کد خبر 99260
۱۲ دی ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

استقبال از عملیات کربلای ۵ /خاطره

استقبال از عملیات کربلای ۵ /خاطره

وقتی به پیکر مطهرش خوب دقت کردم ،خودکاری رو دیدم که هنوز نوکش روی کاغذ قرار داشت. خون و مغزی را که به روی کاغذ پاشیده شده بود با نوک انگشتانم پاک کردم ‌تا جمله ای که داشت می نوشت رو بخونم. می دونید چی نوشته بود؟ باورتون نمی شه، نوشته شده بود...

به گزارش حیات به نقل از وبلاگ لشکر 25 کربلا، کربلای چهار می گذرد، دیگر باید آماده رزم شد کربلایی دیگر در پیش است. عملیاتی خونین و سنگین، حضرت فاطمه زهرا(س) هم حضور دارد. اکثر شهدا از ناحیه پهلو و بازو و صورت جراحت دیده و به شهادت رسیده اند. بهترین و زیباترین فرزندان امام روح الله پر خواهند کشید، بی بی فاطمه زهرا(س) خوبان را گلچین می کند و به آسمان می برد. روایتی خواندنی از آن هم عشق و دلدادگی را از زبان آزاده جانباز حاج مفید اسماعیلی می شنویم.*****یادش به خیر، اون غروبی رو که مرتضی با چشمانِ پر از اشکش اومده بود پشت تیر دروازه ی فوتبال، تا به من بگه من دیشب خواب حضرت فاطمه)س) رو دیدم.آره تو پادگان هفت تپه بود. درست بغل مسجد گردان حمزه سید الشهدا (لشکر ویژه 25 کربلا)، برو بچه های گروهان  شهید شیرسوار و گروهان  شهید مکتبی بعد از چند هفته حضور در دره های مجاور گردان به خاطر مصون ماندن از بمباران هواپیما های عراقی، آمده بودند یک مسابقه ی فوتبالی رو انجام بدن. من  اون غروب دروازه بان بودم و گردی چشمانم، به دنبال گردی توپ بود. وقتی مرتضی منو صدا کرد. بدون این که سرم رو برگردونم ،گفتم:« چیه ؟ بگو». گفت: «کارت دارم». گفتم: « مگه نمی بینی دارم فوتبال بازی می کنم». گفت : «می دونم، ولی یه کار مهمی دارم». برگشتم تا با اخم نگاهش کنم. ولی وقتی چشام با چشاش گره خورد، هُری دلم ریخت. نمی دونستم چی شد. یهو دلم خالی شده بود. از چشماش خونده بودم که موقعش فرا رسیده. آخه چند ماهی بود بچه ها بهم می گفتند:‌ «دوستت نور بالا می زنه». یه نفر رو جام کاشتم. با هم رفتیم بغل مسجد نشستیم و به غروب خورشید که مثل شقایق سرخ شده بود خیره شدیم.من اون غروب، بال زدن مرتضی رو تو خورشید ِ به شفق نشسته دیده بودم. مرتضی درست بعدِ چند روز از دیدن اون خواب، تو عملیات کربلای 5، مثل بی بی فاطمه بهش جراحت رسید و شهید شد. پهلوش خرد شده بود، بازوی سمت چپش شکست و یک ترکش هم  به صورت هلالی خورده بود به صورتش. من تو دلم گفتم چقدر شباهت!؟ حتی سیلی ای که به صورت بی بی خورده بود هم  تو خوردی!؟                                                *****صدای غرش هواپیما های عراقی با صدای اذان ظهر به هم گره خورده بود. به نظرم اولین نفری بودم که خودمو به داخل سنگرهای کوچک کنار چادر رسوندم. به پشت، داخل سنگر دراز کشیدم تا میگ های عراقی و یا احیاناً راکت های پرتاب شده ی توسط آن ها را ببینم. صدای انفجار بمب های خوشه ای که محوطه ی گردان را شخم می زد به گوش می رسید. داشتم آیه الکرسی می خوندم که کسی پرید داخل سنگر. هن هن نفسش حاکی از دویدن او بود. وقتی که دقت کردم دیدم محمد است. محمد غلامی از برو بچه های گنبد. جانشین یکی از دسته ها بود. گفتم: «چته محمد؟‌« نفس نفس زدنش نگذاشت جوابم را بده. به خیالم ترسیده بود، بهش گفتم:‌ «قل هوالله بخون». شروع کرد به خوندن «قل هوالله» سوره توحید تو نفس هایش گم می شد. اون روز گذشت. درست یکی دو ماه بعد. تو عملیات کربلای5 وقتی مرتضی داداش پور شهید شد. بنا به دستور شهید یدالله کلانتری، محمد اومد  به جای من. وقتی از اون خداحافظی کردم با لبخندی منو بدرقه کرد و برام دست تکون داد. فردای صبح از پشت بی سیم صدای "کلانتری" را شنیدم که بهم می گفت:‌ «خودمو سریع به بچه ها برسونم». منم اطاعت کردم و سریع خودمو به بچه ها رسوندم. وقتی می خواستم برم داخل سنگر، شهیدی رو دیدم که بی سر بود. هول برم داشت. طوری که دیگران نیز متوجه شده بودند. یکی از بچه ها گفت: «شهید غلامی هست، خمپاره 60 به سرش خورده». مو تو بدنم سیخ شده بود. وای همون جایی نشسته بود که من تا  دیروز می نشستم. این چه تقدیریست که می بایست اون به جام شهید بشه؟ وقتی به پیکر مطهرش خوب دقت کردم ،خودکاری رو دیدم که هنوز نوکش روی کاغذ قرار داشت. خون و مغزی را که به روی کاغذ پاشیده شده بود با نوک انگشتانم پاک کردم ‌تا جمله ای که داشت می نوشت رو بخونم. می دونید چی نوشته بود؟ باورتون نمی شه، نوشته شده بود «خدایا مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار بده». وقتی خمپاره به سر مبارکش اصابت کرده بود داشت این جمله را پر رنگ می کرد. به یاد این جمله ی مرتضی افتادم، وقتی بهش گفتم: بِگذار خوابت رو به چند نفر بگم، شاید تو این عملیات شهید بشم و رازت با من دفن بشه، خندید و گفت: «نگران نباش توشهید نمی شی!!». راوی: مفید اسماعیلی

برچسب‌ها