کد خبر 141114
۱۲ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۴:۱۵

قنبر راسخ زندانی سیاسی قبل از انقلاب در گفت و گو با حیات:

انتظار برای شکنجه شدن بدتر از خود شکنجه بود

انتظار برای شکنجه شدن بدتر از خود شکنجه بود

حیات: قنبر راسخ از جمله زندانیان سیاسی قبل از انقلاب است که در جهت آگاه سازی مردم، مبارزات بسیاری را در ارتش علیه حکومت پهلوی داشت. وی که متولد 1334 در تهران است در دوران کودکی والدین خود را از دست داد و به همین خاطر مجبور شد دوران کودکی خود را نزد بستگان سپری کند. راسخ بعد از گذراندن کلاس نهم، درس را رها کرد و از آنجایی که علاقه بسیاری برای خدمت به کشور داشت در سال 1352 وارد ارتش شد و در قسمت لجستیک نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی فعالیت خود را آغاز کرد. در ادامه گفت و گوی پایگاه خبری حیات را با او در راستای فعالیت های انقلابی اش در ارتش و دوران زندانی شدنش می خوانید:

آگاه سازی مردم در اولویت

قنبر راسخ زندانی سیاسی پیش از انقلاب با اشاره به نحوه فعالیت های انقلابی اش اذعان کرد: در دوره نوجوانی و جوانی علاقه بسیاری برای آگاه شدن از شرایط و وضعیت کشور داشتم. به همین خاطر همیشه پای منبر واعظان آن زمان حاضر می شدم. در یکی از خطبه ها فردی به نام سعید شریفی برای ما شرایط زمان معاویه و یزد را با زمان شاه مطابقت می داد که همین موضوع باعث شد انگیزه بیشتری برای مقابله با نظام شاهنشاهی پیدا کنم.

قنبر راسخ در گفت و گو با پایگاه خبری حیات ادامه داد: یکی دیگر از مسائلی که باعث می شد تمایل بیشتری به مبارزات انقلابی پیدا کنم حضور مستشاران خارجی در ایران بود. نیروهای آمریکایی، اسرائیلی و انگلیسی به عنوان مستشار در ایران حضور داشتند که تبعیض و اختلاف بسیاری را بین ارکان و اقشار مختلف به وجود آورده بودند. این تبعیض و ظلم تا جایی ادامه داشت که آنها ما را وحشی خطاب می کردند و در حقوق ماهانه خود حق توحش می گرفتند. از طرفی دیگر ما بدون اجازه ان ها حق انجام کاری را نداشتیم و باید همه امور تحت نظر آنها شکل می گرفت.

وی بیان کرد: از سوی دیگر وقتی امام در تبعید به سر می بردند ما از طریق رادیوهای روحانیت و میهن پرستان که مخالف نظام پهلوی بودند و در عراق روی آنتن می رفتند از مسائل سیاسی آگاهی بیشتری پیدا می کردیم. در همین راستا شعارها و اعلامیه هایی را برای آگاهی هر چه بیشتر مردم آماده و در سازمان ارتش آن زمان منتشر می کردیم.

شعارهای انقلابی روی دیوارهای پادگان ارتش

دبیر کانون زندانیان سیاسی نیروهای مسلح قبل از انقلاب با اعلام این که سال 53 اوج فعالیت های مبارزاتی او در ارتش به شمار می رود، بیان کرد: در مقابل در ورودی انباری که در آن کار می کردم، پیشخوانی وجود داشت که مجسمه نیم تنه ای از شاه را روی میز گذاشته بودند. هر زمان وارد انبار می شدم با زدن روی سر مجسمه به دیگران اعلام می کردم هر بدبختی که در این مملکت وجود دارد به خاطر همین شاه است.

وی ادامه داد: از طرفی دیگر روی دیوارهای پادگان فرماندهی لجستیک شاهنشاهی، شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر شاه را می نوشتم. همین موضوع سبب شد تا ساواک مرا زیر نظر بگیرد که شاید بتواند با آزاد گذاشتن من، هم دستانم را پیدا کند. اما من آتش به اختیار عمل می کردم و تنهایی به مبارزات انقلابی روی آورده بودم. با این که اکنون بیش از چهل سال از آن زمان می گذرد اما بر این باورم اگر در آن شرایط کسی بود که مرا راهنمایی می کرد مسلما حساب شده تر فعالیت می کردم تا هزینه کمتری بدهم.

وطن خونین

راسخ با اشاره به شعارها و اعلامیه هایی که برای مردم می نوشت گفت: در یکی از اعلامیه ها نوشته بودم «ایران، وطن من از خلیج خونینت تا کوه های سر به فلک کشیده مغرورت، صدای پارس سگان زنجیری شنیده می شود. ایران، وطن من بنگر که چگونه کفتاران زشت خو در چمن زارهای سحرخیزت به شخم دلمه های خون مشغولند. بنگر که چگونه آب های زلال چشمه هایت را به گندابی از یالِسگان پیل، روانه ساختند و ایران ای وطن من، سوگند یاد می کنم که سکوت شبت را با آوای گلوله و سیاهی شبت را با سرخی گلوله و سردی شبت را با داغی گلوله پاسخ گویم».

این زندانی سیاسی در خصوص نحوه بازداشتش گفت: روزی که آمدند مرا بازداشت کنند در جیبم نامه ای پیدا کردند که برای یکی از دوستان شرایط خطیر آن زمان را توضیح داده بودم. همین شد که در ابتدا مرا به وزارت جنگ در باغ شاه آن زمان بردند و بعد از سه روز کتک زدن وقتی دیدند حرفی برای گفتن ندارم ابتدا به خانه ام رفتند و بخشی از وسایلم را ضبط کردند بعد مرا به کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک فرستادند.

وحشت در کمیته مشترک

راسخ با اشاره به شرایط کمیته مشترک ضد خرابکاری، تصریح کرد: زندان مخوف کمیته مشترک ضد خرابکاری قلب فعالیت های آمریکایی ها بود که هر فردی را که بر علیه آنها و یا حکومت شاه فعالیت می کرد به آنجا می بردند. حال می خواهد مبارزان از وزرای شاه باشند یا آدم ها معمولی دیگر. در این زندان تا جایی که می توانستند زندانیان را تحت شدیدترین فشارهای روحی و روانی قرار می دادند تا به اهداف خود دست پیدا کنند.

وی افزود: من حدود یک ماهی در این زندان بودم که روزهای اول را در انفرادی به سر می بردم. شرایط انفرادی به قدری وخیم بود که به هیچ عنوان قابل تحمل نبود. چراکه زیلوهایی که زیر ما انداخته بودند مملو از چرک و خونی بود که در اثر شکنجه زندانیان قبلی، آنجا را به مکانی متعفن تبدیل کرده بود. داخل سلول یک کاسه و لیوان به ما داده بودند که وقتی اجازه نمی دادند به دستشویی برویم، مجبور می شدیم در همان کاسه اجابت مزاج کنیم. این در حالی است که غذایمان را هم در همان کاسه ها می ریختند.

این جانباز دوران انقلاب شرایط بازجویی را وحشت آفرین توصیف کرد و گفت: وقتی بازجویی می کردند اصرار داشتند که من هم دستان خودم را لو بدهم در حالی که من اصلا هم دستی نداشتم. در یک روز داشتم اعتراف نامه هایم را می نوشتم که یک غول بی شاخ و دمی به نام دکتر حسینی مرا گرفت و در دستگاه آپولو قرار داد. دستگاه آپولو به شکلی بود که وقتی زندانی شکنجه می شد صدای خوفناکی در دستگاه می پیچید و وی را به شدت آزار می داد، در کنار دستگاه آپولو شوک های الکتریکی با ولتاژهای مختلف وجود داشت که با وصل کردن آن به نقاط حساس بدن، زندانی بیشتر از قبل شکنجه می شد.

تیمساری که نمی دانست با چه کسی کار دارد!

راسخ با ذکر خاطره ای از کمیته مشترک ضد خرابکاری اذعان کرد: در یکی از روزها تیمسار رضا زندی پور مسئول کمیته مشترک ضد خرابکاری برای سرکشی به کمیته آمد. وقتی وارد سلول ما شد از آقای فخرالدین حجازی اسمش را پرسید و آقا حجازی هم فقط به بیان فامیلی خود اکتفا کرد. در همین موقع تیمسار زندی پور با فریاد اعلام کرد «من پرونده تو را خوانده‌ام و شما بی دین های کمونیست، خائن هستند و می خواهید مقابل اعلیحضرت بایستید، مطمئن باشید که ما شما را له می کنیم».

وی افزود: در همین بین یکی از همراهان زندی پور در گوشش گفت «تیمسار شما این حجازی را با حجازی نیروهای چپ اشتباه گرفتید». آقای فخرالدین حجازی وقتی متوجه شد اوضاع از چه قرار است با شجاعت تمام به زندی پور گفت «شما اعلام می کنید پرونده ما را مطالعه کرده اید در حالی که هنوز فرق عبدالرسول حجازی با فخرالدین حجازی را نمی دانید». همین گفته های آقای حجازی کافی بود تا تیمسار زندی پور رنگش عوض و مجبور شود که زندان را ترک کند. همین شد که من با دیدن این صحنه روحیه و انگیزه بیشتری برای مقابله با نیروهای ساواک پیدا کردم.

این زندانی سیاسی یادآور شد: در کمیته مشترک سلول خانم ها در ابتدای بند قرار داشت که اتاق شکنجه هم رو بروی سلول خانم ها بود. وقتی کسی را شکنجه می دادند و صدای جیغ و فریاد بلند می شد، خانم ها را بیشتر از آقایان آزار می داد. این رویه سبب شده بود تا تاثیر زیادی روی من بگذارد. از سوی دیگر صف شکنجه هم یکی دیگر از مواردی است که برای من بسیار عذاب آور بود. چراکه نمی دانستیم در اتاق شکنجه دقیقا می خواهند چه بلایی سر ما بیاورند طوری که انتظار برای شکنجه شدن بدتر از خود شکنجه بود.

دادگاه های فرمایشی

راسخ با اشاره به دادگاهی شدنش گفت: دادگاه که به طور کلی فرمایشی بود، چرا که حکم همان چیزی بود که بازجو در پرونده می نوشت. یعنی اگر بازجو در پرونده می نوشت که زندانی باید اعدام شود قاضی هم همان حکم را صادر می کرد. وقتی قرار شد که دادگاه برگزار شود خود دادگاه فردی را به عنوان وکیل برای من انتخاب کرد. این در حالی است که دادگاه از اساس فرمایشی بود، چه برسد به دفاعیات وکیل. با این وجود من را به شش ماه حبس محکوم کردند و برای گذراندن دوره محکومیتم مرا به زندان قصر فرستادند.

این مبارز انقلاب در ادامه با اشاره به ترور تیمسار زندی پور اذعان کرد: در دوره صدور حکم بود که تیمسار زندی پور را به همراه دو نفر از مستشاران آمریکایی ترور کردند. همین اتفاق کافی بود تا ساواک فشار بیشتری به زندانیان وارد کند. طوری که در دادگاه تجدید نظر حکم من از شش ماه به پنج سال تغییر کرد.

اعتصاب غذا زندانیان

وی با بیان این که بعد از حضور یک ماه در کمیته مشترک ضد خرابکاری برای گذراندن دوره محکومیت به زندان قصر فرستاده شد گفت: بعد از کمیته مشترک ما را به زندان قصر فرستادند. ماموران بدترین رفتارها را با ما داشتند تا یان که با تمام زندانیان سیاسی قرار گذاشتیم که دست به اعتصاب غذا بزنیم. سرگرد منصور زمانی وقتی دید اعتصاب کرده ایم برای زهر چشم گرفتن از زندانیان، ما را به قسمت زیر هشت بردند و تا جایی که امکان داشت کتکمان زدند. بعد ما را درون سلول های انفرادی بردند و حتی اجازه ندادند که به دستشویی برویم. بعد از چند روز وقتی در بازجویی فهمیدند من ارتشی بودم شروع به تهدید و فحاشی کردند.

وی ادامه داد: همان موضع بود که گفتند اگر توبه نامه بنویسم بهترین شغل و امکانات رفاهی را در اختیار من قرار می دهند. آنها بر این باور بودند چون ما از بدنه ارتش بودیم به همین خاطر فعالیت های مبارزاتی ما برای دستگاه شاهنشاهی ننگ محسوب می شد. من در همان وضعیت پیشنهاد دادم که به جای توبه نامه، من دور آنها را خط قرمز می کشم و آنها هم دور مرا خط قرمز بکشند. همین یک جمله کافی بود تا باز هم مرا کتک بزنند و شرایط را برایمان سخت کنند.

راسخ در خصوص نحوه آزادی خود از زندان گفت: سال 57 وقتی دموکرات ها در آمریکا روی کار آمدند و توانستند دولت را به دست بگیرند برای جلوگیری از وجهه زشتشان در سراسر جهان به شاه دستور دادند که شکنجه باید قطع شود و شرایط را برای زندانیان تسهیل کنند. این فشار کار ساز شد تا این که درآبان ماه سال 57 ما را از زندان آزاد کردند.

برچسب‌ها