دختر سعید نه! " دختـــر شهیـــد "
شب شهادت زهرای مرضیه (سلام الله علیها) بود. من در کسوت روحانیت بودم و پسرم در کسوت مسئول ستاد شهداء. من در بیرجنـد بودم و او در شلمچه. شلمچه ای که سرزمین زهرای مرضیه (سلام الله علیها) نام گرفته بود. من در بیرجند عزادار مادر سادات بودم و پسرم در شلمچه مشغول حراست از مملکت مادر سادات.
بعد از عزاداری به خانه برگشتم و به خواب رفتم. در رؤیایم مستمع منبر وعظ حاج سید مهدی عبادی بودم. در مسجدی در " زیرگ " . علماء و فضلاء جمع بودند. همین طور که نشسته بودم دیدم فردی به سویم میآید. به من رسید و دو عدد مرغ در دامنم گذاشت! یکی از آن دو مرغ ، زنده و سالم بود و دیگری سر بریده و بی جان. با دیدن این صحنه در همان عالم رؤیا متوجه شدم که پسرم " سعید " به شهادت رسیده است و دوستش سالم است.
ناگهان گردبادی به سمتم شروع به وزیدن کرد و نامه ای برایم به ارمغان آورد! نامه ی پیچیده شده ای که ذهنم را برای لحظاتی به خود مشغول ساخت. اما نیاز به باز کردن نامه برای درک محتوای آن بعد از لحظاتی از بین رفت. ندائی در گوشم پیچید و گفت: " این ، شهادتنامه فرزند توست! "
آری! پسرم سعید همان شب به آسمان پر کشیده بود! از سعیدم دو نوه داشتم. یکی زهرای 4 ساله و یکی منصوره 4 ماهه. زهرا هم همان شب خواب بابا را دیده بود! بابا مثل همیشه دو طرف صورت زهرا را بوسیده بود و از او خواستار رساندن سلامش به اقوام و خویشان شده بود؛ همچنین خواسته بود که روی خواهر 4 ماهه اش را ببوسد و به همه بگوید:
" زهرا دیگر دختر سعید نیست! هیچکس زهرا را دختر سعید نخواند و زین پس همه به او بگویند : دختــــر شهیـــــد "
خاطره ای از حجت الاسلام و المسلمین حسین درویشی (عبادی) پدر شهید محمد سعید درویشی