زیارت خدا
دیشب مهرآباد ، مهر باران بود، رفته بودیم تا کاروان جانبازان راهی خانه خدا را بدرقه کنیم ، مردم عوام که راهی سفر حج می شوند چهره هاشان تغییر محسوسی دارد نورانی می شود حالا شما تصور کنید این مسافران جانبازانی باشند که به طور عادی نورانیت در چهره هاشان دیده می شود و حالا راهی خانه خدا شده اند نور علی نور همه منتظر بودند تا سوار هواپیما شوند مهندس زریبافان رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران هم آمده بود بدرقه ، دکتر مومنین معاون فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران مداحی میکرد و من هم دنبال یکی از جانبازان می گشتم که حوصله مصاحبه داشته باشد و با او صحبت کنم و از حال و هوای او در این سفرمعنوی بپرسم ، چهره یکی از آنها برایم آشنا آمد رفتم جلو، آقای خسرو آبادی ، مدیر کل روابط عمومی بنیاد شهید کنارش ایستاده بود ، به من گفت این جانبازجزو جانبازان قطع نخاعی است که چند روز فبل آقا را ملاقات کردند. روی ویلچر نشسته بود به من نگاهی کرد و لبخند زد تا با او راحت باشم .سلام کردم و شروع به گفتگو...- چند روز پیش ملاقات با آقا حالا هم خانه خدا چه توفبقی !* بله ، خیلی دوست داشتم آقا را از نزدیک زیارت کنم دو هفته قبلش خواب دیدم آقا اومده منزل ما و تعبیرش این شد که مارفتیم خدمت آقا خمینی شهری بود ، جانباز 70 درصد قطع نخاعی"محمود مهرابی کوشکی " روی ویلچر نشسته بود با چهره ای نورانی و لبخندی که از لبهاش نمی افتاد دست هاش هم قادر به حرکت نبود اما برق چشمهایش جای خالی آنها را پر می کرد.- چند سال است روی ویلچر می نشینید؟* 14 ساله بودم که به جبهه رفتم سال 61 ، تعریف هایی که دوستام از جبهه می کردند خیلی مشتاقم کرده بود که برم ، چون سنم کم بود اجازه نمیدادند بروم جبهه با نذری که برای امام زمان کردم همه چیز جور شد ، چند بار مجروح شدم تا اینکه سری آخر 17 سالم بود که توفیق جبهه ازم گرفته شد.- آنطور بود که تعریف کرده بودند؟با یک لبخند جوابم رو گرفتم چیزی نگفت اما حسرت دوری از آن فضا از چشمهاش پیدا شد.- با این سن کم تو جبهه چه کار می کردید ؟ * تک تیر انداز بودم- از حال و هوای جبهه بگید حج رفتن شیرین تره یا جبهه رفتن ؟این سئوال رو که کردم باز سکوت کرد، با لبخند می خواست غمی را که در چهره اش از فراغ روزهای جبهه آمده پنهان کند و با کمی تأمل جواب داد :* بچه ها جبهه میرفتند خدا را زیارت کنند اینجا میرویم خانه خدا رو... خیلی فرق داره . امام می فرمود جبهه دانشگاه انسان سازی است و واقعا همین طور بود.دیگه در پرسیدن سؤالهام دقت بیشتری کردم چون این فردی که با او صحبت می کردم تحصیل کرده بود آن هم در دانشگاه انسان سازی ، دانشگاهی که استادش امام بود ، قلم و دواتش گلوله و خون- با این وضع جسمی که داشتید از داستان ازدواجتان بگویید اصلا ازدواج هم کردید؟* بله سال 73 ازدواج کردم البته سه سال طول کشید تا جواب بله را بگیرم همسر شهید بود. مادرم معرفی کرد.- بالاخره چطور حاضر شد بله را بگه؟* گفت اینجوری با خودم فکر کردم که انگار همسرم جانباز شده و حالا از جبهه برگشته باید چکار کنم مشورت هم که کرده بود گفته بودند سخت است اما آسایش به دنبال دارد. - تا به حال پشیمان نشده ؟* نه الان سه تا بچه داریم که یکی فرزند شهید است و الان دانشجوست. دو تای دیگه هم 7 و 11 ساله - خانه خدا رو که زیارت کنید چی از خدا می خواهید؟- اول برای امام زمان دعا می کنم بعد حضرت آقا و بعد هم همه حاجتمندان از بیداری اسلامی منطقه گفت و اینکه در سفر حج برای اونها هم دعا خواهد کرد اما دیگه وقت تموم بود آقای زریبافان دم درب خروجی ایستاده بود ، قران بالای سر جانبازها می گرفت و با تک تک اونها روبوسی میکرد و التماس دعا می گفت . ما هم رفتیم تا از این صحنه های ناب و نورانی جا نمونیم