کد خبر 87967
۲۴ مهر ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰

هیچ چیز راضی‌ام نمی‌کرد؛ مگر همان ارتفاعات کردستان

هیچ چیز راضی‌ام نمی‌کرد؛

 مگر همان ارتفاعات کردستان

هیچ چیز راضی‌ام نمی‌کرد؛ مگر همان ارتفاعات کردستان و نسیم خنک کوهستان. فقط بودن در کردستان بود که برایم معنا داشت. من آن جا به دنبال زندگی می‌گشتم، آن هم زندگی واقعی.به گزارش خبرگزاری حیات ، تهران و بندر عباس آن طوری که می‌خواستم راضی‌ام نکرده بود. هیچ چیز راضی‌ام نمی‌کرد؛ مگر همان ارتفاعات کردستان و نسیم خنک کوهستان. فقط بودن در کردستان بود که برایم معنا داشت. من آن جا به دنبال زندگی می‌گشتم، آن هم زندگی واقعی.به کردستان که رسیدیم، آسمان سرد بود و زمین یخ کرده. انگار که سرما با تن کردستان وصلتی جدایی ناپذیر داشت. آمده بودم تا به مدت شش ماه به عنوان مسوول عملیات سپاه «میاندوآب» مشغول کار شوم. مسئولیت قبول کرده بودم تا بدانم که اوضاع از چه قرار است و چه کارهایی می‌شود انجام داد. هر چند که کردستان دیگر آن کردستان سال‌های 59 و 60 نبود، ولی باز هم حضور ضد انقلاب، لکه ننگی بود بر پیکره این سرزمین.در کردستان تنها نبودم، برادران بزرگوار دیگری هم با من بودند. با یکی از این برادران بیشتر از پیش رفاقت داشتم. برادری که از طرف فرماندهی سپاه مأمور شده بود تا با ما کار کند؛ به نام «صفری». صفری خوب و پاک بود و تخصص‌اش در کار سنگر سازی. آمده بود تا نظارت بر پایگاه‌ها داشته باشد؛ از لحاظ سنگربندی و شکل آنها.در یکی از سرکشی‌ها، حدود پنج کیلومتری میاندوآب نزدیک روستای «قباق‌ کندی» بودیم که صدای تیراندازی شدیدی در هوا پیچید. انگار صدا از پشت روستا می‌آمد. نگاه به آن سمت انداختم. روستای قباق‌کندی پوشیده در برف، مقابل رویمان بود.روستایی که تا حدودی با دیگر روستاهای کردستان فرق داشت. غالبا روستاهای کردستان یا در وسط دره قرار گرفته‌اند یا این که در کنار شیار کوه هستند، اما روستای قباق کندی به هیچ کدام از این دو نوع شباهت نداشت. روستایی بود ایستاده در وسط.صدای درگیری و تیراندازی بیشتر شده بود. نگران شدم. رو به صفری کردم و گفتم: «میگویی چه خبر شده؟» -به احتمال زیاد دیروز بچه‌ها این جا درگیر شده‌اند و ضد انقلاب در رفته، حالا هم برگشته همان جا و درگیر شده. سرما آزارم می‌داد. برادر صفری داشت نگاهم می کرد: «برادر چرخکار! چه کار کنیم؟» نگاهی به آسمان انداختم. آسمان گرفته بود و غبارآلود. - می‌رویم یک گوشه کار را می‌گیریم. بچه‌های آن جا را هم راهنمایی می‌کنیم که یک وقت کم نیاورند. کردستان به من آموخته بود که دور خوردن و قیچی شدن چه گونه است. فقط کافی بود لحظه‌ای غفلت کنی تا آن وقت بالای سرت بایستند.درگیری شدید شده بود. ضد انقلاب می‌خواست به آنچه که دوست داشت، دست پیدا کند و بچه‌ها دفاع می‌کردند صدای گلوله، تمام حجم فضا را پر کرده بود. دست صفری را گرفتم و به سویی که می‌رفتم کشیدم. می‌خواستم آغاز کننده باشم. به خاطر همین، تصمیم خودم را به صفری گفتم: «درگیر می‌شویم.» صفری قبول کرد و با هم راه افتادیم.برف شب پیش، زمین را یکدست سفید کرده بود و وقتی به محل درگیری رسیدیم که درگیری به اوج خود رسیده بود. روبه‌رویم را نگاه کردم. دو تیر چراغ برق به صورت ضربدری روی هم افتاده بودند. می‌شد به عنوان سنگر از آنها استفاده کرد. با مراد صفری به پشت تیر خزیدیم. برای یک لحظه خیسی گل به شلوارم نشست. برای این که از موقعیت سنگرمان مطمئن بشوم، نگاهی به اطرافم انداختم. یک تپه خاکی کنار سنگرمان بود.به بچه‌هایی که نزدیکمان بودند، گفتم مراقب باشند. سرم را کمی بالا گرفتم. گلوله‌ای به بدنه تیر سیمانی خورد. جلو ما را به گلوله بسته بودند. به آرامی سرم را بالا آوردم. یکی از ضد انقلاب‌ها در دویست متری رو به رویمان روی تپه‌ای نشسته بود و مدام شلیک می‌کرد. هر طور که بود، ‌باید کارش را می‌ساختیم. یک تنه امانمان را بریده بود.آرام اسلحه‌ام را بالا بردم و به سویش چند تیر شلیک کردم. برای لحظه‌ای صدای تفنگ رو به رو خاموش شد. نگاهی انداختم. هیچ کس نبود. تصور نمی‌کردم که فرار کرده باشد. شاید کلکش کنده شده بود. خوشحال شدم. از حجم فشار گلوله‌هایی که روی سنگرمان می‌ریخت، کم شده بود.ناگهان درد شدیدی را در آرنج دست چپم حس کردم. نمی‌خواستم اعتنایی کنم. لحظه‌ای گذشت. رفته رفته شل شدن دستم را احساس کردم. دیگر قدرت نگه داشتن اسلحه را نداشتم. درد دستم که بیشتر شد، چیز گرمی را روی شکمم احساس کردم.نگاهی به آرنجم انداختم. خون گرم روی بدنم جاری شده بود. با خشم نگاه به پشت سرم انداختم. هیچ کس آن جا نبود.خواستم تیر خوردن دستم را مخفی کنم که ناله دردناک صفری در گوشم پیچید. نگاهی به صورتش انداختم. صورتش از درد به هم پیچیده بود. نگاهم را از روی صورتش برداشتم و به سینه‌اش انداختم. خون تمام سینه‌اش را پوشانده بود. می‌بایست کاری می‌کردم دیگر آن جا ماندن به صلاح نبود. اگر می‌ماندیم، بدون شک کشته می‌شدیم. ضد انقلاب عربده کشان پیش می‌آمد. صفری از حال رفته بود. او را به هوش آوردم و گفتم: برویم عقب.صفری دوباره بی‌حال شد و با درد نگاهم کرد. توان حرکت نداشت. خواستم به کولش بکشم و به عقب برگردم، اما دست تیر خورده، امانم را بریده بود. با زحمت زیر بغلش را گرفتم و کمکش کردم. تلو تلو خوران به عقب برگشتیم. دهلیزی پر از گل در پیش رویمان بود. شاید هیچ جایی از آن بهتر برای پنهان شدن پیدا نمی‌کردیم. نزدیک دهلیز که رسیدیم،‌ ناخواسته خودمان را درونش رها کردیم. برف‌های کف دهلیز به سرعت رنگی از خون گرفتند. به پشت توی دهلیز افتادم و نگاهم را به آسمان دوختم. آسمان گرفته و کدر بود. جای زخم‌هایمان سرد شده بود و درد آزارمان می‌داد. می‌بایست کاری می‌کردیم، اما انجام هر کاری مساوی با لو رفتن و مرگ ما بود. پس باید می‌خوابیدم و به انتظار شب می‌ماندیم تا از تاریکی هوا برای گریختن استفاده کنیم.نفس صفری به سختی بالا می‌آمد. رنگی به صورتش نمانده بود و سینه پر از خونش ، به سرعت بالا و پایین می‌رفت. وقتی متوجه شد که نگاهش می‌کنم، ‌به آهستگی گفت: «نگران نباش چیزی نیست!» قصد داشتم تکانش بدهم، اما حرکت که کردم، درد دوباره به صورتم هجوم آورد.صفری به آرامی صورتش را روی برف انداخت و از من روی گرداند. می‌دانستم حالش خراب است.بدنش به یکباره تکانی خورد. پایش را بلند کرد، زورش را در بدنش جمع کرد تا بنشیند و راحت سرفه کند.خونی که به شش‌هایش ریخته شده بود، آزارش می‌داد. خواست استفراغ کند. نباید صدایش بلند می‌شد. به زور با آن یکی دستم، او را روی برف‌ها خواباندم. درد خودم را فراموش کرده بودم. لحظه‌ای ساکت ماند، ولی دوباره خواست سرفه کند. تا بلند شد، ناخواسته فریاد کشیدم: «بگیر بخواب، این کار را نکن!» در حالی که سعی می‌کرد جلو خودش را بگیرد، با صورتی پر از درد نگاهم کرد و به سختی گفت: «نمی‌توانم. برویم» - باشه می‌رویم، اما بگذار شب بشود.صفری ناله کنان چشم به آسمان دوخت. انگار به دنبال شب می‌گشت. به شب خیلی مانده بود. کمکش کردم و گفتم:«بگیر بخواب!» نمی‌دانستم چه ساعتی از بعد از ظهر است. نیم خیز شدم. نگاهی به رو به رو انداختم. سیصد متر دورتر از ما، کانال آبی بود که حال زاویه قائمه داشت و آن سو تر ضد انقلاب هلهله کنان مشغول انداختن تویوتایی در کانال آب بود.روز بدی بود؛ سخت و زجرآور. نگاهم را به طرف دیگری دوختم. ضد انقلاب دست به تعقیب بچه‌هایی زده بود که یا مجروح بودند و برای درمان به عقب می‌رفتند یا این که فشنگشان تمام شده بود. وقتی هم که به بالای سر آنها می‌رسیدند، با تفنگ‌هایشان آنان را ناجوانمردانه به گلوله می‌بستند.ترس و سرما و درد، دست به دست هم داده بودند تا آزارم دهند. از درد و یک جا ماندن کلافه شده بودم. می‌دانستم که تا این زمان، به طور قطع بچه‌های زیادی را شهید کرده‌اند. نگاهم به دور دست‌ها و به آنانی بود که دنبال بچه‌ها می‌کردند. بچه‌ها یکی بعد از دیگری به زمین می‌افتادند و آن وقت صدای تیر خلاص بود که در همه جا می‌پیچید.نگاهی به خشاب‌هایم کردم. پنج خشاب‌ بیشتر نبود. متوجه پارگی جیب خشاب و خراب شدن یکی از خشاب‌ها شدم. تیری درست و صاف، لبه جیب خشابم را تا روی درش بریده بود. فقط به یک مو بند بود.به سرعت با دست راستم خشاب معیوب را بیرون آوردم و مقابل رویم گذاشتم. با خشاب‌هایی که اضافه آورده بودم، فقط پنج تا خشاب داشتم. تمامش همین بود. می‌دانستم که کافی نیست. هر چقدر هم در شلیک کردن خساست به خرج می‌دادم، باز هم کافی نبود. چاره‌ای نداشتم.برای لحظه‌ای همه صداهای اطراف خاموش شد. دیگر حتی صدای تیر خلاص و صدای هلهله‌شان هم به گوش نمی‌رسید. برادر صفری که انگار این مسئله را فهمیده بود، به سختی پلکهایش را از هم باز کرد و نگاه به من انداخت. می‌دانستم که می‌خواهد از میان آن شیار یخ زده خارج شویم. خون زیادی از بدنش رفته و سرما امانش را بریده بود. نگاهم را از او دزدیدم و به رو به رو نگاه کردم.راوی:علی چرخکار پایان پیام منبع : فارس

برچسب‌ها