درگیری با ساواک در چهارشنبه سیاه اهواز
یک بار ساواک، محمد و برادرش شهید سید علی جهان آرا در اراک محاصره می کند. آنها در حالی که در حلقه محاصره نیروهای امنیتی شاه بودند و برادرش زخمی شده بود، محمد موفق می شود خودش و برادرش را از حلقه محاصره نیروهای امنیتی شاه نجات دهد. در روز موسوم به «چهارشنبه سیاه» 57 در اهواز که عده ای آمدند به طرفداری از شاه کشتار کردند، محمد یک کلاشینکف برداشت و با یکی از دوستانش، به مقابله با آنها رفت. این دو نفر موفق شدند 16 نفر از نیروهای وابسته به ساواک و رژیم شاه را در همان یک روز از بین ببرند. (راوی: سردار محمدعلی نورانی، از یاران شهید)
از کانون فرهنگی نظامی انقلابیون تا کانون فرهنگی خلق عرب
در آخرین مراحل پیروزی انقلاب در تهران بودیم. بعد از این که به خرمشهر برگشتیم، متوجه شدیم که گروه های خلق عرب که مورد حمایت گروه های چپ هم بودند، گروه ها و مؤسساتی را تشکیل داده اند. کانون سیاسی خلق عرب، بیشتر جریان سنتی خلق عرب را تشکیل داده بود. یک کانون فرهنگی خلق عرب هم وجود داشت که گروه های چپ بعثی روشنفکر خلق عرب، آن را درست کرده بودند و یکی از اقدامات ما در خرمشهر، ایجاد کانون سیاسی فرهنگی انقلابیون خرمشهر بود که به سرعت نیروهای جوان را در خرمشهر سازماندهی کرد و چون این کانون، فرهنگی نظامی بود، به اسم «کانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر » شهرت داشت و فرمانده بخش نظامی آن، شهید جهان آرا بود.
این کار، یک روال خود به خودی داشت. بعدها کانون در مقابل جریان خلق عرب ایستادگی کرد و با شکستی که به آنها وارد آورد، کانون تصمیم گرفت برای این که فضا را تغییر دهد خودش را منحل کند، در واقع بعد از این جریان است که سپاه تشکیل می شود. او به غیر از تلاش برای جذب نیروهای جوان به سپاه، در عرصه سیاسی، اعتقادی و نظامی هم به افراد آموزش می داد. بخش خانم ها را در همین زمینه ها فعال می کرد و می توان گفت که محمد کمک بسیار زیادی به شکل گیری سپاه کرد. به طوری که وقتی جنگ شروع شد، محمد، یک نیروی نظامی با تجربه، سابقه، پیشینه سیاسی و آگاهی های نظامی که در خرمشهر داشت، نسبتاً برای مقابله آماده و آزموده بود. (راوی: سید مرتضی نعمت زاده، پسرعموی شهید)
نمی توانم در سپاه بمانم
بعد از مدتی که در سپاه ماندم، یک شب به این فکر افتادم که من که پاسدار اسلامم ولی از اسلام چه چیزی می دانم که بخواهم از آن پاسداری کنم. با خود گفتم من اول باید بروم اسلام شناسی را یاد بگیرم، اسلام شناس بشوم و بعد از مذهبم پاسداری کنم. این فکر تا صبح در ذهنم بود و تصمیم گرفته بودم فردا استعفا بدهم، چون ابتدا من باید خودم را می ساختم، اسلام را می شناختم و بعد پاسدار می شدم. فردا صبح رفتم پیش شهید جهان آرا و گفتم من دیگر نمی توانم در سپاه بمانم. گفت چرا؟ گفتم که به نظر من، ما اول باید اسلام را بشناسیم و بعد پاسدار اسلام باشیم. گفت مگر شما باید اسلام شناس باشید که از دین دفاع کنید؟ گفتم من چطور می خواهم پاسدار اسلام باشم؛ وقتی دینم را نمی شناسم؟ ایشان گفت الان یک اسلام شناس حی و حاضر هستند، ما نیز مطیع ایشان هستیم و همین اندازه که هر چه امام (ره) گفتند انجام دهیم، کفایت می کند. جهان آرا این طور مرا توجیه کرد، ما هم به کارمان در سپاه ادامه دادیم اما نکته اینجاست که ایشان به این صورت در امام (ره) ذوب شده بود و از روز اول این دیدگاه را داشت که ما مجری و سرباز هستیم و امام (ره)، اسلام شناس، اگر قرار بود همه اسلام شناس شوند و بعد به سپاه بیایند که اصلاً هیچ وقت سپاهی تشکیل نمی شد. بعد از آن اتفاق بود که بنده همیشه منتظر بودم ببینم حضرت امام خمینی(ره) چه می گویند. (راوی: سردار سرتیپ دوم حسنعلی سواریان، همکار شهید)
ابتکار جنگی که خرمشهر را ویران می کرد
خدا رحمت کند شهید فتح الله افشار را. در حلبچه جانباز شیمیایی و بعد هم شهید شد. ایشان مسؤول واحد 106 ما بود و یک کار ابتکاری انجام داده بود. او تفنگ 106 را از روی جیپ برداشته و برایش ستون بتونی درست کرده بود، چون 106 آتش عقبه داشت، یک گودال هم درست کرده بود و آن را از آب پر کرده بود، آتش در آب عقب می رفت و کسی آسیب نمی دید و به این ترتیب کار توپخانه را انجام می داد؛ که خیلی هم جواب داد.
ایشان این کار را بعد از سقوط خرمشهر انجام داد. به من گفت جهان آرا را بیاور، مانور بدهیم و ببیند ما چه کار جالبی کرده ایم و و اقعاً هم که یک ابتکار جنگی بود و ثابت می کرد ما توان نوآوری داریم. فتح الله دانشکده افسری را نصفه نیمه رها کرده و به خیل انقلابیون پیوسته بود، وقتی من رفتم و جهان آرا را آوردم، فتح الله دستور آتش داد و گفت بزنید.
بچه ها هم شروع کردند به شلیک کردن که توانایی هایشان را به جهان آرا نشان دهند. یکدفعه جهان آرا گفت نزنید،نزنید، دارید چی کار می کنید؟ بچه ها گفتند چرا؛ داریم نشان می دهیم که این وسیله چه کاربردی دارد. گفت شما دارید شهر را ویران می کنید، ما فردا می خواهیم بیاییم و این جا را بسازیم. ما باید خرمشهر را بسازیم، شما دارید نابودش می کنید؟! کی گفته شهر را با توپ خراب کنید؟! چون عراقی ها در شهر بودند و آنها هم داشتند شهر را می زدند، ناراحت بود. خلاصه دعوای سختی با فتح الله کرد. اشتباه فتح الله این بود که گلوله ها را به طرف شهر نشانه گرفته بود. در نتیجه آن طرح خوابید چون جهان آرا به فتح الله گفت طرحت را بردار و ببر جزیره مینو، و توپ ها را به سمت عراق شلیک کن؛ نه سمت خرمشهر. می خواهم بگویم جهان آرا با این تفکر داشت کار می کرد که ما برمی گردیم به شهر، و در همان بحبوحه و شلوغی جنگ، آدم تربیت می کرد. (راوی: محمدرضا کرمی جمور، همرزم شهید)
جهان آرا و رابطه عاطفی اش با عرب زبان های خرمشهر
داستان خلق عرب از قبل وجود داشت. اما از سال1358 به بعد بیشترِ شیوخ عرب از خرمشهر رفتند. اما کنسولگری عراق وجود داشت و تحرکات زیرکانه ای می کرد. برنامه عراقی ها این بود که به تشکیلات خلق عرب قدرت بدهند و آنان را علیه انقلاب تحریک کنند و حتی از دعوت به قیام، جهان آرا هم باخبر بود.
محمد چون بومی بود و با فرهنگ و منش عربها آشنایی داشت، با آنان صبور بود و با شکیبایی برخورد می کرد.بسیاری از عربهای خرمشهر هم قبولش داشتند، تا این حد که اطلاعات نظامی لازم را به او می رساندند. محمد هم سعی می کرد تعدادی از عربهای خرمشهر را وارد سپاه کند. این در حالی بود که کسی به آنان اعتماد نداشت. بچه های سپاه از کنسولگری عراق در خرمشهر مدارک موثقی به دست آورده بودند که نشان می داد به طور جدی در امور انقلاب ایران به خصوص جنوب و خرمشهر دخالت دارد. از آن روز به بعد کنسولگری را تعطیل کردند. در کنار این اسناد، ارتباط خوب محمد با عربها و خانواده هایشان، او را در متن پاره ای از جریان ها قرار می داد و مجموعه این اخبار دخالت های عراق را آشکارتر و دست این همسایه را بیشتر رو می کرد.
آنان حتی یک بار شایعه کرده بودند جهان آرا ترور شده است. آن روز محمد کسالت داشت و زودتر از همیشه به خانه آمده بود. بی سیم به همراه نداشت. تشویش عجیبی در سطح سپاه خرمشهر به وجود آمده بود. تصمیم شان این بود که دامنه شایعه را به جاهای دیگر هم بکشند. اما بچه های سپاه پس از آمدن به خانه ما و باخبر شدن از وضع محمد خیالشان راحت شد. تفرقه اندازی یکی از کارهای ضد انقلاب منطقه بود. سعه صدر جهان آرا و رابطه عاطفی اش با عرب زبان ها باعث شده بود بسیاری از آنان جذب شوند. (راوی: صغرا اکبرنژاد، همسر شهید جهان آرا)
ساواک در تعقیب جهان آرا
محمد مدتی دانشجو بود و در رشته مدیریت بازرگانی در تبریز درس می خواند. پس از یک سال به طور جدی وارد مبارزات شد. مدت یک سال هم زندانی شد و بعد به طور مخفیانه زندگی می کرد. در این مدت تلفن می کرد و گهگاهی به تهران می آمدیم و او را در پارک و خیابان می دیدیم. ساواک در تعقیب او بود. تلفن ها و منزلمان تحت نظر بود. قبل از آن هم البته به خاطر برادر دیگرم به خانه مان می ریختند.
ساواک برای پیدا کردن برادرهایم، حتی خواهرم را به مدت دو ماه دستگیر کرد؛ بدون این که به ما خبر بدهد. در این مدت مادرم سرگشته بین زندانها بود؛ تا این که بالاخره او را پیدا کرد. انقلاب که پیروز شد، به خرمشهر آمد و یک سال بعد هم سپاه خرمشهر را تشکیل داد.
300 رزمنده در مقابل 400 تانک
نه تنها ایران که همه دنیا می دانند محمد چه نقشی در آن داشته است. دنیا جهان آرا را می شناسد. یادم هست وقتی ما خرمشهر بودیم، 400 دستگاه تانک با چند لشکر به شهر حمله کردند و حتی صدام خبرنگاران خارجی را به شهر بصره آورده بودند که هم مرز با خرمشهر است. او به آنها گفته بود یک هفته دیگر در تهران با شما مصاحبه می کنم ولی محمد با 300 نفر در برابرشان ایستادگی و مقاومت کرد. (راوی: مرحوم سید هدایت الله جهان آرا، پدر شهید)
مدیر مسئول نشریه «فجر»
محمد اهل قلم و نوشتن بود. ما قبل از انقلاب نشریه ای داشتیم به نام «فجر» که آن را مخفیانه توزیع می کردیم. محمد مسؤول نشریه بود. آن زمان به راحتی نمی شد دستگاه تایپ خرید. اگر کسی می خواست از یک فروشگاه، دستگاه تایپ بخرد، معمولاً باید از یک اداره نامه می برد. این کار امنیتی بود، شک می کردند و به هر کسی دستگاه را نمی فروختند اما بچه ها بالاخره یک دستگاه تایپ مستعمل پیدا کردند که خیلی هم صدا داشت، مشکی رنگ بود و به سختی می شد با آن کار کرد ولی تایپ کردن شهید جهان آرا خوب بود و می توانست به سرعت تایپ کند، بقیه ما تایپ کردن بلد نبودیم.
برای این که مشکل سر و صدای تایپ را حل کنیم، در کاشان یک خانه پیدا کردیم که یک آب انبار داشت ودر آنجا مشغول به کار شدیم. در یک اتاق از همین خانه زندگی می کردیم و در آب انبار هم تایپ می کردیم. خانه، دریچه ای حدوداً 60 در 60 سانتی متر داشت که به آب انبار می رسید و چون این آب انبار در پایین خانه بود، صدای تایپ، به خانه های اطراف نمی رفت.
چند مقاله از آن مجله ها باقی مانده است و در کتابی که سازمان مجاهدین انقلاب اسلامیِ اولیه در اوائل انقلاب تهیه کردند منتشر شده است. کتاب، «گروه های هفتگانه » نام دارد و نوشته های محمد در قسمت «فجر» است. (راوی: غلامرضا بصیرزاده، هم بند و همراه شهید)
«جهان آرا» سلاح حمل نمی کرد
در آن 45 روز مقاومت خرمشهر، فقط یک بار، تیراندازی ایشان را دیدم. آن هم وقتی بود که در منازل پیش ساخته با عراقی ها درگیری داشتیم. تانکها تا داخل محلات آمده بودند و بچه ها هم تانکها را می زدند، بعد هم بالاخره اتفاقاتی افتاد که توانستم از عراقی ها چند تا اسلحه کلاشینکف غنیمت بگیرم. اسلحه ها را آوردم و آنها را به رضا دشتی دادم، خدا رحمتش کند، او در عملیات شناسایی خرمشهر سال 1360 به شهادت رسید. ناگهان جهان آرا با یک تویوتای کارینا سر رسید و اوضاع آنجا را از شهید رضا دشتی سؤال کرد. ما در خرمشهر چند گروه داشتیم و رضا، فرمانده یکی از آن گروه ها بود. وقتی حجم آتش عراقی ها زیاد شد، جهان آرا یکی از این کلاشینکف ها را برداشت، کمی تیراندازی کرد و بعد از آن هم عراقی ها را به عقب راندیم. آنجا، من اولین و آخرین باری بود که دیدم جهان آرا تیراندازی می کند. اصلاً با خود سلاح حمل نمی کرد. (راوی: سید منصور حسینی، از یاران شهید و عکاس جنگ)
شخصیتی چند بعدی داشت
شهید جهان آرا همانند مسائل فرهنگی به مسائل عمرانی هم توجه داشت. همسر ایشان کتابخانه عمومی را که تنها کتابخانه شهر بود، اداره می کردند که کانون جذب جوانان و نوجوانان آن دوره نیز به حساب می آمد. در واقع شهید جهان آرا شخصیتی چند بعدی بود و کارهای فرهنگی، تئوری، عمرانی، مذهبی، مردمی، نظامی و انتظامی را یک تنه مدیریت می کرد. حتی آن زمان گروه های سیاسی و گروهک ها خیلی فعال بودند اما جهان آرا در کنترل این گروه های سیاسی هم زبده بود. به نوعی با این گروه ها تعامل داشت، یعنی با ایشان مذاکره می کرد، صحبت می کرد. (راوی: محمدرضا کرمی جمور، هم رزم شهید)