کد خبر 98075
۲۷ آبان ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
تهران - حیاتقبل از ظهر با اجازه دکتر ترخیص مان کردند. به اتفاق محمد بخرد و دو اسیر دیگر سوار تویوتا وانت خاکستری رنگ شدیم. دست هایمان را بستند و ماشین خیابان های تکریت زادگاه صدام را پشت سر گذاشت. ماشین در پمپ بنزین خروجی شهر تکریت توقف کرد و دو دژبان مسلح مراقب مان بودند. مردم عادی که در پمپ بنزین مشغول سوخت گیری اتومبیل هایشان بودند، وقتی فهمیدند ما اسیر ایرانی هستیم، به تماشا آمدند. بعضی از جوانان ماجراجو دیگران را صدا زدند و با گفتن: مجوس… الاسرای الایرانی… حرس خمینی... دیگران را برای تماشای ما فرا می خواندند. همه کسانی که در پمپ بنزین بودند، کنار ماشین هایشان ایستاده و محو تماشا بودند! برخورد تکریتی ها با ما چهار نفر، کینه توزانه بود. بعضی هاشان زیاد فحش و ناسزا می دادند. دژبان ها به مردم تذکر می دادند نزدیک نشوند و متفرق شوند. چنان محو تماشای ما بودند که احساس کردم اولین بارشان بود ایرانی می بینند. خیلی از فحش هاشان را متوجه می شدم. سوخت گیری تمام شد و ماشین در حال خارج شدن از پمپ بنزنی بود؛ پیرزن عربی که عقب یک تویوتای سبز رنگ مدل قدیمی رنگ و رو رفته ای بود، لنگ دمپایی اش را به طرف مان پرت کرد. دمپایی به شانه ام خورد و توی ماشین کنارم افتاد. می گویند: عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد. دمپایی پیرزن عرب، لنگ چپ بود و من پای راستم قطع بود. مدتی بود لنگ دمپایی ام از چند جا پاره و فرسوده بود. این کار او را لطف خدا می دانستم. شکر کردم که بالاخره در این گیر و دار پمپ بنزین، صاحب یک دمپایی آن هم پای چپ شدم! از بین همه کسانی که فحش دادن و به طرفم گوجه پرت کردند، این پیرزن عرب را بخشیدم! راوی: سیدناصر حسینی پور  برگرفته از کتاب “پایی که جا ماند”

برچسب‌ها