تهران - حیاتاین پلاک و استخوان از من به صف جا مانده استنقطه پرواز سرخی بود، آنجا مانده استمن خودم از شوق می رفتم تنم افتاده بوددر مقام وصل فهمیدم که سرجا مانده استبی نشانی را خود من خواستم باور کنیدنام گمنامی اگر دیدید تنها مانده استمن رفیقی داشتم همسنگرم جانباز شددستهایش یادگاری پیش مولا مانده استآن بسیجی هم که معبر را برایم باز کرددیدمش آن روز در تشییع بی پا مانده استیادتان باشد سلاح و کوله و فانسقهامزیر نور ماه سرخ ، از بهر فردا مانده استپاسداریدش مبادا غفلتی خاکستریگیرد عزمی را که آن از راز زهرا (س) مانده است