام/ آرش سلیمیفر
نظر شما