تهران - حیاتاومده بود مرخصی. نصف شب بود
که با صدای ناله اش از خواب پریدم.
رفتم پشت در اتاقش. سر
گذاشته بود به سجده و بلند بلند گریه می کرد؛
می گفت: «خدایا اگر شهادت را
نصیبم کردی می خوام مثل مولایم امام حسین علیه السلام سر نداشته باشم. مثل علمدار
حسین علیه السلام بی دست شهید شم.»
وقتی جنازه اش رو آوردند، سر
نداشت. یک دستش هم قطع شده بود، همون طور که دوست داشت.
راوی پدر شهید ماشاالله رشیدی