مبارزات انقلابی شما از چه زمانی و تحت تاثیر چه کسانی آغاز شد؟
از سال 41 که تحت تاثیر مبارزات حضرت امام (ره) قرار گرفتم مبارزات انقلابی خود را در کنار سایر جوانان آغاز کردم. در آن زمان رهبر فکری ما دکتر فضل الله صلواتی بود که در کانون اسلامی دانش آموزان اصفهان خط فکری و ایدئولوژیک ما را ترسیم می کرد. این کانون به دست صلواتی و مرحوم علی اکبر پرورش تاسیس شده بود، در ان مباحث دینی و علمی مورد بحث و بررسی قرار می گرفت به همین دلیل جوانان بسیاری را جذب کرده بود. با این که جو سیاسی اصفهان در آن زمان در دست نیروهای چپ بود اما صلواتی با خوشرویی و خوش برخوردی خود توانسته بود شرایطی را فراهم کند که حتی نیروهای چپی هم به ایشان و افکارش احترام بگذارند.
کانون اسلامی دانش آموزان اصفهان به جوانان تاکید می کرد که باید شغل های کلیدی کشور را به دست گرفت تا علاوه بر مبارزات انقلابی بتوان در جامعه تاثیر گذار بود و از اموال بیت المال محافظت کرد. قبل از این که من وارد ارتش شوم، در سال 41 مسلمانان و نیروهای انقلابی در روز عاشورا راهپیمایی بزرگی را در اصفهان برگزار کردند ارتش با تمام تجهیزات برای مقابله با تظاهرکنندگان به خیابان آمد که آنجا تحت تاثیر قدرت و هیبت ارتش شدم. این اولین تظاهراتی بود که دانشجویان و روحانیون و بازاریان توانستند با همبستگی آن بر پا کنند.
با این وجود شما با هدفی از پیش تعیین شده وارد ارتش شدید؟
دقیقا همین طور است. در کانون اسلامی دانش آموزان به ما اعلام شده بود که باید پست های کلیدی را در دست بگیرید چرا که برای مبارزه نمی توان فقط به انجام وظایف دینی اکتفا کرد و من هم با همین هدف وارد ارتش شدم. کما این که اگر به شغل پدرم مبادرت می ورزیدم شاید شرایطی به مراتب بهتر از الان داشتم، اما تفکرات انقلابی، باورهای مان را تغییر داده بود و ارزش بسیاری برای ما داشت. یادم می آید که سال های آخر دوران متوسطه بودم که پدرم درباره شغل آینده ام پرسید و من در جواب گفتم شغلی را انتخاب خواهم کرد که برای مردم مفید باشم و این شغل در آینده مشخص خواهد شد. یعنی از همان زمان بیشتر از این که بخواهم برای خودم مفید باشم به فکر مردم و کشور بودم.
زمانی که وارد نظام شدید ارتش چه شرایطی داشت؟
تا پیش از اینکه وارد ارتش شوم از جو حاکم بر آن بی اطلاع بودم. پیش از ورودم به ارتش بسیاری از افراد از جو مسموم ارتش سخن می گفتند که باید به هر شکل گوش به فرمان شاه باشیم. در شش ماه اول ورودم به ارتش نگران آن بودم که نکند فرماندهان از فعالیت های سیاسی و مبارزاتی من اطلاع پیدا کنند اما هر چه گذشت شرایط بهتر شد. از آنجایی که در دبیرستان سعدی اصفهان تحصیل کرده بودم به همین خاطر امکان لو رفتنم بسیار بود چون در این دبیرستان عمدتا دانش آموزان مذهبی تحصیل می کردند.
حدود چند ماهی از خدمت من در ارتش نگذشته بود که با حسین نامجو آشنا شدم. ایشان آن زمان از استادان نقشه خوانی دانشکده افسری بود. جلسه دوم یا سوم بود که نامجو به من اعلام کرد به شکل هفتگی جلساتی را در کنار دانشکده افسری برگزار می کنیم. وقتی این دعوت را از شهید نامجو شنیدم جا خوردم چرا که از قبل در ارتش به ما گفته بودند که اطراف سیاست نچرخید زیرا گلوله باران خواهید شد. حالا چه اتفاقی رخ داده بود که یکی از فرماندهان و استادان ارتشی از من دعوت می کرد تا در یک جلسه ای مخفی حضور پیدا کنم خدا می دانست. این در حالی بود که پیش تر خسرو روزبه از نیروهای چپی دستگیر و همراه ایشان شبکه گسترده ای از نیروهای نظامی در ارتش بازداشت شده بودند.
وقتی به آن جلسات رفتم دیدم که تعدادی از نیروهای رده بالای ارتشی هم در آنجا حضور دارند که در آن قرآن، نهج البلاغه و تاریخ ادیان را مطالعه می کنند. در این جلسات بود که اعلام شد بهائیت خطر بزرگی برای ایران محسوب می شود؛ خصوصا برای ارتش که حافظ جان و مال مردم و کشور است. از طرفی برخی از پست های کلیدی کشور در اختیار بهائیان بود و ما باید از لحاظ دانش و مطالعات به تفکرات آنها شناخت پیدا می کردیم و با دست گذاشتن روی نقاط ضعفشان در درجه اول آنها را راهنمایی می کردیم و اگر به نتیجه نمی رسیدیم به مقابله به آنها می پرداختیم.
شهید نامجو از کجا متوجه گرایش شما به اسلام شدند؟
من هیچ وقت این سوال را از نامجو نپرسیدم که از کجا متوجه شدند من فعالیت های انقلابی و اسلامی انجام می دهم اما احتمال می دهم که نامجو از طریق دوستانی که در اصفهان داشتند متوجه گرایشات اسلامی من شدند. چرا که ایشان ستوان یک بودند و هم رده های ایشان از اصفهان به ارتش آمده بودند و احتمالا نامجو از طریق این افراد متوجه مبارزات و فعالیت های انقلابی من شده بود.
به جز شهید نامجو چه کسانی همراه شما بودند؟
سال 43 یعنی یک سال بعد از حضور من در دانشکده افسری علی صیاد شیرازی وارد ارتش شد. سال 44 هم یوسف کلاهدوز و حسن اقارب پرست که برادرش از نیروهای مبارزاتی مسلمان در اصفهان محسوب می شد جذب ارتش شدند. در همین شرایط بود که شهید نامجو به من گفت اقارب پرست و نامجو را همراه خودم به جلسات بیاورم. آنجا بود که متوجه شدم نامجو این دوستان را همانند من شناسایی کرده است.
نگران این نبودید که اگر فرماندهان ارتش متوجه فعالیت های شما شوند چه اتفاقی برای تان رخ خواهد داد؟
زمانی که ما فعالیت می کردیم طرفداران انجمن حجتیه هم در ارتش حضور داشتند که با گرایشات اسلامی خود پوششی برای ما محسوب می شدند. چرا که آنها کاری به رژیم نداشتند و بر این باور بودند تا زمان ظهور حضرت مهدی (عج) مبارزه و انقلاب کار اشتباهی است. آنها هنگام ورود به ارتش تعهد داده بودند که کار سیاسی انجام ندهد. در آن زمان شاه از دو گروه ترس بسیاری داشت یکی نیروهای چپ و دیگری نیروهای آمریکایی و غربی. با این که ارتباط خوبی با آنها برقرار کرده بود اما می ترسید که نکند خارجی ها علیه او توطئه کنند. به همین خاطر فعالیت های طرفداران حجتیه برای دربار تهدید به شمار نمی رفت. با این وجود اگر هم کسی متوجه فعالیت های ما می شد خودمان را منتسب به انجمن حجتیه می خواندیم و می توانستیم به فعالیت هایمان ادامه دهیم.
ادامه دارد...