فرماندهان شهید(بخش 14) دانشجوی پیرو خط امام(ره)، فرمانده سپاه هویزه
به گزارش خبرگزاری حیات، شهید سید حسین علم الهدی فرزند آیة الله حاج سید مرتضی علم الهدی(ره) به سال 1337 شمسی همزمان با سالروز وفات امام موسی بن جعفر (ع) پا به عرصه گیتی نهاد. فرزندی پاک از شجره مبارکه رسالت بود که در مهد علم و تقوا پرورش مییافت. حسین این نور پرتو گرفته تا آفاق در کانون علم و عملی در رشد بود که تشنگان فقه و فقاهت و مردم تشنه هدایت گرداگردحریمش به اعتکاف بودند. شهید سید حسین پنج سال پیش از قیام 15 خرداد 42 متولد شد. تا بعدها در مکتب قرآن ، کلام وحی آموزد و نیز بعدها در حین سپری کردن دبستان تلاوت کننده آیات الهی باشد و در سطح استان نغمه سرای و بلبل مترنم کننده لحن قران شود. صدای دلنشین او بود که صفحات زمان و قرون را به یکباره کنار میزد واین برگ ورق خورده را به برگ ایام هجرت پیوند میداد. صمیمیت او بود که علاوه بر شور و جذبه اش نقطه ای را بوجود آورده بودکه مغناطیس باشد برای رشد دیگران در تجمع های مسجد و مدرسه. در مساجد با تشکیل کتابخانه و جلسات سخترانی و در مدارس با تشکیل انجمنهای اسلامی و جلسات ارشاد و هدایت. گرچه هیچ قلم و زبانی قادر بر تر سیم آن همه شور و عشق نیست ، لکن بر حسب وظیفه هاله ای از آنروح پاکباخته را در معرض تاریخ قرار می دهیم، باشد تا ره توشه ای برای فرزندان انقلاب گردد. حسین علم الهدی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی *تدریس قرآن در مسجد حسین علمالهدی از ۶ سالگی شروع به آموختن قرآن نمود، در سال ۱۳۴۸ در سن ۱۱ سالگی به تدریس قرآن در مسجد به عنوان مربی مشغول بود. *آتش زدن سیرک مصری اولین مبارزه حسین با دودمان پهلوی سال ۱۳۵۱ در جریان ورود یک سیرک مصری متشکل از رقاصههای مصری به اهواز شکل گرفت وی که تنها ۱۴ سال سن داشت با کمک دوستانش در ساعت تعطیلی سیرک چادر سیرک را به آتش میکشند که موجب فرار رقاصههای مصری میگردد. *اولین دستگیری در سال ۱۳۵۳ در جریان مراسم عزاداری روز عاشورا حسین مسیر حرکت دستههای عزاداری که میبایست دور میدانی که مجسمه شاه در آن قرار داشت بچرخند را تغییر میدهد این عمل موجب عصبانیت پلیس میشود طی تحقیقات با همکاری ساواک سر نخها به حسین میرسد و ساواک او را در دبیرستان دستگیر میکند، پس از دستگیری و بازجویی او را به بند نوجوانان بزهکار منتقل میکنند در آن زمان ۱۶ سال سن داشت او بارها توسط روح الله معبر (ساواک اهواز) مورد شکنجه قرار گرفت. *تحصیلات در سال ۱۳۵۶ در رشته مورد علاقه اش تاریخ در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد در همان سال در مسجد کرامت مشهد با جلسات سید علی خامنهای(مدظله العالی) و آیت الله هاشمی نژاد آشنا شد، در این سال پس از متشنج شدن اوضاع دانشگاه به اهواز برگشت. *تشکیل سازمان موحدین پس از بازگشت حسین هسته مرکزی سازمان موحدین را با همفکرانش در اهواز تشکیل میدهد و اقدام به مبارزه مسلحانه علیه رژیم مینماید علاوه بر آن به تکثیر و پخش اعلامیههای روح الله خمینی مشغول بودند از مهم ترین اقدامات این گروه میتوان به ترور پل گریم (مستشار امریکایی و نماینده کنسرسیوم و مدیر ارشد عملیات بهره برداری و تولید نفت مناطق جنوب) و طرح ترور سپهبد جعفریان فرماندار نظامی خوزستان نامبرد که موجب فرار دیگر عناصر از ایران شد. پس از اوجگیری انقلاب ۵۷، حسین هدف گروه موحدین که همان هموار سازی راه برای انقلاب بود را پایان یافته می دید و میگفت: (برای فاصله نگرفتن از انقلاب مانند گروهای مسلح دیگر اعم ار چپ گراها و سازمان مجاهدین خلق کار گروه موحدین پایان یافته و باید به سیل عظیم انقلاب پیوست و در دل مردم و انقلاب ذوب شد) از این رو اصرار داشت که وجود موحدین دیگر ضرورتی ندارد.
*آتش زدن شهربانی کرمان وی سال ۱۳۵۷ به تلافی آتش زدن مسجد کرمان شهربانی کرمان را به آتش کشید و در این سال مجدداً دستگیر و شکنجه بسیار شد و سپس به اعدام محکوم شد. *ترور غلامحسین دانشی و انتشار خبر ترور دانشی در صفحه اول روزنامه اطلاعات با صدور فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر تعطیلی مجلس شورای ملی برای همراهی با انقلاب، نخست وزیر شریف امامی و برخی از اعضای مجلس به مخالفت با این امر میپردازند و غلامحسین دانشی نماینده مردم آبادان در مجلس خطاب به امام خمینی (ره) اعلام میکند ما اجازه تعطیلی مجلس را نمیدهیم و به این یاوه گوییها و حرکت خرابکاران در خیابان پاسخ میدهیم حسین و یکی از دوستانش(حجتالاسلام هادی کرمی) در قالب سازمان موحدین اقدام به ترور دانشی در یکی از خیابانهای تهران میکنند و پس از این عمل با تماس تلفنی با روزنامه اطلاعات و روزنامه کیهان این پیام را منتشر مینماید" بسم الله قاسم الجبارین، هرکس بخواهد در روند انقلاب اسلامی و انجام فرامین امام خمینی (ره) سد راه حزبالله شود باید هلاک شود. امروز دانشی که یک روحانی دغل و خود فروخته بود و نقش عروسک را در مجلس شورای ملی بازی میکرد مورد خشم و غصب فرزندان امام خمینی (ره) قرار گرفت این حرکت ما هشداری است به کلیه نمایندگان شورای ملی که در صورت تعطیل نکردن مجلس آنها نیز دچار چنین سرنوشتی خواهند شد، زیرا رهبرمان فرمودند مجلس باید تعطیل شود - نصر من الله و فتح قریب".*حمله به شهربانی و پادگان ارتش اهواز حسین همراه دوستان و جمعی از انقلابیون به ساختمان شهربانی اهواز حمله کردند، پس از تصرف ساختمان و دستگیری عوامل حسین اسلحه خانه را پیدا کرد که در آن انواع سلاح سبک و سنگین و مهمات وجود داشت وی مهمات را برای اینکه بدست گروههای منافق نیفتد تخلیه و به جای امن جهت محافظت منتقل کرد. علم الهدی سپس به همراه سیل عظیم مردم پادگان لشکر ۹۲ زرهی ارتش مستقر در اهواز را تسخیر کردند در این یورش بسیاری از عوامل ارتش از جمله تیمسار اسفندیاری فرماندار نظامی آبادان دستگیر شدند. حسین علم الهدی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی اعتقاد حسین علم الهدی به فعالیت فرهنگی بیشتر از فعالیتهای نظامی بود از این رو فکر خود را به مسائل فرهنگی معطوف کرده بود بطوریکه در برههای از زمان ارتباطش با سپاه پاسداران و سایر ارگانها به حداقل رسید که گاهی اوقات سبب گلایه دوستانش از او میشد. حسین باتشکیل کلاسهای پی در پی در کانونهای فرهنگی به آموزش قرآن، نهج البلاغه و تاریخ اسلام به جوانان میپرداخت، گاهی برای این کلاسها بیش از ۱۵ ساعت در روز وقت صرف میکرد. حسین در تابستان به ۸۰۰ شاگرد پسر و دختر نهجالبلاغه و درس تاریخ میداد. علم الهدی با حضور در شورای فرماندهی سپاه خوزستان تلاش زیادی برای تقویت بخشهای فرهنگی آن میکرد، سعی داشت گرایش مذهبی پاسداران را تقویت کند. *احمد مدنی، استاندار خوزستان و کاندیدای ریاست جمهوری حسین علم الهدی نسبت به رفتار و اقدامات احمد مدنی مشکوک بود، او می دید افرادی که سپاه پاسداران به دلیل همکاری با عوامل موسوم به ضد انقلاب و ارتباط با عراق و وارد کردن اسلحه با حکم دادستانی دستگیر میکند توسط مدنی آزاد میشوند، در خرمشهر تظاهرات وآشوب به پا میشود از این رو نسبت به وی حساس شده بود و در پی مدارک برای افشای ماهیت واقعی استانداربود، وی با کمک دوستانش به جمع آوری اطلاعات در رابطه با مدنی پرداخت، حسین با طراحی اعلامیههایی و قرار دادن مدارکی در آنها سعی در روشن کردن ذهن مردم در ارتباط با فعالیتها و رفتارهای استاندار داشت، این رفتارها در مواقعی موجب پرخاش حسین علم الهدی به احمد مدنی و درگیری لفظی میان این دو بود.
پس از متشنج شدن اوضاع خوزستان حسین به همراه ۶ تن از دوستانش با مدارکی عازم شهر قم و منزل امام(ره) میشوند تا اوضاع را به اطلاع وی برسانند، امام خمینی (ره) آنها را برای رسیدگی به این موضوع به شورای انقلاب ارجاع میدهد، حسین به همراهی حجتالاسلام هادی کرمی با مدارک به دست آمده به سفارت آمریکا در تهران میروند (یک ماه پس از حمله به سفارت توسطدانشجویان پیرو خط امام) در آنجا دانشجویان در حال طبقه بندی، استخراج مدارک و ترجمه آنها بودند، حسین مدارکش را به دانشجویان نشان داده و از آنها میخواهد در پی مدارکی در ارتباط با احمد مدنی در اسناد بدست آمده از سفارت باشند که دو روز بعد مدارکی از ارتباط مدنی با سفارت آمریکا بدست میآید که توسط دانشجویان مطرح میشود، بدین سبب مدنی مجبور به استعفا ازاستانداری خوزستان و چندی بعد خروج از ایران شد. دوران دفاع مقدس *فعالیت در رادیو حسین هیچگاه دست از کارهای فرهنگی نمیکشید در بحبوحه جنگ برنامهای زنده به نام (جهاد در قرآن) را در رادیو اجرا میکرد و در آن پیوسته در رابطه با موضوعاتی چون جنگ و جهاد، رابطه مسلمینبا دشمن، صفات و شرایط مجاهد و... سخن میگفت.
با شروع جنگ تلاش حسین علم الهدی در جهت سازماندهی نیروهای اعزام شده سایر نقاط کشور به اهواز بود، تفکرات خاص بنی صدر و اعتقاد نداشتن وی به استفاده از نیروهای مردمی کار علم الهدی را سخت تر میکرد عملاً هیچگونه امکاناتی در اختیار آنان قرار نمیگرفت از این رو حسین به شدت در پی اسلحه برای مسلح کردن نیروهای داوطلب مردمی بود. با پیشروی بیش از پیش عراقیها، رسیدن آنها به نزدیکی اهواز و احتمال سقوط این شهر، موجب مداخله آیت الله خامنهای(مدظله العالی) و دکتر مصطفی چمران به عنوان نمایندگان امام خمینی در جنگ و کوتاه آمدن نمایندگان رئیس جمهور شد، از این رو تحرکات نیروهای مردمی آغاز شد، اما هنوز هم فقط در حد شبیخون و عملیاتهای چریکی محدود بود و رئیس جمهور در برنامههای نظامی خود جایگاهی برای آنان قائل نبود. حسین علم الهدی به این مسائل توجهی نداشت و تمام فکر خود را به آماده سازی نیروها و تجهیز آنها معطوف کرده بود. علم الهدی که از مخالفت فرمانده سپاه در رابطه با شرکتش در عملیات آگاه بود بطور مخفیانه و بدون اجازه فرمانده سپاه به نیروهای عملیات میپیوست. در یکی از این عملیاتها که توسط علی غیور اصلی فرماندهی میشد حسین در تاریکی شب و بطور مخفیانه به آنها پیوست که هر چه غیور اصلی تلاش میکرد جلوی او را بگیرد و او را متقاعد به بازگشت کند نتوانست در این عملیات غیور اصلی کشته شد. در عملیات شبیخون دیگری که توسط مصطفی چمران و آیت الله خامنهای(مدظله العالی) به پیشنهاد محمد بلالی و حسین علم الهدی تدارک دیده شد و فرماندهی آن به محمد بلالی واگذار شد مجدداً بطور ناگهانی و با تعقیب نیروها تا رودخانه کرخه و پیوستن به آنها شرکت داشت، او به بلالی میگفت (من اینطور راحت ترم حالا مثل سایر نیروها در اختیار شما هستم). حسین وفاداری عشایر عرب را در دل میستود، مشاهده مقاومت آنها در برار تهدید صدام به نابودی خانه هایشان در صورت عدم همکاری با عراق و درخواست سلاح توسط جوانان عشایر برای مقاومت او را تحت تاثیر قرار داده بود، هنوز بسیاری از مردم در هویزه و روستاهای اطراف حاضر به تخلیه محل زندگی خود نشده بودند، از این رو علم الهدی با کشته شدن اصغر گندمکار ( اولین فرمانده سپاه هویزه) و پیرزاده تصمیم گرفت مسئولیت سپاه هویزه را قبول کند در آن زمان این منطقه در دل نیروهای عراقی قرار داشت و از سوی ارتش ایران جبههای فراموش شده بود. پس از رفتن به اهواز و قبول این مسئولیت حسین و نیروهایش در سپاه هویزه که اغلب از نیروهای بومی منطقه بودند عملیاتهای متعددی انجام دادند که از جمله آنها میتوان به مین گذاری جادههای منتهی به جبهه جفیر برای زمین گیر کردن عراقیها و سختی در تردد آنها به روستاها اشاره کرد. عراقیها هر روز به روستاها میرفتند و مردم را دعوت به همکاری میکردند، مدام به آنها میگفتند صدام شما عربها را دوست دارد و به زودی به مشکلات شما رسیدگی میکند خمینی مشکل عربها را حل نخواهد کرد. *ملاقات عشایر عرب با امام خمینی(ه) در جماران با شروع تبلیغات گسترده عراق و رهبر آنها صدام حسین علیه ایران در ارتباط با اعلام تمایل عشایر عرب خوزستان برای پیوستن به عراق، حسین علم الهدی بر این عقیده بود که به دنیا بفهماند مردم این منطقه به امام (ره) و کشور وفادار هستند، از این رو در پی تدارک ملاقات عشایر عرب با امام خمینی(ره) در حسینیه جماران تهران برآمد، علم الهدی این موضوع را با آیت الله خامنهای (مدظله العالی) که در آن زمان در اهواز حضور داشت در میان گذاشت. سماجت حسین مسئولان را کلافه کرده بود، وی در مدت زمان کوتاهی منطقه هویزه را زنده کرده و بعضی که قصد مهاجرت از آن مناطق را داشتند پشیمان شده بودند، رئیس جمهور بنی صدرخواستار تخلیه این مناطق و اعلام آنجا به عنوان منطقه جنگی بود اما حسین با این امر مخالفت میکرد. حسین علم الهدی برای این ملاقات با بزرگان عشایر صحبت کرده بود، آنها برای این دیدار بسیار مشتاق و لحظه شماری میکردند. تا زمان تعیین وقت از سوی دفتر امام(ره) حسین مرتباً پیگیر این مسئله بود، بعد از مشخص شدن زمان حسین از استاندار خوزستان درخواست یک قطار برای بردن عشایر عرب به تهران کرد، جدیت حسین استاندار را متقاعد کرد و یک قطار فوق العاده برای این امر اختصاص یافت. جمع آوری مردم از روستاهای اطراف هویزه که در دید مستقیم عراقیها بود به سختی انجام میگرفت، حسین بعضی را در دل شب جمع میکرد، همه آماده این ملاقات بودند اعم از سپاهیان، مردم، حتی جمعی از خواهران بسیج که مادر حسین علم الهدی در میان آنان بود. همگی با قطار راهی تهران شدند، عشایر عرب لباس محلی یک دست پوشیده بودند، با رسیدن قطار به ایستگاه تهران خیل عظیم جمعیت و شعار دادن آنها غوغایی در سالن راه آهن به وجود آورده بود. اتوبوسهایی که توسط یکی از دوستان حسین در تهران مهیا شده بود در جلوی راه آهن آماده بودند، صف اتوبوسهای در حال حرکت در خیابان ولیعصر به سمت شمال تهران چشم همگان را خیره کرده بود، با رسیدن به جماران حسین علم الهدی پیشاپیش عشایر با مشت گره کرده شعار (ما همه سرباز تواییم خمینی - گوش به فرمان تواییم خمینی) را سر داد. در آنجا به حسین گفتند:(امام در رابطه با مردم منطقه و جنگ تبلیغاتی صدام سخنرانی خواهد کرد گزارش شما را آقای خامنهای به دفتر منتقل کردند) ، حسین علم الهدی دوستی نزدیکی با صادق آهنگران داشت و در واقع حسین بود که آهنگران را برای اولین بار ، برای اجرا معرفی کرد که این اجرا در خلال همین دیدار بود و (ای شهیدان به خون غلطان خوزستان درود) نام داشت. شهادت سید حسین علم الهدی در ۱۵ دی ۱۳۵۹ رئیس جمهور بنی صدر حمله دیگری (عملیات نصر) را برای آزاد سازی خرمشهر در منطقه هویزه سامان میدهد در این عملیات از جمعی از نیروهای سپاه سوسنگرد و هویزه خواسته میشود که از دو محور به عنوان نیروی پیاده تانکهای ارتش را همراهی کنند حسین به عنوان فرمانده سپاه هویزه از محور (جنوب هویزه) چند کیلومتر پیشاپیش تانکها حرکت میکنند در ابتدا حسین و یارانش (سپاه پاسداران هویزه و جمعی از دانشجویان پیرو خط امام(ره)) موفق عمل میکنند به طوری که در مدت ۵ ساعت از شروع عملیات ۲۰ کیلومتر از اراضی اشغالی را آزاد و چند هزار عراقی را اسیر میکنند پس از پاتک عراق، از سوی فرماندهی ارتش به نیروهای زرهی دستور عقب نشینی داده میشود به دلیل نابسامانی اوضاع این دستور به بعضی از واحدها از جمله حسین علم الهدی و ۶۰ تن از یارانش با وجود داشتن بی سیم ابلاغ نمیشود و آنها بی خبر از عقب نشینی تانکها در دام نظامیان عراقی میافتند و پس از انهدام تعداد زیادی از تانکهای عراقی و کشته شدن یارانش، حسین توسط گلوله سه تانک مورد اصابت قرار میگیرد و کشته میشود. نحوه شهادت سید حسین علم الهدی صدای تانک های آن طرف جاده به گوش می رسید. تیراندازی لحظه ای متوقف نمی شد. راه افتادیم، با اینکه می دانستیم امید برگشت نیست، ولی رساندن «آر. پی. جی» به «علم الهدی» ما را مصمم به پیش می برد. به جاده که رسیدیم، توانستیم تانک هایی را ببینیم. به جز چند تایی که در حال سوختن بودند، بقیه غرش کنان به پیش می تاختند. چشمم به حسین (علم الهدی) که افتاد، خستگی از تنم در آمد. آر. پی. جی بر دوشش بود و پشت خاکریز دراز کشیده بود. در امتداد خاکریز غیر از حسین حدود ده نفر دیگر هنوز زنده بودند واز همه گروه همین ده نفر مانده بودند. حتی یک جسد بر زمین نمانده بود. پیدا بود که بچه ها با گلوله مستقیم تانک ها از پای در آمده بودند. تانک های سالم از کنار تانک های سوخته عبور می کردند و به طرف خاکریز علم الهدی پیش می آمدند. حسین و افرادش هیچ عکس العملی نشان نمی دادند. «روز علی» که حسابی نگران شده بود، آر. پی. جی را از من گرفت و به تانک ها نشانه رفت. دست روز علی را نگه داشتم و گفتم: کمی دیگر صبر کن، شاید بچه ها برنامه ای داشته باشند و او پذیرفت. تانک ها به حدود پنجاه متری خاکریز رسیده بودند که یکباره حسین از جا بلند شده و نزدیک ترین تانک را نشانه گرفت. گلوله درست به وسط تانک خورد و آن را به آتش کشید. غیر از حسین دو نفر دیگر که آر. پی. جی داشتند، دو تانک دیگر را نشانه رفتند و هر دو را به آتش کشیدند. بقیه تانک ها سر جایشان ایستادند و ناگهان خاکریز را به گلوله بستند. خاکریز یکپارچه دود شد و بعید بود کسی سالم مانده باشد. روز علی بلند شد و نزدیک ترین تانک را نشانه رفت و با اینکه فاصله کم بود، تانک را از کار انداخت. قامت حسین دوباره از میان دود و گرد غبار پشت خاکریز پیدا شد و یک تانک دیگر با گلوله حسین به آتش کشیده شد. پیدا بود که از همه افراد گروه فقط روز علی و حسین زنده مانده اند. حسین از جا کنده شد و خود را به خاکریز دیگر رساند. تانک ها هنوز ما را ندیده بودند. پیشروی تانک ها دوباره شروع شد. حسین پشت خاکریز خوابیده بود. تانک به چند متری خاکریز که رسید، حسین گلوله اش را شلیک کرد. دود غلیظی از تانک بلند شد. تانک دیگری با سماجت شروع به پیشروی کرد. روز علی که آر. پی. جی را آماده کرده بود، از خاکریز بالا رفت و آن را هدف قرار داد. تانک به آتش کشیده شد و چهار تانک دیگر به ده متری حسین رسیده بودند. حسین از جا بلند شد و آخرین گلوله را رهاکرد. سه تانک باقیمانده در یک زمان به طرف حسین شلیک کردند. گلوله ها خاکریزش را به هوا بردند. گردو خاک کمی فرو نشست، توانستیم اول آر. پی. جی و سپس حسین را ببینیم. جسد حسین پشت خاکریز افتاده بود و چفیه صورتش را پوشانده بود. یکی از تانک ها به چند متری حسین رسیده بود و می رفت که از روی پیکر حسین عبور کند. در این زمان تنها ۲۲ سال سن داشت، عراقیها با تانک از روی اجساد کشتگان هویزه گذشتند، طوری که هیچ اثری از آنها نماند، ۱۶ ماه پس از کشته شدن طی عملیات بیتالمقدس این اراضی مجدداً بازپس گرفته شد، با تلاش گروههای تفحص جنازهها به سختی شناسایی شدند. حسین علم الهدی را از قرآنی که در کنارش بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و آیت الله خامنه ای(مدظله العالی). در حالی که میخواستند پیکر او را در اهواز به خاک بسپارند مادر او با منتشر کردن وصیت نامه حسین خواسته او مبنی بر دفن در محل شهادت را اعلام میکند. با مطلع شدن خانوادههای هم رزمانی که همراه حسین علم الهدی کشته شده بودند آنها هم تمایل پیدا میکنند فرزندانشان را در کنار فرمانده خود به خاک بسپارند و این گونه گلزار شهدای هویزه بنا میشود. مادر شهید در محضر امام خمینی (ره) مادر حسین که روزهای اول تنها برای بدست آوردن جسد گلگون کفن حسین بی تابی می کرد با یاد آوری مادران صدر اسلام گفت: همانطور که مادر یکی از مجاهدین صدر اسلام وقتی دشمن کافر سر بریده فرزندش را بسوی مادر پرتاب می کند و می گوید:من چیزی را که در راه خدا دادم پس نمی گیرم. و چون امام فرموده است جوانان ما مانند جوانان صدر اسلام هستند من نیز مانند مادران صدر اسلام جسد مطهر فرزند را هم به خدا هدیه می دهم. مادر شهید حسین میگوید:تنها زا خدا می خواهم که این قربانی شهید را بپذیرد و قطره قطره خون پاک حسین سبب افزایش عمر امام عزیز و پیروزی انقلاب اسلامی گردد و اگر امام فرمان دهندمن و همه فرزندانم به جبهه می رویم تا ضربه ای حتی به اندازه پرتاب یک سنگ به کفار بزنیم و از اسلام دفاع کنیم. حضرت امام من به همراه مادر همه شهدا تصمیم گرفته ایم که اگر اجازه فرمایید ما هم به جبهه برویم و لااقل یک سنگی به قلفب دشمن کافر که حتی اجساد عزیزانمان را به ما ندادند پرتاب کنیم و ما هم مانند فرزندانمان شهید شویم . امام فرمودند ک نه همینکه شما اینچنین فرزندانی دارید این بالاترین اجر است شما باند صب کنید و دعا کنید برای پیروزی اسلام . مادر حسین: حضرت امام ، حسین امسال قرار بود از طرف سپاه به مکه مشرف گردد. امام فرمودندک ناراحت نباشید حالا بالات از مکه رفته است. ده خاطره از شهید سید حسین علم الهدی 1)چهارده ساله بود که شنید یک سیرک مصری آمده اهواز. مسئول سیرک آدم فاسدی بود. فقط برای خنداندن اهوازی ها نیامده بود. حسین همراه چند تا از دوستانش، چادر سیرک را آتش زدند و فرار کردند. دو سال بعد، مسیر دسته های سینه زنی عاشورا، میدانی بود که مجسمه شاه در آن نصب شده بود. حسین دلش نمی خواست دور شاه بگردد. مسیر را عوض کرد و بعد از آن، همه هیئت ها پشت سر هم مسیر حرکت خود را تغییر دادند. پلیس عصبانی شده بود و دنبال عامل می گشت. با همکاری ساواک، سرنخ ها رسید به حسین. در مدرسه دستگیرش کردند. برای بازجویی، می خواستند خانه حسین را هم بگردند. ریختند توی خانه. حسین فریاد زد: «ما روی این فرش ها نماز می خوانیم، کفش هایتان را دربیاورید.» مأمور ساواک خشکش زده بود. 2)حسین را انداختند توی بند نوجوانان بزهکار. صبوری به خرج داد. چند روز بعد صدای نماز جماعت و تلاوت قرآن از بند، بلند بود. مأموران حسین را گرفتند زیر مشت و لگد. می گفتند تو به اینها چه کار داشتی؟! از آن به بعد شکنجه حسین، کار هر روز مأموران شده بود. یکبار هم نشد که زیر شکنجه، اطلاعات را لو بدهد. نوجوان شانزده ساله را می نشاندند روی صندلی الکتریکی و یا اینکه از سقف آویزانش می کردند. 3)رشته مورد علاقه اش «تاریخ» بود. سال 1356 در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد. هر روز نماز صبحش را در حرم می خواند. توی مسجد کرامت مشهد جلسات تفسیر قرآن آیت الله خامنه ای را پیدا کرده بود. بچه های دانشجو را به این جلسات میبرد.
4)اهل مطالعه و تحقیق بود. با اشتیاق می خواند. گاهی با اساتید به شدت بحث می کرد، مخصوصاً اساتیدی که برداشت صحیحی از تاریخ اسلام نداشتند. می گفتند: «اگر حسین در کلاس باشد، ما به کلاس نمی آییم.» اهل تحلیل بود. در دوره ای که گروه های مختلف سیاسی در حال جذب جوانان بودند، با رهنمودهای آیت الله خامنه ای و شهید هاشمی نژاد، ذره ای از مسیر صحیح انقلاب دور نشد. 5)قبل از پیروزی انقلاب یک بار به اهواز آمد. از اینکه روی دیوارها شعاری نوشته نشده بود، بسیار ناراحت شد. شبانه با یکی از دوستانش رفتند و اولین شعاری که نوشت این بود: «تنها ره سعادت، ایمان، جهاد، شهادت.» اهل آرامش نبود. گروه «موحدین» را تشکیل داده بود و مرتب برای انقلاب فعالیت می کرد. تکبیر می گفت. بعد از تبعید امام از عراق به مقصد نامعلوم، شبانه برای نشان دادن خشم ملت ایران، کنسولگری عراق را در خرمشهر به آتش کشید. برنامه چریکی بعدی اش زمینه سازی برای اعتصاب شرکت نفت بود. 6)بنی صدر دستور داده بود که باید نیروهای مستقر در هویزه عقبنشینی کنند و به سوسنگرد بیایند. حسین میگفت: هویزه در دل دشمن است و ما از اینجا میتوانیم به عراق ضربه بزنیم. شخصاً با بنیصدر هم صحبت کرده بود. وقتی که دید راه به جایی نمیبرد، نامهای به آیتالله خامنهای نوشت و گفت که تعداد اسلحههای ما از تعداد نیروها هم کمتر است، ولی میمانیم! 7)چهارم دی 1359 بیست تا سی نفر از جوانان با دست خالی، اما با دل استوار از ایمان و توکل، مقابل دشمن تا دندان مسلح ایستادگی کردند. هیچ کس زنده نماند!
8)عراقیها با تانک از روی اجساد مطهر شهدای هویزه گذشتند، طوری که هیچ اثری از شهدا نماند. بعدها جنازهها به سختی شناسایی شدند. حسین را از قرآنی که در کنارش بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و آیت الله خامنه ای. 9)مادر حسین نیز شیرزنی بود. بعد از تبعید امام در سال 1342، تلگرافی برای شاه فرستاد: «اگر مسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید کردهای و اگر مسلمان نیستی، بگو ما تکلیف خودمان را بدانیم.» زینبوار در تمام سختیها ایستادگی کرده بود. در سال 67 به رحمت ایزدی رفت و بنا به وصیتش در کنار حسین، در هویزه آرام گرفت. 10)اتاق کوچکى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختیار سید حسین بود، ایشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتم. یکى از شبها، من و حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم. نیمه هاى شب بود که نهج البلاغه میخواند. من نگاه کردم به ایشان، دیدم چهره اش برافروخته شده و دارد اشک میریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه کردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز کردم، دیدم همان خطبهاى است که حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله میکند و می فرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ کجاست عمار؟ کجاست... پیام مقام معظم رهبری برای فرمانده سپاه هویزه «برادر عزیز ما حسین علم الهدى در مشهد در جلسات و کلاسهاى ما شرکت فعال مىکرد اما هنوز من ایشان را دقیقاً نشناخته بودم که چه نابغه مسلمانى است تا اینکه به اهواز رفتم و از نزدیک چندین برنامه و خاطره با شهید داشتم. از جمله آخرین روز شهادت حسین یعنى روز 28 صفر من کنار کرخه نور ایستاده بودم که نماز بخوانم که یکباره مشاهده کردم که حسین علمالهدى و عدهاى دیگر از برادران از جمله حسن قدوسى )فرزند آیت اللّه قدوسى( خیلى گرم و صمیمى و خیلى پرشور با من برخورد کردند و من هم از دیدارشان بسیار خوشحال شدم و پس از مقدارى صحبت گفتم: »ارتش ما رسیده است به اینجا، شما مىتوانید برگردید« اما حسین گفت: »نه آقاى خامنهاى ما مىخواهیم برویم به پیش«. البته آنها در حقیقت به پیش رفتند و به لقاء اللّه پیوستند.» «بخشی از این یادداشت هارا - که سرگذشت شور انگیز و عاشقانه جمعی از جوانان انقلابی مادر میدان نبرد با دشمن متجاوز است- مطالعه کردم. درسی که این خاطره حماسه آمیز و جانگداز میدهدپیام جاودانهای برای همه ملتها و همه نسلها است. درس مقاومت مردانه انسانهای بزرگی است که اراده پولادین و قدرت والای بشری خود را به اراده الهی متصل ساختند و آگاهانه قدم در میدان فداکاری نهادند و صحنه نبرد با دشمن اسلام را با خون خود رنگین ساختند. دو روز پیش از این عشورای خونین، من خود در دل بیابانهای جنوبی و شرقی هویزه این عزیزان را دیدم که شجاعانه و عاشقانه به قلب عرصه جنگ و به سوی خط تماس پیش میرفتند. تجهیزات ابتدایی و کمبودهای تدارکاتی و حتی دلسوزیها و توصیه ها ، در همت بلند و عزم راسخ آنان فتوری پدید نمیآورد و دل مومن و مشتاق و خون گرم و جوشانشان همه سختیها را بر آنان هموار میکرد. معجزه انقلاب وکوره های جنگ تحمیلی از جوانان خداجوی ، انسانهای بزرگی پدیدآورده است که توگل عارفان و متانتپیران را با امید جوانان و صفای کودکان در جمع کردهاند. سراسر دوران جنگ سرشار از ماجراهای رویا گونه این راهیان شب وشیران روز است ، و گروه شهیدان هویزه از برجستهترین آناناند. بیشک اگر لحظات پر معنا و پر ماجران هر یک از این شهادتها ثبت میشد وچنانکه در این یادداشت ها آمده- به چشم میآمد غنی برین میراث معنوی برای تاریخ به جا میماند. افسوس که بدین مه8م،بقدری که باید، همت گماشته نمیشود. لذا این نوشتهها را که در نوع خود بییار کم نظیر است باید قدر دانست و کوشش فراهم ااورنده آن را ارج نهاد. از خداوند متعال توفیق همه این جوانان عزیز و پیروزی اسلام و مسلمین وحاکمیت و رواج ارزشهای والای قرانی را سیئلت میکنم.» فراز هایی از سخنان آیت الله هاشمی پیرامون شهدای هویزه اینجانب به همه آنان که در طول جنگ در جبهه و در سنگر و در راه و قبل و بعد از جهاد ، هر جا و هرگونه از حمایتها و نصرت های الهی که دیدهاند سفارس میکنم که قضایا را برای دیگران بگونید و بیویسند. حیف است که این معجزات و این بارقههای هدایتگر و این آثار ارزنده توحید و خداپرستی و این گنجینه گرانبهای عالم دیانت و دینای خداپرستان از دسبرس تاریخ بدور بماند و نسلهای امروز و آینده بهرهمند نگردند. ما که میدانیم اینگونه صفحهها که از جنگهای صدر اسلام برای مامانده است تا چه اندازه در ساختن و هدایت ما و مردم ما موثر بوده است . چرا اجازه برهیم که این آیات الهی در سینهها و خاطرهها مدفون باشد؟ امید که در آینده زوایان ارجدار تاریخ این جنگ و جزوه ها و خاطرات و مقاله ها را بخوانیم. به بچههایی که به جبهه نمیروندآموزش دهید، تا آن فرازهای با ارزش چبهه را فراموش نکنند. این خاطرههای جنگ را جمع آوری کنید و تحویل تاریخ و دنیا بدهید، تا یک فرهنگ جنگ و فرهنگ دفاع به دنیا معرفی کنیم. دست نوشته های شهید «خدایا این سرزمین پاک در دست ناپاکان است ، در همین ۲۰ کیلومتری من در همین تاریکی شب علی می خواست و به نخلستان می رفت فاطمه وضو می گرفت پیامبر به سجده می رفت و حسن و حسین به عبادت می پرداختند این خانه ی کوچک این سنگر این گودی در دل زمین این گونی های بر هم تکیه داده شده پر از حرف است فریاد است غوغاست … تنهایی عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان در این چند روز با خاک انس گرفته ام بوی خاک گرفته ام رنگ خاک گرفته ام حال می فهمم که چرا پیامبر علی ابن ابیطالب را ابوتراب نامید . خدایا اگر من در دل سنگرم تو در دل من و در دل سنگر هر دو حضور داری لحظات چگونه می گذرد عبور زمان مانند عبور آب بحری از جلوی چشمان کاملا ملموس است . اما زندگی در این خانه کوچک که یک قلب پر طپش است یک دل خاکی است در زمین خدا در متن پاکی نمی تواند تکرار پذیر باشد آری … تنها موهبتی است الهی در تنهایی از تنهایی بدر می آییم در تنهایی به خدا می رسیم … و در سنگر تنها هستم …» « در دل سنگر با خود سخن میگویم : راستی چه خوب از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم و بعد شعار زندگی کنم، باشد تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد. و بعد با آن برای خود توشه بسازم و توشه را راهی گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم. آیات جهاد،شهادت، تقوی، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح و... همه را پیدا کنم و سنگرم کلاس درسم باشد. و سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود، سنگرم محرابم گردد، سنگرم خانه امیدم گردد و سنگرم قبله دومم گردد. از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند. در دل سنگر با خدا سخن میگویم. اللهم انک یا انیس الانیسین لاولیالیک خدایا ای نزدیکترین مونس به دوستانت یا من هو اقرب الی من حبل الورید یا من یحول بین المرء و قلبه خدا اگر من در سنگرم تو در قلب من و در دل سنگر هر دو حضور داری. و هو معکم اینما کنتم حدید راستی این سرود را از اصغر شهید بیاد دارم. کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را پنهان نگشتهای که شوم طالب حضور غایب نگشتهای که هویدا کنم تو را هر کسی قادر نیست آنچه را که شایسته سخن گفتن با خداست بر زبان آورد لذا برای راز و نیاز با او باید به نیایشهای امام زینالعابدین توسل جست، دعاهای صحیفه را باید بخوانم و بعد حفظ کنم و زمزمه کنم، نیایشهای علی بن ابیطالب را بخوانم، حفظ کنم، زمزمه کنم. اللهم حصن ثغور المسلمین بعزتک و اید حماتها بقوتک و اسبغ عطایاهم من جدتک اللهم اغفرلی ما انت اعلم به منی فان عدت فعد علی بالمغفره اللهم اغفرلی ما اتقرب الیک بلسانی ثم خالفه قلبی اللهم اغفرلی ما ولیث من نفسی و لم تجد له وفاء من عندی من در سنگر هستم در اوج تنهایی، سلاح بر دوش دارم، کرخه از کنارم میگذرد، در? کیلومتری، دشمن مستقر است تاکنون دوبار بلاد مسلمین را مورد تجاوز قرار داده است و اکنون چندین کیلومتر در خاک اسلام وارد شده است و ناجوانمردانه شهرها را میکوبد و نابود میکند، صدای رگبار و خمپاره همیشه در گوش است. مردم روستاها و شهرها آواره و سرگردان شدهاند کودکان گرسنه و لرزان در آغوش مادران ترسان بسیار به چشم میخورد. زمان میگذرد، عبور زمان در کنار برادران خاطره میسازد. اعمال متهورانه و بی باکانه بچهها حماسه میآفریند. منصور در کنار اصغر شهید شد و اصغر شاهد شهادت او بود. اصغر در کنار رضا شهید شد و رضا شاهد شهادت اصغر بود و اما رضا در تنهایی شهید شد، راستی شهداء همه با هم بودند و چه جمع باصفایی. در شهادت منصور در مسجد، اصغر شهید برای مردم از منصور حرف زد. وقتی خواستیم که خانه اسکندری شهید برویم، اصغر شهید شد، شعار [ما تشنه هستیم بهر شهادت] را سرود، در خیابان حصیرآباد. وقتی منصور شهید شد، رضای شهید در فراق منصور گریه کرد و صادق برای آنان نوحه میخواند و صدای دلنشین و پر جاذبهاش مرا به گریه میاندازد. بابک معتمد، قنادان زاده، طحان در ساحل کارون بوند. دهبان و احمد مشک در ساحل کرخه. شاید طبیعت جای دجله و فرات را با کرخه و کارون تعویض کرده است». وصیت نامه شهید سید حسین علم الهدی من در سنگر هستم. دراین خانه محقّر. در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت، در این سرد و گرم، سردی زمستان و گرمای خون، در این خانه ساکن و پرجوش و خروش. سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین، کوچکی قبر و عظمت آسمان. امشب پاس دارم. ساعت ۱:۳۹ چه شب باشکوهی! چه شب با شکوهی است! من به یاد انس علی ابن ابیطالب با تاریکی شب و تنهایی او میافتم. او با این آسمان پرستاره سخن میگفت. سر در چاه نخلستان میکرد و میگریست. در همین تاریکی شب علی برمیخاست و به نخلستان میرفت. فاطمه وضو میگرفت، پیامبر به سجده میرفت و حسن و حسین به عبادت میپرداختند. این خانه کوچک است،این سنگر، این گودی در دل زمین، این گونیهای بر هم تکیه داده شده پر از حرف است، فریاد است، غوغاست. .. صدای پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانی منصور؛ بغض گلویم را گرفته، قطرات اشکم هدیهتان باد. تنهایی عمیقترین لحظات زندگی یک انسان است. خدایا این خانه کوچک را برای من مبارک گردان؛ در این چند روز با خاک انس گرفتهام، بوی خاک گرفتهام. حال میفهمم که علی ابن ابیطالب چگونه میفرماید: سجدههای نماز، حرکت اوّل خم شدن روی مهر، این معنا را میدهد که خاک بودهایم، حرکت دوّم این معنا را دارد که از خاک برخاستهایم، متولّد شدیم. حرکت سوّم رفتن دوباره به خاک به این معناست که دوباره به خاک برمیگردیم مرگ. و حرکت چهارم به این معناست که دوباره زنده میشویم. حیات قیامت امّا در این سنگر همیشه در کنار این خاکیم و خاک پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن میگویم. راستی چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. ایات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد شعار زندگی کنم. باشد تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد. و بعد با این برای خود توشه سازم و توشه را راهی سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم. آیات جهاد را، شهادت، تقوی، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح. ..همه را پیدا کنم و سنگر کلاس درسم باشد و میعادگاه ملاقتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه امیدم شود و قبله دوّمم گردد. از فردا حتما بیشتر قرآن خواهم خواند. در این خانه کوچک که انتخاب کردم، روزها لحظات به گونهای میگذرد و شبها به گونهای دیگر، روزها در تنهایی با خود سخن میگویم و با دوستانم، در جمع در لحظاتی که اسلحه را بر دوش دارم به فکر ذوالفقار میافتم؛ به فکر دست ابوذر میافتم و دست پر توان او. … خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک بگردان. گاهی این تصوّر غلط به ذهنم میاید که در یک تکرار به سر میبرم. یکنواختی و عادت را احساس میکنم. امّا زندگی در این خانه کوچک که یک قلب پرتپش است؛ یک دل خاکی است در زمین خدا، در متن پاکی نمیتواند تکرار پذیر باشد؛ زیراکه لحظاتی با خدا سخن میگویم و ساعاتی را با شهدا و زمانی به خود میاندیشم و زمانی به خمینی روح خدا و به فضای پر غوغای راهپیماییها و زمانی لحظهای هم.. . آری. .. تنهایی موهبتی است الهی و در تنهایی میتوان به خدا رسید. روزها به فکر سربازان صدر اسلام و حماسههای آنها میافتم: جنگ بدر، غزوه احد، غزوه خندق، خیبر،تبوک و….آنها چگونه جهاد کردند و ما چگونه میتوانیم به آنها نزدیک شویم. در این اندیشهام که قرآن درباره یاران پیامبر سخن میگوید: مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلیَ الْکُفّارِ.. شهید علم الهدی به قلم مجاهد حسینی نامه به خواهر خواهر عزیز، پس از اهداء سلام و درود، رسیدن به فلاح را برایتان آرزو میکنم. چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جدید از شما دور بودم و نتوانستم خود را به این راضی کنم که سال نو را آغاز کنیم و در این لحظات حساس از عمر با شما سخن نگویم ناچار برای اولین بار قلم بدست گرفتم و با شما حرف میزنم. ساعتی پیش داشتم مطالعه میکردم به یک جمله رسیدم. در مورد این جمله زیبا فکر کردم و مناسب دیدم که نتیجه این ساعات فکر را که در آستانه شروع سال جدید بود برایتان بنویسم. شاندل Shandel متفکر بزرگ اروپای قرن بیستم در مورد چگونگی زندگی انسان در قرن بیستم میگوید : «انسان این عصر زندگی را وقف تهیه وسایل زندگی میکند» ما زندگی را در رنج میگذرانیم تا راحتی و آرامش ایجاد کنیم، تمامی عمر میرویم به این امید که لحظاتی بنشینیم، تمام عمر زحمت میکشیم تا استراحت کنیم و البته عمر میگذرد و راحتی و آسایش و نشستن و آرامش را لمس نمیکنیم و نمییابیم. زیرا مرتباً از طریق اجتماع به ما نیازهای جدید تلقین میشود. نیازهای کاذب و مصنوعی که دائماً در آدم بوجود میآورند بوسیله تبلیغات است تلویزیون را روشن میکنید و بعد از دو ساعت خاموش میکنید به خودتان نگاه میکنید، میبینید هفت هشت احتیاج خرید تازه بوجود آمده که قبلاً لازم نداشتید، قبلاً مثلاً با خاکستر دیگ را میشستید امروز حتماً باید پودر… بخرید، زن روز میخرید نگاه میکنید در فکر تهیه لباسها و مدلهای آن میافتید استعمار فرهنگی و فرهنگ زدایی از طریق تقلید تشبه رقابت مصرفهای مصنوعی و سمبلیک و جلب توجه است و اینجاست که به سخن عمیق محمد( صلوات الله علیه ) که من یتشبه یقوم فهو منه که از کلمه شبیه استفاده شده (پی میبریم) اگر زندگیمان مثل اروپاییها شد اگر وضع لباسهامان مثل مدلهای ارائه داده شده زن روز و بوردا و خانم… شد خود نیز از نظر خصوصیات انسانی و درک و انتخاب راه به سوی او شدن میل کردهایم. یکنواختی و قالبی شدن انسانها در جوامع گوناگون و مخصوصاً در ملت ما که مرتباً بوسیله برنامههای فرهنگیمان در سطح وسیعی از طرف مسئولان امر پیاده میشود همه در قالبهای ماشینیسم بخاطر بالابردن مصرف جهانی مخصوصاً جهان سوم که دنیای صنعتی به ما تحمیل میکند. غارت اصالتها، منابع معنوی و از بین رفتن خصوصیات زندگی شرقی و یا اسلامی که عبارت از مصرف هرچه کمتر و تولید هرچه بیشتر بوسیله عوامل آموزشی دگرگون میشود. چرا که اروپای صنعتی میبایست برای تولیدات اضافی خود مصرف کننده پیدا کند و چه کند که بتواند کالای مصرفی بدهد و مواد تولیدی بگیرد و منت بگذارد و خود را هم بالاتر و متمدن قلمداد کند و اگر هم سواری خواست خر خوبی تربیت کرده باشد و… ابتدا با استعمار فرهنگی کار خود را آغاز میکند و سپس از یک خصیصه پاک و اصیل خدایی که برسم امانت به انسان داده شده استفاده میکند و آن تنوع که شکلی از تکامل است. ما میبینیم (همراه با درد) که تمام فلسفهها و مذهبها و ایدهآلها و عشقها و خواستهها و… خلاصه شده در این : اصالت مال زندگی مادی است بنابراین وقتی زندگی مادی اصالت دارد هدف رفاه است پس برای چه باید کار کرد؟ برای ساختن وسایل آسایش زندگی و اینجا حکمت کلام مولا علی مشخص میشود که میفرماید «کافر در دنیا کار میکند برای لذت و مومن کار میکند برای آخرت» به نظر شما آیا انسان امروز بیشتر آسایش دارد یا انسان دیروز؟ پس همه نیروهایمان صرف فدا کردن آسایش زندگی، برای تهیه ی وسایل آسایش زندگی! داستان شازده کوچولو را خواندهاید؟ آیا قربانی شدن آسایش زندگی برای چه؟ برای تکامل؟ برای تعالی؟ برای رفتن به حقیقت؟برای رسیدن به ایدهآلهای مقدس انسانی؟ برای تقرب و نزدیکی به بهترین دوست و یار، او (الله)؟ نه برای بدست آوردن وسایل آسایش زندگی. زیستن برای مصرف، مصرف برای زیستن، یک دور، باطل دور حماقت کار. استراحت. خوردن. خوابیدن همین و بس!!!
بهتر است کمی فکر کنیم ملاک ما برای شناختن افراد چیست، مثال میزنم، آیا وقتی مثلاً به خواستگاری میروید چه میپرسید، میپرسید که آیا شما آدم باهوشی هستید؟ با شهامت هستید؟ چه مقدار وقار و اصالت دارید؟ چه مقدار قرآن را درک کردهاید؟ چه مقدار در تاریخ و اعتقاد و جامعه شناسی و انسان شناسی و تفسیر و فهم سخنان ائمه مطالعه دارید؟ معلوماتتان چقدر است و… هرگز! درست همانگونه میاندیشیم و همانگونه انتخاب میکنیم که فرهنگ مادی بورژوازی غرب به ما تحمیل کرده و معیار ارزشهامان بستهبندی شده از غرب میآید، اما خود نمیدانیم و نمیفهمیم و خیال میکنیم که اندیشه و فکرمان اسلامی است در صورتیکه اندیشهای که قرآن به ما میخواهد بدهد درست عکس آن است و با آن در تضاد کامل است. و اصلاً اندیشه تربیتی قرآن برای از بین بردن چنین ارزشها و معیارها و طرز تفکرها و برداشتها و چنین شناختی است نسبت به زندگی حیات وسایل مادی نیازها خواستها ایدهآلها و… و ما تمام تلاشمان و ناراحتیهامان و رنجها و حتی نوع احساسهامان در اینست که بهتر زندگی کنیم بجای اندیشیدن به اینکه چگونه باید زندگی کنیم و چرا؟ زندگی یعنی چه؟ تلاش برای چه؟ اصلاً چرا زندگی میکنیم؟ و به اینها توجه نداریم، چرا که نتوانستیم خود را از لجن فرهنگ بورژوازی نجات دهیم، از لجن مصرف بدون تولید، از لجن زندگی خلاصه شده در مادیات، و تمام نیروهای خلاق و نبوغهای سرشار را در وسیله خلاصه کردن، درست مثل کسی که پله گذاشته تا خود را به پشت بام برساند اما همینکه پا روی پلکان اول گذاشت آنقدر راجع به خود پله فکر کند سوراخ سمبههای آن، رنگ آن و… که لحظهای خواهد رسید و گریبان مرگ او را فرا گرفت و هنوز در فکر اینست که پله چوبی را تبدیل به فلزی یا فلزی را تبدیل به کائوچو یا طلا و یا… کند و در نتیجه عمر تمام میشود و خود را به پشت بام نرسانده. خواهش میکنم این جمله را با دقت بخوان و فکر کن تا عظمت آن را درک کنی ُ النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا «مردم در خوابند وقتی مردند متنبه میشوند، بیدار میشوند» که حدس میزنم این جمله ی زیبا از فاطمه سلام الله علیه، آن الگوی نمونه ، در همه ی زمانها، برای همه نسلها و همه ی دختران و مادران تاریخ ، آن چهره ی زنده که جز از وقایع مرگ او از تاریخ زندگیش چیزی نمیدانیم و او که باید در لحظه های زندگی در تصمیم ها و انتخابها در جلو چشمانمان باشد تا بیاموزیم که چگونه زندگی کنیم و چگونه بمیریم. نتایجی که من از این جمله گرفتهام به شما ارائه میدهم چه بسا که شما فکر کنید به نتایج عمیق تری دست یابید. مردم خوابند ۱. خواب معمولاً در شب است و از خصوصیات شب تاریکی و سیاهی و ظلمات است. ۲. کسی که خواب است از وقایعی که در اطرافش اتفاق میافتد بی خبر است.
۳. کسی که خواب است از خود نیز بی خبر است. ۴. اگر دشمنی داشته باشد به سادگی میتواند او را از بین ببرد یا در دام بیندازد.
۵. هنگامی که خورشید که مظهر نور است و روشنایی، طلوع کرد انسان از خواب بیدار میشود. ۶. کلمه ناس بکار رفته به معنای توده مردم.
۷. چه کسی متنبه میشود، بیزار میشود، پشیمان میشود، بعد از آنکه بیدار شد؟ کسی که میفهمد استعدادها و نیروهای بسیار در وجود داشته سرمایههای عظیمی خدا به او عطا کرده و آنها را راکد در عالم خواب و ناآگاهی قرار داده همانند آب راکدی که میگندد و بوی بد میدهد و در ثانی کار از کار گذشته و مرگ فرا رسیده و راه بازگشتی نیست. هدف او (الله) از آفرینش انسان تکامل به سوی اوست وسرمایه های مادی را در اختیار انسان گذارده تا در خدمت آن هدف به کار بریم، اما... چگونه بدست خود استعدادها و نبوغهایمان را دفن میکنیم و در گورستان فراموشی رها میکنیم و به قول قرآن زندگیمان کافرانه میشود. زُیِّنَ لِلَّذینَ کَفَرُوا الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ یَسْخَرُونَ مِنَ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ ... (212- بقره)
زندگى دنیا براى کافران زینت داده شده است، از این رو ایمان آورندگان را ، مسخره مىکنند ولی کسانیکه تقواپیشه کردند روز قیامت و حیات اخروی برایشان بسیار برتر و مهمتر است... در آیه 14 سوره آل عمران مراجعه کنید و دریابید که در این آیه نقش زن در تعیین جهت فکری و مسیر زندگی مرد و اجتماع چگونه مطرح شده « الدنیا مزرعة الآخرة »« 12 – یونس »هرچه که نداشتیم از خدا میخواهیم و هنگامی که خدا آنرا به ما داد او را فراموش میکنیم پس جزو مسرفین هستیم زیرا آنچه را از نعمتها که خدا به ما داده تا در راه رسیدن به او بکار بریم و اگر بکار نگرفتیم مسرفیم که: َ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ (12- یونس)
زینت داده شده برای مسرفین آنچه را که عمل میکنند، ِ وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ (141 – انعام) « و اسراف نکنید که بی شک خداوند اسرافکنندگان را دوست ندارد» این آیه بسیارعمیق زیبا و رساست وخطاب به قوم بین اسرائیل است (همان قومی که پیامبر، مارا به آنها تشبیه میکند) متاع و زینت دنیا را حرام نکردیم بر مردم بلکه اینها وسیله است برای مردم با ایمان و اینها فقط در دنیاست و البته در آخرت بهتر از اینها رابه مردم با ایمان خواهیم داد. به سوره ی کهف آیه 7- سوره ی اعراف آیه 31- سوره حدید 20- سوره کهف 28- سوره قصص 78 و 79- سوره ی احزاب 28 – سوره ی توبه 38 – سوره یونس23 و 70 – سوره ی رعد 26 – قصص 60 و 61- سوره ی غافر 29 – سوره شوری 36 – سوره زخرف 35 مراجعه کنید و با دقت به سخن خدا گوش کنید تا چگونگی زندگی و راه و هدف و نوع نیازها و خواستهایمان را از فرهنگ و ایدئولوژی قرآن بگیریم و به جهانیان ثابت کنیم که قرآن برای همه ی زمانهاست و عمل کردن آن برای همه نسلها منتظر پاسخ شما به سخن من/ برادرتان از مشهد- حسینآثار تولیدی درباره شهید سید حسین علم الهدی انسیه شاه حسینی در سال ۱۳۸۹، فیلمی را به نام" زیباتر از زندگی" با تهیهکنندگی سعید سیدزاده و بازی حامد کمیلی درباره حسین علم الهدی ساخت. کتاب سفر سرخ، نویسنده:نصرتالله محمودزاده / کتاب ۱۴ سردار، پدیدآورنده:احمد /کتاب سه روایت از یک مرد، نویسنده:محمدرضا بایرامی/ کتاب لحظههای آشنا، نویسنده: سید حمید علم الهدی / کتاب سیب سرخی که به من دادی، نویسنده:مجید ملا محمدی و ...