کد خبر 304016
۵ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۲:۳۰

از اشک‌های کودکی در حرم تا شهادت در لباس سربازی وطن

از اشک‌های کودکی در حرم تا شهادت در لباس سربازی وطن

علیرضا قاسمی‌زاده علیپور جوانی بود که مسئولیت‌پذیری، ایمان و احترام به خانواده را در زندگی خود به نمایش گذاشت؛ جوانی که از کودکی با قرآن مأنوس بود و در نخستین زیارتش از حرم امام رضا(ع) بی‌اختیار اشک ریخت. پدر شهید در گفت‌وگویی با نوید شاهد، از سال‌های زندگی، روحیه خدمت و مسئولیت‌پذیری فرزندش و سخنی می‌گوید که سال‌ها پیش بر زبان علیرضا جاری شد و پس از شهادتش معنایی متفاوت پیدا کرد.

به گزارش حیات،  شهید «علیرضا قاسمی‌زاده علیپور» از جوانانی بود که دوران کوتاه زندگی خود را با ایمان، مسئولیت‌پذیری، تلاش و احترام به خانواده سپری کرد. او که در دوران خدمت سربازی نیز با جدیت به وظایف خود عمل می‌کرد، تنها پنج ماه تا پایان خدمت فاصله داشت که در بامداد چهارشنبه ۲۴ تیرماه ۱۴۰۵، در جریان حمله به محل استقرار نیروهای ارتش جمهوری اسلامی ایران به شهادت رسید.

پدر شهید در گفت‌وگو با نوید شاهد کرمان، از آخرین روزهای خدمت فرزندش، روحیه مسئولیت‌پذیری او، علاقه‌اش به خدمت و کمک به دیگران و خاطراتی از دوران کودکی و جوانی علیرضا سخن گفته است؛ خاطراتی که تصویری از شخصیتی مؤمن، پرتلاش و بی‌ادعا را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد.

در ادامه، بخش پایانی این گفت‌وگو را می‌خوانید:

 از آخرین روزهای خدمت شهید برایمان بگویید. آیا در آن روزها احساس می‌کردید اتفاق خاصی در پیش است؟

پدر شهید: علیرضا حدود ۱۰ ماه از خدمت سربازی‌اش را پشت سر گذاشته بود و تنها پنج ماه دیگر تا پایان خدمتش باقی مانده بود. با وجود سختی‌های خدمت، هیچ‌گاه گلایه‌ای از شرایط نداشت. هر بار که با خانواده تماس می‌گرفت، بیشتر از اینکه از خودش بگوید، جویای احوال ما بود و سعی می‌کرد دلگرمی بدهد. او مسئولیتش را با عشق انجام می‌داد. حتی وقتی در مرخصی بود، اگر همکارانش از بخش بازرسی تماس می‌گرفتند و برای انجام امور رایانه‌ای یا اداری به کمکش نیاز داشتند، با حوصله آن‌ها را راهنمایی می‌کرد. احساس مسئولیت برای علیرضا فقط محدود به ساعات اداری یا دوران حضور در پادگان نبود؛ او خودش را در برابر کاری که پذیرفته بود، متعهد می‌دانست.

خبر شهادت فرزندتان چگونه به شما رسید؟

پدر شهید: آن روز، یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی ما بود. بامداد چهارشنبه ۲۴ تیرماه ۱۴۰۵، در جریان حمله به محل استقرار نیروهای ارتش، علیرضا به همراه دوست و همرزم صمیمی‌اش، شهید حسین جعفری‌نژاد، شهید عباس حسن‌شاهی و جمعی دیگر از کارکنان و سربازان ارتش جمهوری اسلامی ایران به شهادت رسید. پذیرفتن این خبر برای خانواده بسیار سخت بود، اما وقتی به سال‌ها زندگی علیرضا نگاه می‌کنم، می‌بینم او همیشه آرزوی شهادت داشت و خداوند نیز این آرزوی خالصانه را نصیبش کرد. برای ما، شهادت او اگرچه داغی سنگین بر دل گذاشت، اما مایه افتخار و سربلندی نیز هست.

شما به آرزوی شهادت فرزندتان اشاره کردید. آیا امروز وقتی به گذشته نگاه می‌کنید، احساس می‌کنید برخی رفتارها یا سخنان او نشانه‌ای از این سرنوشت بود؟

پدر شهید: بله، بارها این احساس را داشته‌ام. هنوز هم وقتی به گلزار شهدای روامهران می‌روم، سخنان علیرضا در ذهنم زنده می‌شود. سال‌ها در آن گلزار، جای یک مزار خالی بود و اهالی امیدوار بودند روزی پیکر یک شهید گمنام در آنجا آرام بگیرد. اما هر بار که علیرضا همراه دوستانش به زیارت شهدا می‌رفت، با اطمینان می‌گفت: «این جای خالی، جای من است.» آن روزها شاید کسی باور نمی‌کرد، اما امروز همان نقطه، محل آرام گرفتن پیکر خودش است. هر بار که کنار مزارش می‌ایستم، احساس می‌کنم خداوند از مدت‌ها قبل، این مسیر را برای او مقدر کرده بود.

یکی از خاطراتی که همیشه از علیرضا در ذهن شما مانده، نخستین سفر او به مشهد مقدس است. لطفاً آن خاطره را برای مخاطبان ما تعریف کنید.

پدر شهید: این خاطره را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. علیرضا حدود چهار یا پنج سال بیشتر نداشت که برای نخستین بار همراه خانواده به زیارت حضرت امام رضا(ع) رفتیم. آن زمان تنها فرزندمان بود. به دلیل ازدحام جمعیت، او را در آغوش گرفته بودم تا راحت‌تر وارد رواق شویم. هنوز ضریح را ندیده بود و من هم چیزی درباره فضای حرم برایش توضیح نداده بودم. فقط منتظر بودم ببینم اولین واکنش یک کودک چهار یا پنج ساله در برابر آن صحنه چه خواهد بود. همین که چشمش به ضریح مطهر حضرت رضا(ع) افتاد، بی‌اختیار اشک از چشمانش جاری شد. نه چیزی گفت، نه سؤالی پرسید؛ فقط با نگاه به ضریح گریه می‌کرد. در آن لحظه، میان آن همه جمعیت، به جای اینکه از شلوغی یا عظمت حرم تعجب کند، چنان با دل به امام رضا(ع) متوسل شده بود که اشک امانش نمی‌داد. همان‌جا احساس کردم این کودک، قلبی متفاوت و روحی بسیار پاک دارد. هنوز هم هر وقت آن صحنه را به یاد می‌آورم، همان حس در دلم زنده می‌شود.

اگر امروز بخواهید شخصیت شهید علیرضا قاسمی‌زاده علیپور را در چند جمله برای نسل جوان توصیف کنید، چه خواهید گفت؟

پدر شهید: من همیشه می‌گویم علیرضا یک جوان معمولی بود؛ اما همان کارهای معمولی را به بهترین شکل انجام می‌داد. اهل درس بود، کار می‌کرد، به خانواده احترام می‌گذاشت، نماز و قرآن را فراموش نمی‌کرد، دنبال روزی حلال بود، به مردم کمک می‌کرد و هیچ‌وقت خودش را از دیگران بالاتر نمی‌دید. شهادت، یک‌شبه نصیب انسان نمی‌شود. علیرضا سال‌ها برای ساختن خودش تلاش کرد؛ با اخلاص زندگی کرد، با صداقت کار کرد و با ایمان قدم برداشت. به اعتقاد من، همین سبک زندگی بود که او را به مقام شهادت رساند.

 در پایان، اگر پیامی برای جوانان و مخاطبان نوید شاهد داشته باشید، چه خواهید گفت؟

پدر شهید: از همه جوانان عزیز می‌خواهم قدر عمر و فرصت جوانی را بدانند. علم بیاموزند، اهل کار و تلاش باشند، به پدر و مادر احترام بگذارند، حلال و حرام را جدی بگیرند و در هر مسئولیتی که هستند، امانتدار مردم باشند. فرزند من هیچ‌گاه به دنبال شهرت نبود؛ فقط می‌خواست خدا از او راضی باشد. یقین دارم اگر امروز نام و یادش زنده مانده، به خاطر همین اخلاص است. امیدوارم جوانان ما ادامه‌دهنده راه شهدا باشند و با ایمان، صداقت، خدمت به مردم و عشق به ایران اسلامی، آینده این کشور را بسازند.

پایان سخن

گفت‌وگو با پدر شهید «علیرضا قاسمی‌زاده علیپور» تنها روایت زندگی یک جوان شهید نیست؛ روایت نسلی است که بی‌هیاهو زندگی کرد، بی‌ادعا خدمت کرد و در نهایت، جان خود را در راه دفاع از میهن و آرمان‌های انقلاب اسلامی تقدیم کرد. شهید علیرضا قاسمی‌زاده علیپور، از کودکی با قرآن مأنوس بود، در جوانی طعم تلاش و استقلال را چشید، خدمت را وظیفه خود دانست و سرانجام با آرزویی که سال‌ها در دل داشت، به دیدار معبود شتافت؛ آرزویی که حتی جایگاه ابدی‌اش را نیز سال‌ها پیش با یقین و آرامش به زبان آورده بود. یاد و نام این شهید والامقام، برای همیشه در حافظه مردم روامهران، رفسنجان و ایران اسلامی زنده خواهد ماند.

انتهای پیام/

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha