بنده مخلص/ خاطره
"من نمی خواهم به حمام بروم، آمدم چوبها را آماده کنم، اگر کسی احتیاج داشت، معطل نشود"
تهران - حیاتعملیات
فتح المبین هنوز شروع نشده بود، بچه ها حمامی زده بودند، هر روز باید چوب برای
سوخت آماده می کردیم. یک روز قبل از اذان صبح متوجه صدای کلنگ شدم، جلو رفتم، پس
از سلام و احوالپرسی متوجه شدم حاج رضاست، با شرمندگی گفتم:"سلام حاجی!
ببخشید، نشناختم، چرا شما! خوب ما را صدا می کردید در سنگر فرماندهی که حمام
هست!"، لبخند مهربانی بر لبانش نشست، و گفت:"من نمی خواهم به حمام بروم،
آمدم چوبها را آماده کنم، اگر کسی احتیاج داشت، معطل نشود" حبیب اللهی با یک
دست کلنگ را گرفته بود و با پایش چوب ها را، اشک در چشمانم جمع شد، به دست قطع شده
اش نگاه می کردم دوباره مصرانه خواستم تا همراه او باشم، اما او پاسخ
داد:"اگر کمک می خواستم صدا می کردم".
راوی:
همرزم شهید