او در خاطرهای روایت میکند: «من در اولین عملیات برون مرزی یعنی «عملیات رمضان» سال ۱۳۶۱ اسیر شدم و دیگر همرزمانم جوان و کم سن و سال بودیم یکی از عراقیها آمد به اسارت گاه و گفت من این اسیر را میخواهم؛ دلیل خواسته این عراقی را فرماندهاش جویا شد که پاسخ داد: «برادر من تو جنگ کشته شده و مادرم به من گفته که از جنگ برنگرد مگر اینکه ۱۰ نفر از ایرانیها را به انتقام برادرت بکشی.»
فرمانده اجازه صادر کرد. من و چند نفر از اسرا را به کنار خاکریز برد و از ما سوال کرد که اینجا عراق است یا ایران؟ پاسخ دادم: «نمیدانم.» شما متجاوز هستید یا ما؟ جواب دادم: «نمیدانم»، شما کافر هستید یا ما؟ گفتم: «نمیدانم»، شما مسلمان هستید یا ما؟ باز هم گفتم: «نمیدانم» عراقیها تحت تأثیر تبلیغات جنگ بودند و این جواب دادن «نمیدانم» یک تاکتیکی بود که آن حساسیت را از بین ببرد چون نوک اسلحهاش را روی سینه من قرار داده بود و منتظر بهانهای بود که شلیک کند.
افسر عراقی گفت: «من میدانم که شما کافر مجوس (آتش پرست) هستید و ما مسلمان هستیم.» قرآن را از جیبش درآورد و گفت: «این کتاب به زبان عربی، پیامبر عرب و سرزمین عربی نازل شده و به همین دلیل ما مسلمان هستیم و شما کافرید.» گفتم که این قرآن کتاب ما نیز هست اما سرباز عراقی گفت: «نه کتاب شما آتش پرستی و مجوسیَت است شما حتی نمیدانید این کتاب چیست، به چه زبانی است و از محتوای آن نیز سر در نمیآورید.» در پاسخ به این جمله سرباز عراقی چنین گفتم که ما این کتاب را میخوانیم و از همه جزئیات آن مطلع هستیم.
آن افسر گفت: «اگر راست میگویی بیا بخوان. قرآن را باز کرد و به من داد و من آیهای از سوره مبارکه یاسین خواندم: «وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنکُمْ جِبِلًّا کَثِیرًا أَفَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ» و من بر روی این آیه تاکید و ترجمه این آیه را برای او بیان کردم: «شیطان از شما انسانهای بسیاری را گمراه کرده است» سرباز عراقی متوجه اشتباه خود شد و فهمید که شیطان باعث گمراهی خودش شده است و کتاب را بست و نگاهی با تأمل به ما کرد و گفت: «خداوند، پیامبر و قرآن کمک کردند و تو را از دست من نجات دادند. برو و شاکر باش.»