بازخوانی مقتل سیدالشهدا(3)؛ گفت وگوی امام حسین(ع) با عمر بن سعد
تهران _ حیات
امام حسین(ع) در گفت وگویی با عمر بن سعد، تلاش کرد تا او را هدایت کرده و از جنگ منصرف کند اما زمانی که لجاجت او را دید، به وی فرمود: خدا بزودی در بستر تو را هلاک سازد و روز قیامت تو را نیامرزد.** جنگ بر سر آب
خوارزمی در کتاب مقاتل می نویسد: چون تشنگی بر حسین(ع) و اصحابش شدت یافت، شبانه برادرش عباس را با 30 سوار و 20 پیاده و 20 مشک فرستاد تا آنکه نزدیک آب رسیدند.
"عمرو بن حجاج" گفت: کیستی؟
"نافع بن هلال" گفت: من پسر عموی تو و از یاران حسین(ع) هستم و آمده ام از این نهر آبی بنوشم که شما مانع شده اید.
هنگامی که عمرو به او گفت بنوش؛ نافع گفت: وای بر تو! چگونه آب بنوشم در حالیکه حسین(ع) و همراهانش از تشنگی می میرند؟
عمرو گفت: راست می گویی اما ما ماموریم و چاره ای جز اطاعت فرمان نداریم.
نافع همراهانش را صدا زد. وارد فرات شدند. عمرو نیز سربازانش را صدا کرد تا نگذارند. بین آن دو گروه بر سر آب پیکار سختی در گرفت. عده ای می جنگیدند و گروه دیگر مشک ها را پر می کردند. مشک ها پر شد و تعدادی از سربازان عمرو بن حجاج کشته شدند، اما از یاران امام کسی کشته نشد. این گروه با آب به اردوگاه خود برگشتند. حسین(ع) و همراهانش آب نوشیدند و آن روز بود که به "عباس"(ع) لقب "سقا" دادند.
** دیدار امام(ع) با عمر بن سعد
امام حسین(ع) کسی را نزد عمر بن سعد فرستاد تا به او بگوید که امام(ع) می خواهد با او صحبت کند و قرار آنها این شد که میان دو اردوگاه و شب هنگام امام(ع) را ملاقات کند.
عمر بن سعد همراه با 20 سوار و امام(ع) نیز با همین شمار، از اردوگاه بیرون آمدند. چون به هم رسیدند، امام(ع) به یاران خود فرمود کنار بروند. فقط برادرش "عباس"(ع) و پسرش "علی اکبر"(ع) با او ماندند. عمر بن سعد هم به همراهانش گفت کنار روند و تنها پسرش "حفص" و غلامش "لاحق" با او ماندند.
امام حسین(ع) به عمر بن سعد گفت: آیا از خدایی که بازگشت تو به سوی اوست پروا نمی کنی؟ آیا با من می جنگی در حالیکه می دانی من کیستم؟ این گروه را واگذار و با من باش که تو را به خدا نزدیکتر می کند.
عمر بن سعد گفت: می ترسم خانه ام ویران شود.
امام(ع) فرمود: آن را برایت می سازم.
عمر بن سعد گفت: می ترسم زمینم را از من بگیرند.
امام(ع) فرمود: از مال خودم در حجاز، بهتر از آن را به تو می دهم.
عمر ابن سعد گفت: بر خانواده ام بیمناک هستم.
امام(ع) فرمود: سلامت آنان را تضمین می کنم.
آنگاه عمر بن سعد ساکت ماند و پاسخی نداد.
امام(ع) نیز برگشت در حالیکه می فرمود: خدا بزودی در بستر تو را هلاک سازد و روز قیامت تو را نیامرزد. به خدا که امید دارم جز اندکی از گندم عراق نخوری.
عمر بن سعد گفت: یا اباعبدالله! جو به جای گندم کافی است.
عمر بن سعد به اردوگاه خود برگشت.
نامه ای از ابن زیاد به او رسید که او را بر این درنگ و حوصله سرزنش می کرد؛ با این مضمون که اگر حسین(ع) و یارانش بیعت کردند و تسلیم شدند؛ آنان را سالم پیش من بفرست وگرنه بر آنان حمله کن و به قتل برسان و مثله کن، مستحق آن هستند. هرگاه حسین(ع) را کشتی بر پشت و سینه او اسب بتازان که او نافرمان و مخالف و ستمکار است. اگر چنین کردی، پاداش شنوای فرمانبردار به تو می دهیم و گرنه از سپاه ما کنار برو و لشکر را به "شمر" واگذار که از تو دور اندیش تر و مصمم تر است.
** امان نامه برای عباس(ع) و برادرانش
زمانی که ابن زیاد نامه را پیچید و مهر زد؛ مردی به نام "عبدالله بن ابی المحل" به ابن زیاد گفت: ای امیر! وقتی علی بن ابی طالب(ع) در کوفه نزد ما بود، از ما خواستگاری کرد و ما دختر عموی خود "ام البنین" دختر "حزام" را به همسری او دادیم و از او چهار پسر(عبدالله، عثمان، جعفر و عباس) به دنیا آمد. اینان خواهرزادگان ما هستند که با برادرشان حسین بن علی(ع) هستند. اگر اجازه بدهی امان نامه ای از سوی تو برایش بنویسم.
ابن زیاد پذیرفت و عبدالله بن ابی المحل نامه را نوشت و به غلام خود به نام "عرفان" سپرد تا نزد عباس(ع) و برادرانش ببرد.
آنان چون امان نامه را دیدند، گفتند: به دایی ما سلام برسان و بگو به امان تو نیازی نداریم. امان خدا برای ما بهتر از امان پسر مرجانه است.
غلام به کوفه بازگشت و خبر را گزارش داد.
عبدالله بن ابی الحمل دانست که آنان کشته خواهند شد.
شمر نیز به سمت لشکرگاه حسین(ع) رفت و صدا زد: خواهر زادگان من کجایند؟ عبدالله و عثمان و جعفر، پسران علی بن ابی طالب(ع) کجایند؟
آنان ساکت ماندند ولی حسین(ع) فرمود: هر چند فاسق است ولی جوابش را بدهید؛ آنان از دایی های شما هستند.
براداران عباس صدا زدند چه می گویی و چه کار داری.
و شمر گفت: خواهر زادگان من! شما در امانید؛ خود را با برادرتان حسین(ع) به کشتن ندهید، از یزید بن معاویه اطاعت کنید.
عباس(ع) فریاد زد: دستت شکسته باد شمر! لعنت خدا بر تو و بر امان نامه ای که آورده ای. ای دشمن خدا! می گویی برادرمان حسین(ع) پسر فاطمه(س) را رها کنیم و در اطاعت ملعونان و ملعون زادگان در آییم؟
در این هنگام بود که شمر خشمگین به لشکرگاه خود بازگشت.
** هجوم سپاه عمر سعد به طرف امام
چون نامه ابن زیاد به عمر بن سعد رسید و حسین را از آن آگاه کرد، کسی از سوی عمر بن سعد ندا داد: ای سپاه خدا! سوار شوید. آنان سوار شدند و به طرف اردوگاه امام حسین(ع) تاختند.
امام(ع) آن لحظه نشسته؛ سر بر زانویش نهاده بود. صدای فریاد و شیون زینب(س) را شنید که نزد برادر آمد و او را تکان داد و گفت: برادر جان! صدای همهمه را نمی شنوی که به ما نزدیک می شوند؟
حسین(ع) سر برداشت و گفت: خواهرم! اینک جدم پیامبر(ص) و پدرم علی(ع9 و مادرم فاطمه(س) و برادرم حسن(ع) را خواب دیدم که می گفتند بزودی پیش ما می آیی. به خدا که آن وعده نزدیک است.
زینب(س) شیون کرد و بر صورت خود سیلی زد. حسین(ع) فرمود: آرام باش و شیون مکن که اینان ما را شماتت می کنند.
امام حسین(ع) نزد برادرش عباس(ع) رفت و گفت: برادرم! سوار شو و پیش اینان برو و ببین چه تصمیم دارند و برایم خبر بیاور.
عباس(ع) با برادرانش و 10 نفر سوار شدند و نزدیک آنان رفتند و پرسیدند: "چه می خواهید؟" و آنان گفتند که از ابن زیاد فرمان آمده که یا جنگ یا تسلیم.
عباس(ع) گفت: پس شتاب نکنید تا به حسین(ع) خبر دهم.
آنان ایستادند و عباس(ع) نزد امام آمد و خبر داد.
امام(ع) ساعتی سر به زیر افکنده و می اندیشید و یارانش با فرستادگان عمر بن سعد گفت و گو می کردند.
"حبیب بن مظاهر" گفت: به خدا که بد قومی هستند آنان که فردای قیامت، خدا و رسول را در حالی دیدار می کنند که ذریه پیامبر و اهل بیت(س) او را که اهل نیایش و نماز شب و ذکر خدا در شب و روزند و پیروان پاک و نیک او را کشته باشند.
مردی از سپاه عمر بن سعد به نام "عروه بن قیس" گفت: تو تا می توانی از خودت ستایش می کنی.
"زهیر" گفت: ای پسر قیس! از خدا بترس و از آنان نباش که یاور گمراهی و کشنده انسان های پاک و عترت برترین رسول و ذریه اصحاب کسا هستند.
پسر قیس گفت: تو که پیش از ما از پیروان اهل بیت(ع) نبودی؛ تا آنجا که می شناختیم تو عثمانی بودی. چه شد که علوی شدی؟
زهیر گفت: درست است. آن گونه بودم اما چون دیدم حق حسین(ع) را غصب کرده اند؛ به یاد جدش و جایگاهی که وی نزد رسول خدا(ص) داشت افتادم. برای حفظ آن حقی از خدا و رسول که شما تباه ساختید؛ تصمیم به یاری و همراهی او گرفتم تا جان خود را فدایش کنم.
آنان در این گفت وگو بودند و حسین(ع) نشسته؛ در اندیشه جنگ بود و برادرش عباس(ع) برابر او ایستاده بود.
** تاخیر جنگ به خاطر عبادت
خوارزمی چنین گوید: امام حسین(ع) به برادرش عباس(ع) فرمود برادر جان! نزد این گروه برو، ببین اگر بتوانی برای باقیمانده امروز جنگ را به تاخیر بیندازند، چنین کن. باشد که امشب را در پیشگاه خدایمان به نماز و دعا و استعانت از خدا و یاری طلبی در جنگ با اینان بگذرانیم.
عباس(ع) نزد آنان رفت که هنوز ایستاده بودند.
گفت: ابا عبدالله از شما می خواهد امروز را برگردید تا در این باره بیاندیشد و به خواست خدا فردا شما را می بینیم.
آنان به عمر بن سعد خبر دادند و عمر نظر شمر را جویا شد و شمر گفت: نظر من نظر توست؛ هر گونه می خواهی تصمیم بگیر.
عمر بن سعد گفت: من دوست نداشتم فرمانده باشم؛ وادار شدم."
و سپس به همراهانش گفت "چه کنیم؟"
آنان نیز گفتند: تو امیری.
عمرو بن حجاج گفت: سبحان الله! اگر اینان ترک و دیلم بودند و از ما امشب را مهلت می خواستند؛ سزاوار بود تا مهلتشان بدهیم؛ تا چه رسد به اینان که خاندان پیامبرند!
عمر بن سعد گفت: خبر دهید که تا فردا مهلتشان می دهیم. اگر تسلیم شدند؛ آنان را نزد عبیدالله بن زیاد می بریم و گرنه با آنان می جنگیم.
هر دو گروه به لشکرگاه خود برگشتند.
شب فرا رسید. امام حسین(ع) آن شب را تا صبح به رکوع و سجود و گریه و استغفار گذراند. یارانش نیز در زمزمه بودند.
صدای زمزمه آنان مثل کندوی زنبور عسل بود.
شمر نیمه شب به تجسس آمده بود.
عده ای نیز همراهش بودند.
به خیمه گاه امام(ع) نزدیک شدند.
دیدند که آیه "و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم ..." را می خواند. یعنی آنها که کافر شدند و راه طغیان پیش گرفتند؛ تصور نکنند اگر به آنان مهلت میدهیم به سودشان است! ما به آنان مهلت میدهیم فقط برای اینکه بر گناهان خود بیافزایند و برای آنها، عذاب خوارکنندهای آماده شده است.(سوره آل عمران، آیه 178)
یکی از همراهان شمر صدا زد: به خدای کعبه، پاکان ماییم و آلودگان شمایید و خدا بین ما و شما فاصله انداخته است.
"بریر بن خضیر" نماز خود را شکست و ندا داد: ای فاسق فاجر! ای دشمن خدا! ای کسی که بر پاشنه خود ادرار می کردی! آیا امثال شما از پاکان باشید و حسین بن علی(ع) از پلیدان؟! به خدا که تو جز حیوانی نفهم نیستی. بشارت باد تو را به خواری و عذاب روز قیامت، ای دشمن خدا!
شمر صدا زد: خدا تو و امام تو را بزودی می کشد.
بریر گفت: آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ مرگ در کنار پسر رسول خدا(ص) برایم محبوبتر از زندگی با شماست. به خدا قومی که خون ذریه پیامبر(ص) و اهل بیت(س) او را بریزند، به شفاعت محمد(ص) نمی رسند.
مردی از یارانش آمد و گفت: ای بریر! ابا عبدالله می فرماید به جای خود برگرد و با آنان سخن مگو. به جانم سوگند اگر مومن آل فرعون قوم خود را نصیحت کرد؛ من نیز نصیحت کردم و خیر خواهی و دعای خود را به کمال رساندم.