به گزارش حیات، شهید جاویدالاثر بهمن اسفندیاری، متولد آبان ۱۳۶۳ در قروه همدان، ملوان نیروی دریایی ارتش که در سال ۱۳۹۸ با ملیحه پهلوانیزاده ازدواج کرد و صاحب یک فرزند پسر به نام سورنا شد، در روز ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ در مأموریت ناو دنا بر اثر اصابت دو اژدر آمریکایی به شهادت رسید و پیکرش مفقود و جاویدالاثر شد. ملیحه پهلوانی زاده روایت میکند که آرزوی همسرش «شهادت، نه مرگ در رختخواب» بود؛ شیرینترین خاطره زندگی مشترکشان، سخنرانی در محضر مقام معظم رهبری به عنوان نماینده خانواده دریادلان پس از بازگشت از مأموریت هشتماهه ناوگروه ۸۶ (دور کره زمین) و لبخندهای حضرت آقا در حین سخنرانی است. خانم پهلوانیزاده در وداع آخر به همسرش گفت: «من تو را حلال میکنم، تو هم من را حلال کن» و شهید پاسخ داد: «تمام این سالها تو بار زندگی را کشیدی... انشاءالله در پیری جبران کنم». آخرین تماس تلفنی ساعاتی پیش از اصابت دو اژدر در ساعت ۲:۲۹ بامداد برقرار شد و بعد از آن شهید اسفندیاری به آرزوی دیرینه اش رسید.
بهمن فقط همسر من نبود؛ او به تمام معنا یک مرد بود
در ادامه ملیحه پهلوانیزاده از همسر شهید خود میگوید: ازدواج ما از طریق خواهر شهید و خواهر خودم شکل گرفت. من در آن زمان قصد مهاجرت را داشتم و یک سال در برابر ازدواج مقاومت کردم. برای اینکه مطمئن شوم انتخاب درستی دارم، ۱۵۰ سؤال مشاوره ازدواج و روانشناسی طراحی کردم. همسرم در مأموریتهای دریاییاش فقط روزی پنج دقیقه فرصت تماس داشت. با این حال، پاسخهای او آنقدر فراتر از انتظارم بود که دیگر ادامه ندادم و قانع شدم. عقدمان در سال ۱۳۹۷ و ازدواجمان در سال ۱۳۹۸ برگزار شد. بهمن تنها یک ملوان نبود. او عاشق دریا بود، اما عشق بزرگترش شهادت بود. از همان روزهای اول آشنایی، وقتی از آرزویش پرسیدم، بدون ذرهای تردید گفت: دوست دارم شهید بشوم. آن روز برایم سنگین بود. گله کردم، گفتم فکری به حال من و زندگی نمیکنی؟ اما او با آرامش همیشگی اش گفت: خودت را باید برای این چیزها آماده کنی. حالا سالها از آن حرف میگذرد و من میفهمم که او از همان لحظه اول میدانست کجا دارد میرود.
بهمن اهل ریا نبود. نه در عشق، نه در بندگی، نه در وظیفه. وقتی مسئولیتی به عهدهاش میگذاشتند، تا آخر میایستاد. یک بار دوست صمیمی اش را جلوی همه به خاطر کفش و کلاه نامرتب که در ارتش مهم است توبیخ کرد. همان شب با هم میخندیدند و من پرسیدم چطور این کار را کردی؟ گفت: وظیفه باید درست انجام بشود. رفاقت سر جای خودش. بقیه نگاه میکنند، سست شدن من یعنی سست شدن همه. اما در خانه آرامترین مرد بود. روزهای جمعه دست به کار میشد تا من استراحت کنم.
بهمن اسفندیاری فقط همسر من نبود. او به تمام معنا یک مرد بود؛ مردی که از قبل از شهادت شهید زندگی کرد؛ و حالا افتخار من این است که بگویم همسر او بودم. همسری که شهادت را نه در رختخواب، که در میان دریا و در راه وطنش یافت.

سورنا هنوز میپرسد: بابا کی میآید؟
ملیحه پهلوانیزاده، از روزهایی میگوید که فرزندش به دنیا آمد و هنوز معنای رفتن پدر را نمیفهمد: دو سال بعد از ازدواجم خداوند سورنا را به ما داد. همان پسری که بهمن آنقدر برای تولدش گریه کرد و خندید که انگار تمام دنیا را به او داده بودند. بهمن عاشقش بود. هر وقت از مأموریت برمیگشت، اولین کاری که میکرد این بود که سورنا را در آغوش میگرفت. ساعتها او را روی پاهایش میگذاشت، برایش لالایی میخواند، با او حرف میزد. سورنا پدرش را خیلی دوست داشت. آنقدر که گاهی من حسودی میکردم. هر صدایی که میشنید، میدوید به سمت در و میگفت: «بابا!». هنوز هم گاهی دوان دوان میرود و میگوید: «بابا!»، اما بابا نیست.
ایام کرونا، برای من خیلی سخت بود. دو ماهه سورنا را باردار بودم و خودم به کرونا مبتلا شدم. هشت روز در بیمارستان بستری بودم. بهمن هر روز پشت شیشه بیمارستان میآمد، اجازه ملاقات نداشت، اما نگهبان را واسطه میکرد تا برایم پیغام بفرستد. همان روزها، بدترین خبر زندگیام را شنیدم؛ پدرم را از دست دادم. پدری که معیار اخلاقی من برای ازدواج بود. بهمن آن روزها کنارم بود. نه تنها اخلاقیات پدرم را داشت، از جنبههایی فراتر از او بود.
بعد از شهادت بهمن، سورنا خیلی چیزها را نفهمید. برایش سخت بود که یکدفعه پدرش دیگر نیاید. مدام میپرسید: «بابا کی میآید؟» من نمیدانستم چه جوابی بدهم. فقط بغلش میکردم و گریه میکردم. یکبار به او گفتم: «بابا دوست دارد تو قوی باشی، خوب زندگی کنی، به مامان کمک کنی.»
حالا سورنا بزرگتر شده. هنوز گاهی شبها از خواب میپرد و میگوید «بابا را دیدم در خواب.» میپرسم چی گفت؟ میگوید «هیچی، فقط نگاهم کرد و لبخند زد، مثل همیشه.» سورنا یادگار بهمن است. هر وقت به او نگاه میکنم، چشمهای پدرش را میبینم. همان چشمهایی که همیشه آرامش داشت.
روزی که سورنا بزرگ شود، میفهمد پدرش چه مردی بود. میفهمد که چرا رفت و برنگشت؛ و من مطمئنم آن روز به من میگوید: «مامان، من به بابایم افتخار میکنم.

چارهای جز دلتنگی نداشتم
خیلیها فکر میکنند زندگی با یک ملوان نیروی دریایی یعنی افتخار و ماجراجویی. اما حقیقت چیز دیگری است. زندگی با بهمن یعنی ماهها تنهایی، یعنی شبهایی که بیخوابی میکشی و نمیدانی همسرت کجای دریاست، یعنی بچهای که مدام میپرسد: بابا کی میآید؟
بهمن در سال ۱۳۸۲ وارد نیروی دریایی ارتش شد. از همان اول میدانست چه راهی را انتخاب کرده. مأموریتهای سخت دریایی بخش جداییناپذیر زندگی ما بود. گاهی دو ماه، گاهی چهار ماه، گاهی بیشتر. طولانیترین مأموریتش هشت ماه طول کشید؛ همان مأموریت معروف ناوگروه ۸۶ که دور کره زمین چرخیدند. آن هشت ماه برای من و سورنا که تازه متولد شده بود، مثل یک عمر بود. هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم، اولین کاری که میکردم این بود که نگاه میکردم تقویم را. چند روز گذشته، چند روز مانده. ثانیهشماری میکردم.
ارتباط با او خیلی سخت بود. فقط گاهی از طریق تلفن ماهوارهای چند دقیقهای میتوانستیم حرف بزنیم. آن هم اگر آب و هوا اجازه میداد. گاهی هفتهها خبری از او نداشتم. نمیدانستم کجاست، چه حالی دارد، زنده است یا نه. این سختی را فقط همسران نظامی میفهمند.
مأموریتهایش همیشه پرریسک بود. او در ناوهایی خدمت کرد که همیشه در خط مقدم بودند. سال ۱۴۰۴ که قرار شد برود مأموریت ناو دنا، من یک حس عجیبی داشتم. بهش گفتم این بار نرو. گفت باید بروم. وظیفه است. آن مرد عاشق دریا و عاشق شهادت بود. میدانست چه خطری او را تهدید میکند، اما هیچ وقت ترس به خودش راه نداد. میگفت: اگر قرار باشد شهید شوم، بهترین مرگ است.
حالا دیگر بهمن نیست. اما من هنوز مثل روزهای مأموریتش، منتظرم. البته این بار میدانم دیگر برنمیگردد. فقط پیکرش جاویدالاثر در دریا مانده است. همان دریایی که عاشقش بود.
لبخندهای حضرت آقا را هیچ وقت فراموش نمیکنم
پهلوانی ادامه میدهد: شیرینترین خاطره زندگی مشترکمان، شاید باورتان نشود، ربطی به خانه و زندگی عادی نداشت. مربوط بود به همان مأموریت هشتماهه ناوگروه ۸۶. بعد از بازگشت، به عنوان نماینده خانواده دریادلان انتخاب شدم تا در محضر رهبر معظم انقلاب سخنرانی کنم.
شب قبل از سخنرانی، یک لحظه نخوابیدم. متن را بارها و بارها خواندم، تنظیم کردم، تمرین کردم. به بهمن گفتم: تو فقط سورنا را بگیر و ببر بیرون تا من بتوانم تمرین کنم. او هم بدون هیچ حرفی بچه را برداشت و رفت. وقتی جلوی حضرت آقا ایستادم و شروع به صحبت کردم، انگار نه انگار که یک لحظه نخوابیده بودم. همه چیز روان پیش رفت.
اما چیزی که هیچ وقت از یادم نمیرود، لبخندهای حضرت آقا است. لابهلای حرفهایم، ایشان چند بار لبخند زدند. آن لبخندها برای من از هر مدالی ارزشمندتر بود. هنوز هم بعضی وقتها که دلم برای بهمن تنگ میشود، یاد آن لبخندها میافتم و دلم گرم میشود.
یک لحظه از ایشان اجازه خواستم. گفتم: اجازه میدهید شما را پدر صدا کنم؟ از چند نفر اطراف پرسیده بودم که این کار را بکنم یا نه. گفتند اشکالی ندارد. پس با تمام وجود گفتم: پدر عزیزم. انگار تمام دنیا را به من داده بودند.
بعد از سخنرانی، وقتی نشستم، سعی میکردم اصلاً پلک نزنم. فقط به ایشان نگاه میکردم. یکی از خانمهای بیت آمد و یواشکی گفت: بیا با هم بایستیم پشت در. حضرت آقا میآیند از جلوی تو رد شوند. من باورم نمیشد.
از کودکی عاشق حضرت آقا بودم، نمازهای جمعهاش را گوش میکردم، سخنرانیهایش را نگاه میکردم. همیشه منتظر بودم یک روز صفحه تلویزیون را بزرگ کنند و ایشان را ببینم. اما هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسد که خودم روبروی ایشان بایستم و حرف بزنم. آن روز برای من یک معجزه بود؛ و بهمن کنارم بود. حالا که رفته، هنوز یاد آن لبخندها و آن روز، دل من را گرم میکند. انگار حضرت آقا میدانستند که چه مردی پشت صحنه این سخنرانی ایستاده است.
پیکرش در دریا ماند؛ اما نامش جاودان شد
ملیحه پهلوانی از نحوه شهادت میگوید: پیش از آخرین مأموریت، یک حس عجیبی داشتم.
به بهمن گفتم: این بار نرو. حس خوبی ندارم. اما او فقط نگاهی به من کرد، همان نگاه خاکی و آرام همیشگیاش. گفت: باید بروم. وظیفه است.
آن روزها من در خرمآباد بودم. جنگ که شروع شد، دلشوره عجیبی داشتم. مدام گریه میکردم، شبها نمیتوانستم بخوابم. از آن طرف، میدانستم از نظر حقوق بینالملل، دشمن اجازه حمله ندارد. اما دل من آرام نبود.
آخرین تماس، ساعت ۲:۳۰ نیمهشب بود. تلفن همراه زنگ خورد. من جواب دادم. صدای آرام او را شنیدم: «ملیحه جان، نگران نباش. ما جایمان امن است. اصلاً نگران ما نباشید..» تماس زود قطع شد. صبح که شد، یکبار دیگر زنگ زدم. کسی جواب نداد. چند بار دیگر هم امتحان کردم، نشد. دلهره داشتم، اما نمیخواستم باور کنم.
بعداً فهمیدم چه شده بود. اولین اژدر آمریکایی به ناو دنا اصابت کرد. پنج دقیقه بعد، دومین اژدر. ناو را هدف قرار داده بود. بهمن و همرزمانش در آن لحظه در ناو بودند. گفتند اژدرهای آمریکایی از ناو جنگی دشمن شلیک شده بود. ما در منطقه بینالمللی بودیم. از نظر حقوقی، هیچ کشوری حق حمله نداشت. اما آنها زدند. بیپروا زدند. بهمن همان جا، همان لحظه، همان طور که خودش آرزو کرده بود، شهید شد. نه در رختخواب، نه بیفایده. در دریا، در مأموریت، در حین خدمت به وطن.

اما پیکرش... وقتی به من گفتند جاویدالاثر، نمیفهمیدم یعنی چه. گفتم مگر با مفقودالاثر فرقی دارد؟ برایم توضیح دادند: جاویدالاثر یعنی احتمالاً قطعاتی از پیکر پیدا نشود. تکههای بدن در دریا پخش شده، هیچ وقت به دستتان نمیرسد. آن لحظه برایم وحشتناک بود. نه اینکه از شهادتش ناراحت باشم. میدانستم او خودش این راه را خواسته بود. اما این که حتی یک تکه از پیکرش هم برای بغل کردن نباشد، خیلی سخت بود. اما بهمن لایق بهترینها بود. لایق شهادت. لایق دریا. لایق بهشت. من و پسرم به او تا آخر عمر افتخار میکنیم.
انتهای پیام/
نظر شما