کد خبر 98099
۲۷ آبان ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
تهران - حیاتسرهنگ با خانواده اش توی پادگان زندگی می کرد موی دماغ ضد انقلاب شده بود می خواستن هرطور شده کاری کنن که از مهاباد بره وارد پادگان شدن و پسر بچه خردسالش رو ربودند سرش رو به طرز بدی بریده و همراه بدن مطهرش داخل یک طشت قرار دادن یه پارچه قرمز رنگ هم روی طشت کشیدن اونوقت شبانه همراه با یه نامه گذاشتن کنار پادگان سرهنگ با دیدن جنازه فرزند و جنایت بزرگ کومله گفت: خدایا! قربانی اصغرم را قبول کن. ضد انقلاب بداند که یک قدم هم عقب نشینی نخواهم کرد... کتاب سرداران بی سر ، صفحه ۲۵

برچسب‌ها