روایتی از مردان کوچک جنگ؛ بیشترین فکرم این بود که چرا مرا به خط مقدم نبردهاند
لحظهای مکث میکند. انگار ذهنش را میکاود. بعد، همان طور که سرش زیر است، میگوید: بیشترین فکری که ذهنم را مشغول میکرد، این بود که چرا مرا به خط (مقدم) نبردهاند.به گزارش خبرگزاری حیات ، یک هفته از سفرمان به جنوب گذشته است. برایتان گفتم که در این مدت کجاها رفتهایم. اشاره کردم که سفری هم به آرامگاه شهدای هویزه داشتیم. آنجا، گرداگرد آرامگاههای عدهای از این عزیزان، بنای زیبا و باشکوهی ساختهاند؛ چیزی مابین امامزاده و مسجد. نمای داخل، با کاشیهای نقشدار نیلی رنگ تزیین شده است. یک طرفش هم - در شمال غربی حیاط - در باغچه نه چندان بزرگ، گندم کاشتهاند؛ که طلایی شده و رسیده.کف قسمت جنوبی آرامگاه، حدود نیم متر از زمین نیمه دیگر حیاط، بلندتر است. در این قسمت، آرامگاههای شهدا قرار دارد: هم سطح، در یک ردیف، با قاب عکسهای منظمی که بالای هر قبر قرار دارد. در شرق و غرب آرامگاهها، قسمتی از حیاط را سقف زدهاند و مثل مسجدهای قدیمی، به شکل ایوانهایی ضربی یک شکل درآوردهاند. در یکی از این ایوانها، مجموعه کوچک و غرورانگیزی قرار دارد: مجموعهای از سلاحها و پوتینها و کلاه خودهای شهدای هویزه که از آنان باقی مانده است؛ مجموعهای از سادهترین سلاحها!وقت اذان ظهر است. اذان گوی عرب زبان آرامگاه، بعد از آنکه یک یک ما را در آغوش میکشد و خوش آمد میگوید و جاهای مختلف آرامگاه را نشانمان میدهد، به اذان میایستد. صدای دلنشین، اما حزنانگیزی دارد؛ مثل حال و هوای ساکت و آرام آرامگاه؛ مثل عکسهایی که ساکت، در قابها به ما نگاه میکنند؛ مثل دشت و گندمزارهای اطراف مقبره؛ مثل تانکها و نفربرهای سوخته و متلاشی شده بین راه، که تا کمرکش آنها را ساقههای بارور گندم پوشانده بود، و ... مثل آسمان غمگین و گرفته دل ما ...صبح از اهواز خارج شدهایم، سوسنگرد و هویزه را پشت سر گذاشتهایم، از یک پاسگاه بازرسی موقت گذشتهایم، دل جادهای باریک و کم عبور را شکافتهایم، از میان مزرعههای پرپشت گندم و گلههای کوچک گاو و گوسفند عبور کردهایم، تا به اینجا رسیدهایم: آرامگاهی باشکوه، اما تنها؛ در دل دشتی وسیع. از هویزه تا اینجا، فقط سه اتوبوس گل مالی شده دیدهایم که عدهای رزمنده را از خط مقدم به پشت جبهه میآوردهاند.دشت ساکت و نجیب هویزه، از هر سو گسترده است؛ دشتی که زمانی دراز، لگدمال سربازان دشمن بعثی بوده؛ دشتی که در هروجبش، بیشک ، شهیدی به خون پاک خویش غلطیده؛ سرزمینی که عزیزترین عزیزان ما را در آغوش خویش دارد؛ خاکی که شاهدی بزرگ بر پایداری و استقامت یک ملت است. و این همه سرسبزی و باروری خاک، بیشک، حاصل آن همه خونهای پاکی است که در آن ریخته شده اگر چه دفاع ما در مقابل دشمن، به خاطر آب و خاک نبوده است.دشت هویزه مظلوم است و شهیدان خفته در آن، مظلومتر از خود آن. مظلومیت آنان، یادآور مظلومیت و تنهایی حسین (ع) و یارانش در صحرای کربلاست. این را روحانی همراه ما، در نوحه بین نماز ظهر و عصر اشاره میکند.چه سیلی از اشک بر چهرهها جاری است! اینجا چه آسان دلها میشکنند! انسان چقدر خود را به خدا نزدیکتر احساس میکند! تنهای تنها، اما بینیاز از دیگران ! غمگین و دل گرفته، اما سبک روح!بعد از روحانی جوان همسفرمان، یکی از بچهها دم میگیرد:- یارانه چه غریبانه، رفتند از این خانه. هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه. هر سوی نظر کردم، هر کوی گذر کردم، خاکستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه ...او میخواند و بقیه هم بعد از هر بیت، دسته جمعی جواب میدهند: یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه، هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه.و بر سینه میزنند و اشک میریزند.در شبستان بزرگ مسجد آرامگاه، جز گروه کوچک ما، تنها گنجشکها هستند که از این ستون به آن ستون میپرند و سر و صدا میکنند. صدای نوحه خوان، در فضای خالی و نوساز میپیچد و بلندتر از آنچه هست به نظر میرسد.بعد از نماز، خادم آرامگاه ما را به تماشای یک گورستان جدید میبرد. این گورستان در خارج آرامگاه شهدای هویزه است.چندین قبر تازه، و در کنارشان یک پلاکارد بزرگ پارچهای، که نشان میدهد اینجا گورستان عدهای از اهالی عرب زبان هویزه است. این عده در زمان اشغال آن منطقه، حاضر به سازش با عراقیها نشدهاند و بعثیها همه را تیرباران کردهاند. اغلب آنها، اعضای یکی دو خانواده هستند. آثار باقیمانده از آنان نشان میدهد که چقدر مستضعف بودهاند: دم پاییهای لاستیکی فرسوده، وسایل شخصی بسیار ارزان قیمت ، و ...روی یکی از قبرها، بند سیاه رنگ یک پوتین (یا کیسه خواب) ارتشی قرار دارد. خادم آرامگاه توضیح میدهد که دست شهید را با این بند بسته بودهاند. او همچنین میگوید که خانوادههای اینها گمان میکردهاند که عزیزانشان اسیر بعثیها هستند. تا اینکه چند هفته پیش، بر اثر بارندگی زیاد، قسمتهایی از یکی - دو جنازه از خاک بیرون میآید. چوپانی که از محل دفن جنازهها میگذشته، آنها را میبیند و خبر میدهد. مأمورین و اهالی میروند و تازه میفهمند که دشمن چه بر سر عزیزانشان آورده است. بعد جنازهها را شناسایی و به اینجا منتقل میکنند و به خاک میسپارند. (خبر این موضوع را در اخبار صدا و سیما هم پخش کردند.)از آرامگاه دل نمیکنیم، اما باید گذشت. در حالی که خیلیها دلشان را جا گذاشتهاند، سوار مینیبوسها میشویم تا برگردیم. اما مطمئن هستیم این زیارتگاه امروز رزمندگان، روزی زیارتگاه همه مردم مسلمان جهان خواهد شد؛ زیارتگاهی که یادآور ایثار یک گروه کوچک مظلوم اما شجاع، در مقابل تمامی قدرتهای فاسد جهانی است؛ محلی که هرگز نخواهد گذاشت فراموش کنیم آن همه از خودگذشتگیها را، در مقابل آن همه گرگ صفتی و درندهخویی دشمن از خدا بیخبر.شب که میشود، بخصوص اگر آدم کارهای عادیاش را انجام داده باشد، وقت خوبی است برای پرداختن به کارهای مورد علاقه. در چنین وقتهایی، هر کس به کاری میپردازد:بعضی کتاب میخوانند. جمعی به صحبت با دوستان و نزدیکانشان میپردازند. برخی تلویزیون تماشا میکنند یا به رادیو گوش میدهند. عدهای در خود فرو میروند و به کارهایی که در آن روز انجام دادهاند فکر می کنند و ...تو اگر در کوپه قطاری، ساکت و خاموش، روی صندلی لم داده باشی و از یک سفر هفت - هشت روز برگردی و صدای آرام و یکنواخت حرکت قطار توی گوشت باشد، بهتر میتوانی در خودت فرو بروی. بیآنکه بخواهی، منظرهها و چیزهایی که در این مدت دیدهای، از جلوی چشمت عبور میکند. بخصوص، هر چه ماجرای این روزها برایت تازگی بیشتری داشته باشد، فکرت را بیشتر به خود مشغول میکند.لحظههای روحانی خوشی است؛ گاه آسایش تن و روح. آرام آرام احساس میکنی صدای غمنالهای ملایم، گوشت را به خود میخواند. صدا از کجاست؟ انگار آشناست! از روح غمگین سرگشته خودت نباشد؟نه. اگر چه خودی مینماید، اما از بیرون است. گوشها را تیزتر میکنی: درست است! اشتباه نکردهای. صدا از خارج کوپه است. باید از کوپههای پایین دست باشد.بیاختیار از جا برمیخیزی و در کشویی کوپه را باز میکنی و به بیرون سرمیکشی. از آنچه میبینی، شگفتزده میشوی! در راهرو، پشت در دو کوپه پایین تراز کوپه تو، خبرهایی است: چهار - پنج نفر از همسفرانت و دو - سه رزمنده بسیجی، پشت در کوپه، کف راهرو پهن شدهاند. سرها را بر زانو گذاشتهاند و بیصدا اشک میریزند ( این را از تانکهای آرام شانه و سرشان میفهمی) از داخل کوپه، صدای دلنشین نوجوانی میآید. دارد دعا میخواند؛ دعای توسل. با چه سوزی میخواند! صدایش، غم غربت بزرگ هزاران ساله انسان را به خاطر میآورد؛ غم همه انسهای غمگین دنیا را!انگار غمنامه انسان همیشه تاریخ است که از این حنجره جوان بیرون آید. همین است که این جمع خسته تن را، بیاختیار به آنجا کشانده.تا بوده و نبوده، نوجوانی، زمان شور و شر و حرکت و ماجراجویی و شادی و شیطنتهای کودکانه بوده. غم و ناله از هجر و مویه اگر بوده، مربوط به سنین بالاتر بوده؛ به آنهایی که این مرحلهها را پشت سر گذاشته بودهاند!همین، کنجاویات را بیشتر برمیانگیزد.آرام و نرم، به چابکی و بیسر و صدایی، از کوپه بیرون میخزی و به جمع اهل حال داخل راهرو میپیوندی.داخل کوپه، تماشایی است:سه نوجوان بین پانزده تا شانزده ساله بسیجی، کامل مردی با موهای سفید و وسط سرطاس، با لباس شخصی، یک سروان نیروی زمینی حدودا چهل و پنج ساله و یک جوان تقریبا سی ساله ظاهرا بسیجی، سرنشینان کوپه را تشکیل میدهند. صندلیهایی دو طرف کوپه را به هم وصل کرده، دستههای میان آنها را بالا زدهاند و تختی یکپارچه ساختهاند. هر یک، کتاب کوچک دعایی به دست دارند و رو به قبله، سرپا ایستادند. یکی از نوجوانان بسیجی که سیمایی نورانی دارد، دعا میخواند و بقیه هم زیر لب زمزمه میکنند. سیل اشک از چشمها جاری است. همه، فارغ از آنچه در بیرون کوپهشان میگذرد،غرق در خدای خودند.بیآنکه اراده کرده باشی، زانوهایت تا میشود و در کنار بقیه، به زمین مینشینی.وسطهای دعا، گریزی به صحرای کربلا زده می شود و از آنجا به کربلای ایران. نوجوان بسیجی، در میان نوحهاش، یادی از یک دوستش میکند؛ دوستی به اسم سعید (خوشبخت؛ چه اسم به جایی) از نوحه چنین برمیآید که با هم خیلی دوست بودهاند. روزهای بسیاری را با هم گذراندهاند. سعید به جبهه میآید و شهید میشود. وقتی جسد پاکش را برای دفن میبرند، مادرش اصرار میکند که برای آخرین بار، پسرش را ببیند. دیگران میخواهند نگذارند، اما عاقبت اصرار مادر، کار خودش را میکند ... وقتی روی جسد را پس میزنند، میبینند سر ندارد...گمان میکنم راز آن غم نهفته در صدای نوجوان را دریافتهام. بیهوده نیست که آنقدر بر شنونده تأثیر میگذارد. بیهوده نیست که احساس میکنی چیزی سوای نوحه خوانهای حرفهای است؛ نوحه خوانهایی که شغلشان این است و تمام آرزویشان، هر چه بیشتر گریه انداختن مردم - هر طور که شده و به هر قیمتی. و همین است که یک آن به خود میآیی و میبینی پهنای صورتت خیس اشک است.چندی بعد، دعای توسل تمام شده و دستها به آسمان بلند است:- خدایا امام عزیزمان را تا ظهور حضرت مهدی و حتی کنار او، برای امت ما و مستضعفان حفظ بفرما!خدایا، صدام و صدامیان و اربابان آنها را محو و نابود بگردان!خدایا، امسال را سال پیروزی نهایی رزمندگان اسلام قرار بده!خدایا، ...- بچهها بلند شوید، وسایلتان را جمع جور کنید که چیزی نمانده برسیم تهران!در حالتی بین خواب و بیداری، این صدا را میشنوم. به سرعت از جا میجهم. ساعت هفت و نیم صبح است. شب را دیر وقت خوابیدهایم؛ به همین علت، خواب بعد از نماز صبحمان تا این ساعت طول کشیده است.- چه ساعتی میرسیم تهران؟- گمان کنم هشت و نیم - نه صبح برسیم.مشغول جمعآوری اسباب و اثاثیه و شستن دست و رو و خوردن صبحانه و این جور کارها میشویم. ده دقیقهای از هشت گذشته که دیگر کاری برای انجام دادن نداریم. توی کوپه نشستهایم و از پشت شیشه پنجره، به روستاها و زمینهای شسته از سیل بارندگیهای شدید اخیر نگاه میکنیم.- سلام! - سلام علیکم . حال شما خوب است؟- الحمدالله .شما چطورید؟- شکر!یکی از دوستانمان است با دو نوجوان بسیجی. نوجوانها، هر دو، موهای ماشین شده کوتاهی دارند و لباس سربازی بر تن. با معرفی دوستمان متوجه میشوم که دو نفر از سه بسیجیای هستند که دیشب در کوپه پایین دست کوپه ما، مشغول خواندن دعای توسل و نوحه بودند.به گرمی ازشان استقبال میکنیم. آنها سوالاتی از ما میکنند و ما سوالاتی از آنها - و بیاختیار دستم به طرف ساک میرود و دفتر و خودکار را بیرون میکشد:- از جبهه میآیید؟- بله.- با هم بودهاید؟- نه، من جبهه آبادان بودم و علی، بستان ؛ سه راه عبدالخان.- اسم شما؟- ابراهیم بیات .- مرخصی میروی؟- نه، موجی شدهام (منظورش این است که موج انفجار بهش گرفته).- مدرسه میروی؟- آره . کلاس دوم راهنمایی هستم. مدرسه راهنمایی شهید علیزاده، منطقه پانزده.- حتما پانزده سال را داری.- بله، بیشتر هم دارم.چه شد که به جبهه رفتی؟- با شنیدن فرمان امام رفتم.- از خانواده شما، کس دیگری هم در جبهه هست؟- برادرم! پاسدار است.- قبل از رفتن به جبهه هم فعالیتهایی داشتی؟- بیشتر شبهای جمعه، میرفتیم مهدیه، دعای کمیل. دعای توسل هم میرفتم.- توی جبهه، اوقاتت را چطور میگذراندی؟- ما جمعا بیست نفر بودیم. هر کدام، دو ساعت شب، دو ساعت روز، نگهبانی میدادیم. گاهی دسته جمعی قرآن می خواندیم- البته نه به طور منظم. گاهی والیبال بازی میکردیم. بعضی وقتها هم دوستانه، کشتی میگرفتیم.- در چنان جاهایی که شما بودهای، گاهی که آدم بیکار است و هیچکدام از این کارهایی را هم که گفتی، نمیکند، توی خودش فرو میرود. در چنین وقتهایی، بیشتر چه چیزی فکرت را به خودش مشغول میکرد؟لحظهای مکث میکند. انگار ذهنش را میکاود. بعد، همان طور که سرش زیر است، میگوید: بیشترین فکری که ذهنم را مشغول میکرد، این بود که چرا مرا به خط (مقدم) نبردهاند.- بزرگترین آرزویت چیست؟- شهادت!برایش صحبت میکنم که اگر قرار باشد همه خوبها به قصد شهید شدن به جبهه بروند که دیگر کسی نمیماند تا جنگ را به پیروزی نهایی برساند؛ دیگر کسی نمیماند مملکت را بسازد و به پیشرفت برساند. به نظر من باید به قصد شکست دادن دشمن و پیروزی اسلام به جبهه رفت؛ منتها نیتمان این باشد که اگر در این راه شهید شدیم هم که چه بهتر: خوشبختی دو دنیا را به دست آوردهایم.اول حرفش را قدری اصلاح میکند، اما در پایان، باز هم همان حرف قبلیاش را میزند:- البته، هدف اصلی باید پیروزی باشد و شکست دشمن و آزاد کردن خاک میهن. وقتی این مرحلهها گذشت، باید هدف شهادت باشد.- از خاطراتت در جبهه تعریف کن.- گاهی سر بعضی مسائل مذهبی بحث میکردیم. آنجا کسی نبود که بتواند به همه سؤالهای ما جواب بدهد. برای همین، بعضی وقتها بحثها خیلی تند و تیز میشد و بچهها بیآنکه درست فکر کنند که حرفهایشان درست است یا نه، با عجله به هم میپریدند، اما بعد که بحث تمام میشد، خودمان از عجله خودمان خندهمان میگرفت. با وجود این، از همین بحثها، چیز یاد میگرفتیم.- از اینکه بعد از مدتها دوری، به خانهتان برمیگردی، چه احساسی داری؟- ناراحتم. ناراحتم که من اینجا بخورم و بخوابم و بچهها زیر گلوله باشند، زیر آتش؛ گاهی حتی آب هم بهشان نرسد. از آن گذشته، توی شهر، آدم چیزهایی میبیند که دیگر دلش نمیخواهد توی این دنیا باشد.و جمله آخر را، با نفرتی آشکار در چهره، میگوید.به عنوان آخرین سؤال، از بهترین کتابی که خوانده است، می پرسم. بیلحظهای درنگ، می گوید: داستان راستان.
پایان پیام