کد خبر 302697
۲۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۸:۰۵

روایت تجلیل رهبر شهید انقلاب از چهار بانوی آزاده

روایت تجلیل رهبر شهید انقلاب از چهار بانوی آزاده

رهبر شهید انقلاب با مطالعه کتاب «من زنده‌ام» از چهار بانوی آزاد به ویژه «معصومه آباد» نویسنده کتاب تجلیل کردند و نوشتند: کتاب را با احساس دوگانه‌ اندوه و افتخار و گاه از پشت پرده‌ اشک، خواندم و بر آن صبر و همت و پاکی و صفا، و بر این هنرمندی در مجسم کردن زیبایی‌ها، زشتی‌ها، رنج‌ها و شادی‌ها آفرین گفتم.

به گزارش حیات به نقل از ایرنا، امروز ۲۶ مرداد سی و ششمین سالروز بازگشت نخستین گروه از آزادگان به میهن اسلامی است اما قبل از این تاریخ نیز برخی از مجروحین و امدادگران با وساطت هلال احمر صلیب سرخ جهانی به ایران بازگشتند که مریم آباد یکی از این آزادگان است که به همراه سه دختر در ابتدای حمله رژیم بعثی به کشورمان در جاده آبادان به اسارت درآمدند و پس از حدود ۴۰ ماه آزاد شدند.

این بانوی آزاده سال‌ها پس از آزادی با نوشتن کتاب «من زنده‌ام» ضمن بیان خاطرات دوران چهار ساله‌ اسارت خود و سه بانوی دیگر به نام‌های فاطمه ناهیدی، حلیمه آزموده و شمسی بهرامی در زندان‌های رژیم بعث صدام به وضعیت رقت‌بار اسیران ایرانی و عراقی در زندان‌های الرشید، موصل و عنبر پرداخته است.

تجلیل رهبر شهید انقلاب از چهار بانوی آزاده

حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب در مهر سال ۹۲ پس از مطالعه کتاب «من زنده‌ام» در تقریظی بر این کتاب نوشتند: کتاب را با احساس دوگانه‌ اندوه و افتخار و گاه از پرده‌ اشک، خواندم و بر آن صبر و همت و پاکی و صفا، و بر این هنرمندی در مجسّم کردن زیبائی‌ها و زشتی‌ها و رنج‌ها و شادی‌ها آفرین گفتم. گنجینه‌ یادها و خاطره‌های مجاهدان و آزادگان، ذخیره‌ عظیم و ارزشمندی است که تاریخ را پربار و درس ها و آموختنی‌ها را پرشمار می کند. خدمت بزرگی است آنها را از ذهن ها و حافظه‌ها بیرون کشیدن و به قلم و هنر و نمایش سپردن. این نیز از نوشته‌هایی است که ترجمه‌اش لازم است. به چهار بانوی قهرمان این کتاب بویژه نویسنده و راوی هنرمند آن سلام می فرستم.

کتاب «من زنده‌ام» به قلم معصومه آباد و ویراستاری آزاده میرشکاک در ۵۵۲ صفحه توسط انتشارات بروج به چاپ رسیده است. به مناسبت سالروز ورود آزادگان بخش‌هایی از این کتاب را مرور می‌کنیم:

چرا این کتاب را نوشتم؟

این کتاب را نوشتم که بگویم من زنده‌ام که فراموش نکنیم... که ما آزادگان هنوز شب‌ها با کابوس زندان الرشید و استخبارات، قتلگاه‌های عنبر، رمادیه، تکریت و موصل از خواب می‌پریم؛ بی‌آنکه سازمان‌های مدافع حقوق بشر به آن همه جنایات پاسخی داده باشند... من زنده‌ام که فراموش نکنیم قصه ۳۰۰ شهید غریب اردوگاه‌ها و زندان‌های عراق را و یادمان نرود برای رژیم بعثی عراق چقدر جان اسیر، بی‌بها و ارزان بود. کاش دنیا بداند که بعثی‌ها چطور در جشن تموز (پیروزی کودتای صدام) رضا زاهدی را مجبور کردند آواز بخواند و برقصد و او تن به این کار نداد و یک سرباز عراقی آن‌قدر او را زد که بر اثر خونریزی مغزی از دنیا رفت.

کاش دنیا بداند که بر اسیران جنگی عملیات رمضان چه رفت و از برادر فرزام‌فر بپرسد که بعثی‌ها جشن تموز را در جبهه چگونه برگزار کردند و چگونه در مقابل چشمان بهت‌زده آنها اسرا را به رگبار بستند و با تانک‌های تی ۶۲ پیکر آنها را با خاک یکسان کردند و تعداد دیگری را آتش زدند و هرچه بچه فریاد زدند، آنها بیشتر هلهله و پایکوبی کردند و در آخرین بخش این ضیافت، عده‌ای دیگر را به تانک و جیب‌های نظامی بستند و آن‌قدر روی زمین کشیدند تا به شهادت رسیدند. کاش دنیا بداند محمدعلی جعفری بر اثر ضربه‌های چوب بر سرش شهید شد. کاش دنیا بداند مجید عامری بیمار نبود؛ او تمام ماه رمضان را روزه گرفته بود اما دو روز بعد به اسهال مبتلا شد اما نه بر اثر این بیماری بلکه بر اثر ضربات شلاق به شهادت رسید؛ بی آنکه سازمان‌های بشردوستانه سر بچرخانند و بپرسند آنجا چه خبر است!

کاش دنیا بداند در مهر سال ۱۳۵۹، نه در جبهه بلکه در شهر هزار و یک شب بغداد در مقابل نعره افسر عراقی که به بهانه‌ این‌که بدانند چه کسی حرس خمینی (پاسدار) است، می‌خواست ۵۰ نفر را به رگبار ببندد، علیرضا الهیاری خودش را از صف بیرون کشید و گفت «نکشید! اینها هیچ کدام حرس خمینی نیستند. فقط من حرس خمینی هستم.» و لحظاتی بعد علیرضا ایستاده به زمین افتاد. کاش دنیا بداند جمال ابراهیم‌پور بعد از ۴۵ روز دست و پنجه نرم‌کردن با مرگ به بیمارستان صلاح الدین برده شد و هیچ وقت برنگشت و اسرای بعدی که به آن بیمارستان رفتند، به چشم خود دیدند که جمال روی تختش نوشته بود «من را اینجا به قتل رساندند.»

تجلیل رهبر شهید انقلاب از چهار بانوی آزاده

کاش دنیا سیدجلیل حسینی را بشناسد، سیمای ملکوتی او را ببیند و از دوستش سیدیونس علی‌حسنی، مرثیه‌سرای اردوگاه موصل که او را غسل و کفن کرد، بپرسد که او در آخرین لحظه چه گفت. کاش دنیا بداند گوشت تن رضا رضایی از شدت شکنجه‌ها چنان شکافته بود که کابل‌های بعثی به استخوان‌های او می‌پیچید اما عطش‌شان فرو نمی نشست. بر زخم‌هایش نمک ریختند و باز راضی نشدند و تن شرحه‌شرحه‌اش را روی خرده‌شیشه‌ها غلتاندند و دست آخر او را به برق وصل کردند. کاش دنیا جسم رضا را می‌دید و به سازمان‌های بشردوستانه هبوط انسانیت را نشان می‌داد.

... کاش دنیا بداند اردوگاه تکریت جایی بود دیوار به دیوار جهنم که اسرای بسیاری از جمله قدرت‌الله رحمتی در آنجا بر اثر تشنگی و بی‌آبی به شهادت رسیدند. کاش دنیا بداند برای ما و تاریخ ما مایه فخر و مباهات است که فتح‌الله عزیزی سواد نداشت اما وقتی در اردوگاه خواندن و نوشتن را آموخت اولین جمله‌ای که نوشت این بود «من تا آخرین قطره خونم مقاومت خواهم کرد» و به این شعار عمل کرد. کاش دنیا بداند دست‌های حسین صادق زاده به هر خاکی می‌خورد، زمینش سبز می‌شد و از برکت دست‌های او باغچه کوچک اردوگاه سبز شده بود اما بر اثر ضربه کابل، خون‌دماغ شد و آنقدر خون از دست داد تا شهید شد. راستی در کدام نقطه این دنیا در قرن بیستم کسی بر اثر خون‌دماغ مرده است؟

کاش دنیا بداند که آدم‌فروش‌ها و خائنان، محمد رضایی را به بهای یک پاکت سیگار فروختند و دودش را به هوا فرستادند و زیر برگ فوتش را امضا کردند که به مرگ طبیعی مرده اما آنها که محمد را به دلیل شدت جراحاتش نمی‌توانستند غسل دهند، می‌دانستند حقیقت چیست... و در پایان پس از ۳۰ سال این بار سنگین را که بر شانه‌ام بود، زمین گذاشتم تا بگویم در قاموس ظالمان، ظلم‌بارترین واژه «اسارت» است. (۸ تا ۱۲)

دردناک‌تر از درد سیلی

تمام مقنعه مثل آستین‌ها و پایین مانتو هم هنوز به خون میرظفرجویان آغشته بود. لکه‌های خون مثل گلبرگ‌های خشکیده به سیاهی می‌رفتند. مقنعه‌ام قهوه‌ای بود و فقط بوی خون را استشمام می‌کردم. چشم‌هایم در میان زخمی‌ها نگاهی آشنا را می‌جست که یکباره به تصویر خالکوبی رستم و مار زنگی روی بازویی برخوردم. یادم آمد این همان جوانی بود که سید تکاور را به او سپرده بودم و سفارش کرده بودم زخمش را محکم فشار دهد. هنوز دستش با کمربند به گردنش آویزان بود.

بی‌آنکه مصلحت اندیشی یا تقیه کنم از دیدن او خیلی خوشحال شدم. از مریم فاصله گرفتم و با شوق به سمت او رفتم و پرسیدم «از آن تکاور مجروح چه خبر؟» هنوز پاسخی از او نشنیده بودم که سنگینی سیلی دکتر سعدون بر صورتم، سرم را ۱۸۰ درجه چرخاند. فکر کردم مغزم از دهانم بیرون ریخته. دهانم پر از خون و لب‌هایم به رعشه افتاد. برادرهای مجروح ایرانی با شنیدن صدای سیلی، همه نیم‌خیز شدند اما کاری از دست کسی بر نمی‌آمد. سربازها با گفتن مشتی اراجیف ما را بیرون انداختند و بعد از مدتی ما را سوار خودرو به سمت مقصدی نامعلوم حرکت دادند.

رد سیلی دکتر سعدون بر صورتم نقش بسته بود. مریم برای دلداری دادن به من، با گوشه مقنعه‌اش، دهان خون‌آلودم را پاک می‌کرد اما دردناک‌تر از درد آن سیلی، این بود که برای اولین بار در عمرم یک دسته غریبه و نامحرم را بر صورتم احساس کرده بودم. این حس، آنقدر برایم چندش‌آور بود که برای خلاصی از آن به ناچار از سرباز نگهبانی که در خودرو همراه ما بود، تقاضای آب کردم تا شاید بتوانم رد دست‌های ناپاک و نامحرم دکتر سعدون را از صورتم تطهیر کنم. مریم که از پرس‌وجو و کنجکاوی من به شدت عصبانی شده بود، گفت «حالا فهمیدی میرظفرجویان کجاست؟» گفتم نه و با بغضی که گلویم را فشار می‌داد، ادامه دادم «اما فهمیدم خودم کجا هستم.»

تجلیل رهبر شهید انقلاب از چهار بانوی آزاده

دیدن چند مجروح ایرانی و فضای حاکم بر مرز ایران و عراق، حال و هوای در وطن بودن را برایم زنده نگه داشته بود اما مسیری که ماشین در آن حرکت می‌کرد، بوی غربت و مرارت می‌داد. دلم می‌خواست بپرسم کجا می‌رویم اما هنوز بوی خون در دهانم می‌پیچید و لبانم خشک بود و راستش را بخواهید می‌ترسیدم که طرف دیگر صورتم هم نجس شود. بعد از یک ساعت به اردوگاهی رسیدیم که با سیم‌های خاردار محصور شده بود و در محوطه‌اش تعدادی اتاق وجود داشت. نمی‌دانستم آنجا کجاست. دیگر برایم مهم نبود کجا هستم. وقتی در ایران نباشم، دیگر چه فرقی می‌کرد کجا باشم. من از شهرم، خانه‌ام و خانواده‌ام دور شده بودم. (۱۸۴ و ۱۸۵)

صف کتک‌خوری یا هواخوری؟

بچه‌ها را نوبتی و از روی ملاک و معیار خودشان و البته به کمک چند تا از عناصر خودفروخته خودمان انتخاب می‌کردند. ناجوانمردتر از عراقی‌ها خودی‌هایی بودند که به بهای چند نخ سیگار، چوب حراج به انسانیت و مردانگی و غیرت می‌زدند. آنها انگشت روی بچه‌ها می‌گذاشتند و آنها را به اتاق شکنجه روانه می‌کردند. این افراد ایرانی‌هایی بودند که برای ادامه زندگی، خون دیگران را می‌ریختند و برای اینکه رنج کمتری را تحمل کنند، دیگران را به رنج بیشتر می‌انداختند. این جاسوس‌ها روی هر کس انگشت حرس الخمینی (پاسدار) می‌گذاشتند، او را با پای خودش می‌بردند اما روی چهار دست و پا و چهره خونین و مالین برمی‌گرداندند که اصلا قابل شناسایی نبود.

معیار حرس خمینی بودن، ریش و نماز بود. توی این چند روز هم که ریش همه بلند شده بود. سربازهای عراقی، وقتی می‌آمدند داخل که حرس خمینی انتخاب کنند، جلوی بینی‌شان را به علامت تعفن می‌گرفتند. طبیعی بود! ۲۰۰ نفر آدم بالغ را در یک اتاق ۲۴ متری گذاشته بودند و روزی یک بار در را به رویشان باز می‌کردند. بچه‌ها برای اینکه این فضای ظالمانه و دلخراش را قابل تحمل کنند، همه‌چیز را به خنده و شوخی گرفته بودند. می‌نشستند توی صفحه کتک‌خوری اما اسمش را گذاشته بودند هواخوری. لباس‌های ضخیم و آستین‌بلند را چندتایی تن همدیگر می‌کردند که شدت ضربات کابل‌ها را کمتر احساس کنند. بعضی‌ها را از سر غیظ و غضب، خارج از نوبت بی‌اندازه شکنجه می‌دادند.

یکی از بچه‌ها می‌گفت «آخه اوستا کریم! این هم شد انصاف؟ تا بچه بودیم زیر شلاق آقامون بودیم. مدرسه رو که شدیم زیر شلاق معلم رفتیم. مدرسه هم که تمام شد افتادیم زیر شلاق این نامسلمون‌ها.» یکی دیگر گفت «شانس را ببین! من فردا آخرین روز خدمت وظیفه‌ام بود.» یکی دیگر گفت «قسمت ما رو ببین که با ویزا و بلیط آمریکا اسیر عراقی‌ها شدیم. اگر دو روز جنگ دیرتر شروع شده بود من حالا تگزاس بودم!»

وصیت یک چوپان اسیر

هرکس سرگرم تحلیل شانس و تقدیر خودش بود. هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که دوباره احضار شد. بعد از یک وقفه دو ساعته به خودشان و به بچه‌ها استراحت دادند اما دوباره شروع کردند. این بار انگشت شومشان را روی عزیز چوپون و چند نفر دیگر گذاشتند. بچه‌هایی که با عزیز به اتاق شکنجه رفتند، تعریف کردند: عزیز را از پا آویزان کرده و با شلاق به سر و صورتش می‌کوبیدند. وقتی پایش را باز کردند، کلت روی شقیقه‌اش گذاشتند و به او گفتند «عزیز! این تیر خلاص است. هر وصیتی داری سریع بگو تا دوستانت به خانواده‌ات برسانند.» آنقدر به سر عزیز ضربه زدند که به لکنت افتاد و دیگه نمی‌تونست حرف بزنه. خون از دهان و دل و روده‌اش بیرون می‌ریخت. آب به سر و صورتش زدند و گفتند بهت فرصت می‌دهیم که وصیت کنی. امشب تیر خلاص سهم توست.

عزیز التماس می‌کرد و فرصت وصیت می‌خواست. بعد از نیم ساعت که آرام شد، عراقی‌ها کنجکاو شده بودند که بفهمند عزیز چه وصیتی دارد! در حالی که از دهان و حلقش خون می‌ریخت، با لکنت زبان گفت «از گوسفندهایی که آورده ام، یکی را برای سلامتی امام خمینی قربانی کنید.» وقتی مترجم این جمله را برایشان ترجمه کرد، دوباره تنش را با شلاق تکه پاره کردند. وقتی او را به اتاق انداختند، دیگر قدرت تکلم نداشت و قابل شناسایی نبود. دیدن این صحنه‌ها بسیار دردآور بود. فقط باید تحمل می‌کردیم. بر اثر ضربات زیادی که بر سرش وارد شده بود، پی در پی دچار تشنج می‌شد و صبح همان روز بعد از چند بار تشنج به شهادت رسید. در حالی که برادرها هنوز آنجا بودند، بعدازظهر همان روز ما را سوار خودروی امنیتی کردند و از آنجا بردند. سرگشته و بی‌قرار با کوله‌باری از درد و شکنجه برادرانمان راهی مقصدی نامعلوم شدیم. (۲۰۶ تا ۲۰۸)

انقلاب جاروکش‌ها

از صدای پا کوبیدن و سلام نظامی سرباز، متوجه شدم که به مقصد رسیده‌ام. متوقف شدم و روی صندلی چرخداری نشستم. فکر کردم شاید باید آماده گرفتن عکس امنیتی باشم اما صندلی با سرعت بسیار زیاد به چرخش درآمد و به زمین افتادم. نمی‌خواستم تحقیرشده در گوشه‌ای افتاده باشم. بلند شدم و ایستادم عینک را از چشمانم برداشتم. در اتاقی بزرگ و مجلل و پرنور سه نفر پشت میز در مقابل من نشسته و دو سرباز هم مقابل در ورودی ایستاده بودند. تلویزیون در حال نمایش تصاویری از صدام بود؛ تصویری که ده‌ها بار از تلویزیون بصره در آبادان دیده بودم. صدام، طناب یک قبض توپ را می‌کشید و با شلیک توپ، فرمان شروع حمله هوایی، زمینی و دریایی همزمان با استقرار ۱۲ لشکر زرهی مکانیزه و گارد ریاست جمهوری به بیش از هزار کیلومتر از مرز مشترک با ایران صادر می‌شد. صدام در مجلس عراق حاضر شده و صریحاً اعلام کرده بود قرارداد ۶ مارس ۱۹۷۵ الجزیره از طرف ما ملغی است و با نفی منافع ایران در مجامع بین‌المللی تاکید کرد که عراق برای ایران در اروندرود حقی قائل نیست.

یکی از آنها پرسید:

- معصومه طالب؟

- بله.

- شنو شغلچ؟ (شغلت چیه؟)

- محصلم.

- عربستانی؟

حالا دیگر فهمیده بودم منظورش یعنی اهل خوزستان هستی؟ سرم را به معنی مثبت تکان دادم.

- انت جنرال؟ (تو ژنرالی؟)

سرم را تکان دادم که نیستم اما برای توضیح بیشتر گفتم:

- انا ما اعرف عربی (من عربی بلد نیستم)

- can you speak english ؟

- a little.

- فارسی حرف بزن. من ایرانی هستم.

تعجب کردم! فارسی را بدون لهجه کردی یا عربی حرف می‌زد.

- چطور ژنرال شدی؟

- من ژنرال نیستم و ۱۷ سال دارم. ژنرال شدن نیاز به دوره‌ها و زمان طولانی دارد. گفت «نه، برای ژنرال خمینی شدن فقط انقلابی بودن کافیه.»

- نماینده فرماندار هم که هستی! یک دانش آموز با فرمانداری چه کار داره؟

متوجه شدم پرونده‌ای که مقابل اوست، مربوط به من است. از این دو تکه کاغذ چه پرونده قطوری ساخته بودند... یادم آمد توی تنومه که اینها دنبال حرس خمینی بودند، اغلب بچه‌ها می‌گفتند «ما کناس هستیم.» خیلی‌ها اصلاً نمی‌دانستند کناس یعنی چه اما وقتی می‌گفتند کناس هستند آنها را به حال خودشان رها می‌کردند، همه همین کلمه را به کار می بردند. گفتم کناس (جاروکش) هستم. افسر بعثی گفت «چرا همه ایرانی‌ها جاروکش هستند؟» مترجم ایرانی گفت «همه ایرانی‌ها جاروکش نیستند. انقلاب خمینی، انقلاب جاروکش‌ها بود.(۲۲۸ تا ۲۳۰)

از زندان الرشید تا گوانتانامو!

گردش طبیعت خبر از به شکوفه نشستن نهال‌ها می‌داد و من به دنبال بوی گل‌های باغ حیاط خانه‌مان بودم. زمستان تمام زور خودش را در روزهای آخر سال زده بود. صدای بادهای بهاری توانسته بود سکوت سلول ما را بشکند و ما را از در به دیواری که به فضای بیرون صندوقچه یعنی خیابان اصلی منتهی می‌شد، ببرد. چند روزی می‌شد که دوباره راهرو شلوغ شده بود. دائم صدای چرخاندن کلیدها در قفل درها و صدای ضربه‌های پی در پی کابل‌ها بر تن و بدن زندانیان شنیده می‌شد. به دنبال آن ناله‌ها به هر سلولی که می‌رفتیم بی توجه به حضور عراقی‌ها و جابجایی‌ها دعای «امن یجیب» و دعای توسل می‌خواندیم.

همه واژه ها برای اولین بار در ما تجربه می‌شد. نه جنگ دیده بودیم، نه صدای کاتیوشا شنیده بودیم، نه صدای ضد هوایی را می‌شناختیم و نه اصلاً معنی اسارت را می‌فهمیدیم و آنجا همه را با هم تجربه و مشق می‌کردیم. فقط انقلاب را تجربه کرده بودیم. گوشم را محکم به دیوار مُشرِف به خیابان چسباندم و آن یکی انگشتم را در گوش دیگرم فشردم تا هیچگونه صدایی را از داخل نشنوم. چشم‌هایم را بستم که بتوانم بهتر تمرکز کنم. هر آنچه در تظاهرات خیابانی انقلاب خودمان می‌شنیدم، در گوشم صدا می‌داد «بچه‌ها گوش کنید! صدای انقلاب و تظاهرات و شعار و الله اکبر...

صداها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. آنچه از پشت دیوار و آنچه از پشت در می‌شنیدیم، به خیالاتمان رنگ واقعیت می‌داد. امیدوار به اینکه مجاهدین و مردم عراق در حال نزدیک شدن به زندان‌ها هستند و الان درِ زندان ها شکسته می‌شود و همه چیز تمام می‌شود و آن فردایی که منتظرش بودیم از راه خواهد رسید، ماموریت استراق سمع را به مریم سپردم. حالا من و فاطمه از آن سوراخ دانه‌ عدسی زیر در، حوادث راهرو و زندان را رصد می‌کردیم و حلیمه و مریم فالگوش به دیوار بیرون خیابان چسبیده بودند. از زیر در همه نوع صدا و ناله‌ای شنیده می‌شد.

آنچه می‌دیدم گزارش می‌کردم. تعدادی زن و مرد و بچه و جوان را که همه عرب زبان بودند، در قسمت راست راهرو پشت درهای ما به خط کرده بودند. مردها را جدا کرده بودند و زن‌ها و فرزندانشان را آن طرف‌تر نزدیک میز نگهبانی برده بودند. بعثی‌ها پیراهن مجاهدان را درآوردند. آنها با زیرپوش گوشه‌ای ایستادند و هر کدام از نگهبان‌ها که می‌آمد، تکه لباس دیگری را از تن مجاهدان می‌کَند. در حضور زن و بچه‌هایشان خجالت می‌کشیدند و حیا می‌کردند، التماس می‌کردند، امتناع می‌کردند اما پاسخ آنها جز شلاق چیز دیگری نبود... (۲۵۶ و ۲۵۷)

حکایت مادری منتظر

(فصل انتظار به روایت برادر معصومه آباد) این حرف‌ها نشان می‌داد که مادر از گشتن خسته نشده اما حتی به پیدا کردن جنازه هم راضی است. وقتی به چشم دیدی که عزیزت را زیر تلی از خاک پنهان کردند، آن وقت مرگ برایت باورپذیر می‌شود. البته زمان پذیرش مرگ یک عزیز برای هر کس مدتی دارد. بعضی‌ها بلافاصله با مرگ کنار می‌آیند و بعضی دیرتر و عده‌ای هم هرگز این موضوع را نمی‌پذیرند. مادر گاهی ساعت‌ها کنار قبرهای بی‌نشان می‌نشست و می‌گفت من اینجا می‌نشینم. شاید مادری دیگه در گوشه‌ دیگه از این دنیا کنار قبر دخترم بشینه و او را از تنهایی درآورد.

می‌گفتیم «شاید یکی از این قبرهای بی‌نشان قبر معصومه باشد؟» می‌گفت «نه مادر! مادر بوی تن بی‌جان فرزندش را هم می‌شناسد. شما هنوز بچه‌اید و این چیزها را نمی‌دانید. هرچه بیشتر بگذرد، قبر، معطرتر می‌شود و خاک بوی خدا را می‌گیرد. مادر خاک بچه‌اش را بهتر می‌شناسد. روزهای بارانی ساعت‌ها بین قبرهای باران‌خورده می‌چرخید و بو می‌کشید. وقتی حرف می‌زد احساس می‌کردم یک قدیس از جنس معجزه است و با عالم دیگری در ارتباط است. ما حرف او را نمی‌فهمیدیم. کنار قبرها آرام بود فقط برای اینکه مادران دیگر را آرام کند، نه اینکه خودش آرام باشد.

تجلیل رهبر شهید انقلاب از چهار بانوی آزاده

بیش از یک سال از نبودنت می‌گذشت و من و دیگر برادران کم‌کم از زنده بودنت ناامید شده بودیم. می‌خواستیم با اینکه چند ماه از سالگرد گمشدنت گذشته بود، هر طور شده مادر را به برگزاری مراسم سالگرد راضی کنیم و برایت سنگ قبر بگذاریم تا سندی مکتوب و مشهود برای باورهای خودمان ساخته باشیم. از آقا پرسیدیم «موافقی برای معصومه سنگ قبر بسازیم؟» گفت «دلم رضا نمیده و قلبم به این کار مطمئن نیست. من هنوز ازش دل نکنده‌ام. وقتی روی سنگ نوشتی تاریخ وفات ۵۹/۷/۲۳ یعنی مرگشو پذیرفتی و دیگه انتظار، بی‌معناست.» (۳۸۰ و ۳۸۱)

همه چیز قابل تحمل بود به جز...

وقت آمار لعنتی، برادرها را در گرمای ۵۰ درجه که خورشید وسط آسمان بود، روی دو پا می‌نشاندند و مُشتی سرباز بی‌سواد که شمارش عدد یک تا صد و جمع هفت و هشت را نمی‌دانستند، آنها را با ضربه‌های کابل می‌شمردند. ضربه‌ها با شدت هرچه تمام‌تر بر بدن‌های استخوانی‌شان فرود می‌آمد. صدای شکستن استخوان‌هایشان با ناله و فریادها در هم می‌آمیخت و گوش‌هایمان را می‌خراشید و دل‌هایمان را ریش می‌کرد. شدت خشم و نفرت سربازها به قدری بود که حتی تحمل تن‌پوش نازک آنها را نداشتند. پیراهن‌هایشان را می‌کَندند و کابل‌ها را طوری فرود می‌آوردند که با هر ضربه‌ای، خون از تن برادران جاری می‌شد و آنها باید همچنان روی دو پا می‌نشستند و با چشم‌های باز به خورشید نگاه می‌کردند. خون و اشک از چشم‌ها و صورتشان فرو می‌ریخت. شاید اگر خورشید می‌دانست در آن ظهرهای بی‌رحم، شعاع‌های سوزان نورش با اسرا چه می‌کند، از شرم به غروب پناه می‌برد. اسرا را امر به سجده می‌کردند و اگر اسیری سرش را از سجده بلند می‌کرد، یعنی خودش داوطلب مرگ شده بود.

آنها زیر خشم خمیس و عبدالرحمن در نوبت آش شوربا می‌ایستادند تا شلاق‌ها را تاب بیاورند. هر ضربه کابلی که بر تن آنها فرود می‌آمد، انگار تکه‌ای از بدن ما به بی‌انتها پرتاب می‌شد. آنها که جوانتر و تنومندتر بودند، خودشان را جلو می انداختند و نوبت را از بقیه می‌گرفتند تا سهم شلاق مجروحان و پیرمردان کمتر شود. نه دل دیدن داشتیم و نه پای رفتن. نمایش هول‌انگیز بیهوشی و مرگ برادرانم تا عمق وجودم را می‌سوزاند و ریشه آرزویم را برای آزادی خشکانده و آن را برایم بی‌معنا کرده بود. تکرار این حوادث و دیدن چنین صحنه‌های دردناکی نه برای چشم، عادی و نه برای عقل و ذهن، پذیرفتنی می‌شد. می‌دانستم تا روزی که زنده هستم این تصاویر مرگبار و جانکاه از بایگانی ذهن من پاک نخواهد شد.

تجلیل رهبر شهید انقلاب از چهار بانوی آزاده

... آنچه ما را بی‌تاب‌تر از همیشه می‌کرد، این بود که می‌دیدیم سه نفر که لباس اسیران را به تن داشتند، لای دست و پای خمیس و عبدالرحمان و حمزه می‌چرخیدند و برای بعضی‌ها خوش‌رقصی می‌کردند و دم تکان می‌دادند و انگشت نحس خود را به سمت برادران نشانه می‌گرفتند و به بهای یک نخ سیگار که سرسپردگی ایشان بود، تن به خیانت می‌سپردند. نگاه شومشان به مشابه دندان گرگی بود که در گوشت بره‌های بی‌گناه فرو می‌رفت.

گرسنگی، تشنگی، سرما، گرما، تحقیر، توهین و شکنجه، همه چیز را می‌شد تحمل کرد اما نامردی و خیانت نفس‌گیر بود. با صدای سوت سربازان بعثی، همه برادران اسیر با تنی زخمی و دمپایی‌های پاره به حالت خبردار می‌ایستادند و با ظرف‌های شوربا و قوری‌های چای به سمت آشپزخانه راه می‌افتادند. هرچند نه پایی برای ماندن و نه پایی برای رفتن بود. اگر کسی عاجز و خمیده و خسته راه می‌رفت، دوباره به جای اول برگردانده می‌شد.

با دست‌های لرزان و سینی‌های نیمه‌پر از شوربای بی خاصیتی که سهم هر اسیر از آن بیشتر از چند قاشق نمی‌شد، راهی ویرانه‌هایشان می‌شدند؛ ویرانه‌هایی که سهم هر کدامشان از آن برای نشستن و خوابیدن دو وجب و نیم بود. با همه این اوصاف برادرها نیمه‌های شب، دزدکی و چهار دست و پا مشغول نماز می‌شدند یا تعداد دیگری که بیمار و مجروح بودند، آنقدر غلت می‌زدند تا استخوان‌هایشان روی آن زمین‌های سخت آرام بگیرد، به امید اینکه شاید به خواب بروند و ساعتی از آن فضای بی‌رحم دور شوند. (۴۳۲ تا ۴۳۴)

انتهای پیام//

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha