این دفعه دیگه میکشنت!
گفتم: برادر شعبانی، این دفعه دیگر میکشنت. خندهای کرد و جواب داد: نه بابا، ما از این لیاقتها نداریم. گفتم: این تو بمیری، از اون تو بمیریها نیست. عراقیها که در عملیات والفجر ۸ شکست سختی خورده بودند برای اینکه تا حدودی حفظ آبرو کنند شهر مهران را مورد حمله قرار داده آن را به تصرف خود درآوردند. مدتی بعد، عملیات کربلای۱، با هدف آزادسازی مهران، در منطقه عمومی مهران شروع شد. ما نیز به همراه برادران تیپ ذوالفقار، عازم منطقه عملیاتی شده در اطراف رودخانه دویرج مستقر شدیم. حال و هوای واحد، همان حال و هوای فاو بود؛ اما جای برادر عارفی، مرتجی، محقق، سوئیزی، تیغ بند و... خالی بود. ترکیب واحد تا حدودی عوض شده بود و نیروهای وارد و کار کشته در واحد کم نبودند.نیروهای پیاده طی یکی دو روز گذشته وارد عمل شده بودند. بچههای دیدهبان هم با جیپی که برادر شیرافکن تحویل گرفته بود و خودش راننده آن بود، به خط منتقل میشدند. در واحد، دو برادر بودند به نام شعبانی. برادر بزرگتر زن و بچه داشت و دیگری مجرد بود. برادر کوچکتر همیشه میگفت: من هیچ دوست ندارم برادم شهید بشود چون او زن و بچه دارد. دوست دارم خودم شهید بشوم. این دو برادر خیلی به هم احترام میگذاشتند و اخلاقشان واقعا عالی بود. برادر اکبری و رضا یادگاری هم جزء تیم برادر شعبانی بودند. برادر اکبری که چند سال در جبهه بود خیلی سر به زیر و کم حرف بود؛ اما در کارش بسیار جدی و مسلط بود. رضا یادگاری هم از ۱۵سالگی پایش به جبهه باز شده بود و بچه خیلی خوب و با صفایی بود. شبی که قرار بود تیم برادر شعبانی برود جلو، شعبانی از همه حلالیت گرفت و خداحافظی کرد. وقتی به من رسید گفتم: برادر شعبانی، این دفعه دیگر میکشنت.خندهای کرد و جواب داد: نه بابا، ما از این لیاقتها نداریم. گفتم: این تو بمیری، از اون تو بمیریها نیست.آنها بعد از خداحافظی از همه بچهها عازم خط مقدم شدند. آن شب عملیات، خیلی حساس و سنگین بود و از دست آتش توپخانه و خمپارههای دشمن، لحظهای آرامش نداشتیم. ارتفاعات مهم و استراتژیک قلاویزان، به تصرف نیروهای خودی درآمده بود و هواپیماهای عراقی دم به دم منطقه را بمباران میکردند. صبح روز بعد خبر آوردند که برادر شعبانی، اکبری و رضا یادگاری هر سه شهید شدهاند. برادر بزرگ شعبانی، با شنیدن این خبر استقامت عجیبی از خود نشان داد و حتی خم به ابرو نیاورد.وقتی نوبت تیم ما شد به همراه برادر شیرافکن به سمن منطقه عملیاتی حرکت کردیم. وقتی به مهران رسیدیم شهر یکپارچه آتش بود و خاکستر. اکثر درختها آتش گرفته و شکسته بود. در هر لحظه چند گلوله توپ و خمپاره در گوشه و کنار شهر منفجر میشد. هواپیماهای عراقی بی هدف این طرف و آن طرف را بمباران میکردند. مهران آزاد شده بود و بچهها با چهرههای غبار گرفته و گرد و خاکی لبخندی فاتحانه بر لب داشتند. بعد از احوالپرسی مختصری از برادران مستقر در شهر به سمت ارتفاعات مهم و استراتژیک قلاویزان حرکت کردیم. هرچه جلوتر میرفتیم بر شدت آتش نیروهای دشمن افزوده میشد. برادر شیرافکن هم با سرعت هرچه تمام تر رانندگی میکرد. صدای انفجار گلولههایی که در اطرافمان منفجر میشد اذیتمان میکرد. روی جاده پر بود از جنازههای عراقی که ذلیلانه به هلاکت رسیده بودند. به هر زحمتی بود با لطف و عنایت خدا صحیح و سالم رسیدیم روی ارتفاعات قلاویزان. نیروهای دشمن که تاب مقاومت را در مقابل رزمندگان اسلام در خود نمیدیدند از ارتفاعات قلاویزان پایین رفته و در دشت پشت آن سرگردان بودند. بعضی از عراقیها هم خودشان را از روی تیغه بلند ارتفاعات پرت کرده بودند پایین و به هلاکت رسیده بودند. پیاده در میان کانالهایی که عراقیها کنده بودند به راه افتادیم. چه کانالها و چه سنگرهایی الله اکبر! چه استحکاماتی!وقتی از آن بالا به شهر مهران نگاه میکردم یاد روزهایی افتادم که ما در شهر بودیم و عراقیها از اینجا ما را زیر آتش میگرفتند و ما آرزوی دست یافتن به این ارتفاعات را داشتیم.در تب و تاب عملیات کمکهای مردمی پشت سر هم میرسید و میوههای فصل را نوبر میکردیم؛ چه مردم خوبی داریم ما! دیدگاه عراقیها را که در جای مرتفعی قرار داشت و بتونی بود به عنوان دیدگاه انتخاب کردیم و مستقر شدیم. نیروهای دشمن که در حال عقبنشینی بودند از شدت خستگی، افتان و خیزان راه میرفتند یکی از بچههای مستقر در خط میگفت:بلند شدم چند نفر از عراقیها را که در حال فرار بودند بزنم. دیدم آنها به قدری سلانه سلانه راه میروند و از شدت خستگی اسلحه خود را روی زمین میکشند که با دیدن این وضعیت از کشتن آنها منصرف شدم.بعد از چند روز منطقه کاملا تثبیت شد؛ اما آشتبارهای دشمن دیوانهوار شهر مهران و ارتفاعات قلاویزان را زیر آتش میگرفتند. در عملیات کربلای یک، تعدادی از بهترین نیروهای دیدهبان ما به شهادت رسیدند که یکی از آنها باباکاظمی بود. او نیروی رسمی سپاه بود و از نظر اخلاص و کم حرفی، شماره یک بود. در انجام کارهایش نیز خیلی دقیق و کوشا بود. وقتی برای عرض تسلیت به منزل این شهید بزرگوار رفتیم پدرش به ما گفت: او از کودکی بچه خوب و مؤمنی بود. وقتی میخواست برود مدرسه، لباسهای خوب و شیک را نمیپوشید و به لباسهای ساده قناعت میکرد و همیشه میگفت: بچههای مردم با لباسهای وصلهدار به مدرسه میآیند؛ من نمیخواهم این لباسهای شیک و تمیز را بپوشم.
پایان پیام