گذری بر زندگی شهیدان دفاع مقدس/7 از پایگاه علم تا سنگر عمل
شهید محمد بذرافکن به مادرش می گفت:«خدا به تو شش تا پسر داده، نمیخواهی خمساش را بدهی! بعد هم شروع میکرد آیه خمس را میخواند. آنقدر اصرار کرد تا اینکه راضی شود او هم برود جبهه برود؛ اما دل نگرانی امانش را بریده بود. میترسید جنازهی او هم مثل جنازه برادرش برای همیشه مفقود شود. سه ماه خبر شهادت محمد آمد اما جنازه اش نه.»
به گزارش حیات ، در دانشگاه علوم اسلامی رضوی درس میخواندند. در همین مَدرسها و اتاقها. اما وصل شدند به آنجایی که باید. خوب تشخیص دادند که وقت چه کاری است و باید در کدام جبهه باشند. خوب فهمیدند تکلیفشان چیست. آنها به تعهد سرخ خودشان عمل کردند. تا کی نوبت ما برسد...
با نزدیک شدن به سالروز شهادت ولی نعمتمان حضرت رضا(ع) بر آن شدیم تا به سیره عملی 14 شهید دانشگاه علوم رضوی به صورت اختصار اشارهای داشته باشیم.
پرواز بلند
از شهید و حالات معنویش برای حضرت آقا گفتیم...
فرمودند دفعه بعد عکسش را برایم بیاورید...
عکس را بردیم؛ حضرت آقا نگاهی به عکس کردند و روی عکس چنین نوشتند:
یاد شهید عزیز سید حسین عظیمی گرامیباد که با پرواز بلند خود به ملکوت اعلی خود و آرمانهای اسلامیاش را جاودانه ساخت.
گریه برای مشکلات مردم
شهید علی اصغر حسینپور مدتی که در دفتر نماینده امام در خراسان مشغول بود، خودش را به آب و آتش می -زد تا بتواند برای مردم کاری بکند. بعضی وقتها به خاطر مشکلات مردم به گریه میافتاد. نمیتوانست تحمل کند در نظام اسلامی حقی از کسی ضایع شود.
شاگرد نمونه مدرسه
شهید محمد قاسم طالبی پدرش را در کودکی از دست داد. در کنار درس و بحث زیلوبافی میکرد تا هزینههای خانواده تأمین بشود. اما باز هم شاگرد نمونه بود.
شستن پردههای مسجد
هراسان از خواب بیدار شدم. توی حیاط سر و صدا میآمد. در آن هوای سرد محمدرضا داشت چیزی را می -شست. گفت پردههای مسجد کثیف شده بود، آوردم خانه. نصف شبی بلند شدم بشویم که شما متوجه نشوید و به زحمت نیفتید.
شهید محمدرضا اویسی ثانی
دو برادر جاویدالاثر
شهید محمد بذرافکن به مادرش میگفت:«خدا به تو شش تا پسر داده، نمیخواهی خمساش را بدهی! بعد هم شروع میکرد آیه خمس را میخواند. آنقدر اصرار کرد تا اینکه راضی شود او هم برود جبهه برود؛ اما دل نگرانی امانش را بریده بود. میترسید جنازهی او هم مثل جنازه برادرش برای همیشه مفقود شود. سه ماه خبر شهادت محمد آمد اما جنازهاش نه.
چرا از این نفس شیطانی دست بر نمیداریم
شهید حسین علی زارع هر از چند گاهی دست به قلم میشد و مینوشت. نوشتههایش رنگ و بوی خاصی داشت؛ مثل کسی که قصد سفر کرده باشد. نوشته بود: «اگر به درستی پیرو مکتب اسلامیم و خود را مسلمان میدانیم؛ اگر به درستی حافظ خون شهیدانیم! پس چرا ساکت و بیپروا نشستهایم و کاری نمیکنیم؟! چرا از این نفس شیطانی دست بر نمیداریم و به کمک حسین زمانمان نمیشتابیم. اکنون که نظارهگر کوچ دیگرانی و با چشمانت آنان را بدرقه میکنی و شاهد بستن کولهبارشان هستی؛ سرانجام روزی میرسد که تو هم باید به خیل این کاروان متصل شوی. آیا باری که برداشتی از نیکیهاست یا از بدیها؟»
دیر رفت اما زود پر کشید
از شهید رضا صباغی خیلیها خرده میگرفتند که چرا جبهه نمی روی. با اینکه سه سال از جنگ میگذشت هنوز راهی جبهه نشده بود. خیلی مومن و مقید بود و سجدههای طولانیاش تو مسجد معروف بود و بیشتر وقتها هم روزه بود؛ اما...! عاشق شنیدن خاطرات رزمندهها بود؛ اما کسی نمیدانست توی سرش چه میگذرد. حتی من که رفیق صمیمیاش بودم.
منتظر بود. اما کسی نمیدانست منتظر چه. همهاش به خاطر رضایت نداشتن پدرش یا کم بودن سنش نبود.
بالاخره سال65 رفت جبهه. آن هم فقط یک بار. همان اولین بار هم شهید شد. همان طوری که سالها انتظارش را کشیده بود.
چه میشد دو بار شهید میشدیم
شهید شرفالدین قلینژاد توی وصیتنامهاش نوشته بود:«از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از سوی دیگر باید شهید بشویم تا آینده بماند هم امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود، عجب دردی. چه میشد امروز شهید میشدیم و فردا زنده میشدیم تا دوباره شهید شویم.»
نمیخواهم کارم برای دیگران باشد
همه لباس مخصوص جبهه پوشیده بودند به جز شهید علیرضا نکونام. به سختی در میان جمعیت پیدایش کردم. گفتم برادر چرا لباس نپوشیدی؟ مگر به جبهه نمیروی؟ گفت: من به خاطر خدا به جبهه میروم. دوست ندارم کسی مرا در این لباس ببیند و بگوید فلانی هم رزمنده است. نمیخواهم کارم برای دیگران باشد.
چله نشینی برای استقبال از شهادت
داشت برای نماز مغرب و عشاء وضو میگرفت که ترکش به گلویش خورد. آنقدر یا زهرا گفت تا نفسش قطع شد. برای شهادت آماده شده بود. چهل روز روزه گرفته بود تا به استقبال شهادت برود.
شهید علیعباس حسینپور
شهادتی حسینگونه آرزویش بود
وقتی بدن بی سر حشمت الله رضایی را آوردند فهمیدند چرا توی وصیتنامهاش نوشته است:«ای کاش قطعه پیام آغشته به خونی میبودم تا هر کس به آن نظاره میکند بر مظلومیت حسین(ع) بگرید».
مادر هم جسمش را در آغوش کشیده بود و میگفت:«پسرم مثل امام حسین(ع) جان داد و سرش را به اسلام و رسول خدا هدیه کرد.
حرفهایی از جنس عاشورا
پدر شهید بهبود نور علیی ناخوش احوال بود و به حضور تنها پسرش نیاز داشت. وقتی بهبود کنارش بود روحیه -اش خیلی بهتر بود. خیلی اصرار کردم که دیگر به جبهه نرود. قبول نکرد. از قیام امام حسین(ع) برایم گفت، از صبر حضرت زینب(س). آن قدر حرفهایش تأثیرگذار بود که خودم هم مشتاق رفتن به جبهه شدم.
حضور در جبهه در صورت نیاز، منوط به اجازه والدین نیست
شهید رضا مرادی زرمهری دوست داشت زودتر برود جبهه. برادر بزرگترش هم جبهه بود. میگفتیم صبر کن تا برادرت برگردد بعد تو برو، اما قبول نمیکرد. خیلی بیتابی میکرد. حتی چند روزی اعتصاب غذا کرد. تا اینکه یک روز شاد و خوشحال وارد خانه شد و گفت امام اعلام کرده اگر جبهه به نیرو نیاز داشته باشد، اجازه پدر و مادر شرط نیست. نتوانستیم جلویش را بگیریم.
خوابم تعبیر شد
پتو را پس زد و حسین را از آغوشم جدا کرد.
- پسرم سید حسین را کجا میبری؟
- در جواب گفت این بچه باید شهید بشود.
آنقدر توی خواب گریه و زاری کردم که جاریام از خواب بیدار شد. او از خواب من پرسید و من از حسین گفتم.
23 سال بعد از آن شب عاشورا، وقتی خبر شهادت حسین را آوردند، خوابم تعبیر شد.
انتهای پیام/
منبع: خبرگزاری دفاع مقدس