تهران - حیاتسرهنگ
با خانواده اش توی پادگان زندگی می کرد
موی
دماغ ضد انقلاب شده بود
می
خواستن هرطور شده کاری کنن که از مهاباد بره
وارد
پادگان شدن و پسر بچه خردسالش رو ربودند
سرش رو
به طرز بدی بریده و همراه بدن مطهرش داخل یک طشت قرار دادن
یه
پارچه قرمز رنگ هم روی طشت کشیدن
اونوقت
شبانه همراه با یه نامه گذاشتن کنار پادگان
سرهنگ
با دیدن جنازه فرزند و جنایت بزرگ کومله گفت:
خدایا!
قربانی اصغرم را قبول کن.
ضد
انقلاب بداند که یک قدم هم عقب نشینی نخواهم کرد...
کتاب
سرداران بی سر ، صفحه ۲۵