تهران - حیاتزمانی که نامزد کرد به اصرار
ما لباس نو خرید و شب قرار بود به منزل نامزدش بره. لباسش را پوشید و رفت بیرون.
اما دیدیم هنوز نرفته و توی حیاط داره قدم میزنه! تعجب کردیم و گفتیم: چرا نمیری؟ گفت: خجالت می کشم با این لباسها بیرون برم، دارم راه میرم تا یه ذره لباسهام چروک
بشه و از حالت نو بودن در بیاد. بعد مقداری خاک به کفشش پاشید من از کارش خندم
گرفت و گفتم: چرا این کار و میکنی؟ مگه کسی با لباسهای نو بیرون نمیره؟ گفت: چرا،
ولی شاید کسی نداشته باشه و چشمش به
لباسهای من بیفته و برنجه. منبع: کتاب (حافظان بیت المال)
خاطره ای از"شهید علیرضا
نوبخت" راوی: خواهر شهید