شهید مجید پازوکی خوابهای بسیار زیبایی میدید برخی از آنها را در دفتر خود با تاریخ سال و مناسبت یادداشت کرده. در یکی از دستنوشتههایش چنین رقم زده است: 1369 مانور خلیج فارس خواب دیدیم کلام امام بر صفحهای نوشته شده است که "ما تنها با آنهایی کار داریم که رهرو عشقاند نه تکلیف."به گزارش حیات ، حرف اول و آخرش شهدا بود. گویا به دنبال گمشدهای در وجود خود میگشت، شاید هم محبوبی آسمانی به خود مشغولش کرده بود، شهید «مجید پازوکی» یا به تعبیر خودش «عبدالحسین خادمالحسین».
لبخند شیرین و چفیهای بر سر شاید به یاد ماندنیترین تصویریست که از «آقا مجید» به یادگار مانده. مدل چفیه بستنش به سبک «آقا مجید» معروف و ماندگار شده. چقدر علاقه دارند به این مدل جوانان نسل سومی. آن هم در دل سفرهای راهیان نور که شاید یادگاری از آقا مجیدهاست. بازار داغی دارند آنها که میتوانند با این مدل، چفیه ببندند.
کانی مانگا، کردستان، پنجوین و مناطق جنوب خصوصاً فکه بیش از 70 ماه در ایام دفاع مقدس و حدود 9 سال پس از جنگ در تفحص شهدا خاطراتی با او دارند. نیمه دوم مهرماه، روزهای شهادت «آقا مجید» را با خود مرور میکند. روزهایی بدون او...؛ آنچه در ادامه میآید، ذرهای از کهکشان خاطرات اوست.
*ما فقط از امام زمان دستور میگیریم
بعد از شهادت علی آقا محمودوند از آقا مجید پرسیدم، بعد از عملیات علی آقا چه کسی فرمانده میشه؟ گفت: فرمانده نداریم. گفتم: خب چه کسی مسئول شما میشه؟ گفت: ما یه مسئول بیشتر نداریم، اون هم امام زمانه «عج». گفتم: خب بالآخره یه کسی به شما دستور میدهد! گفت: ما فقط از امام زمان «عج» دستور میگیریم. همیشه میگفت من فقط یک سربازم. به هیچ عنوان نمیشد فهمید که او چکاره است، حتی تا بعد از شهادتش نیز نمیدانستیم او فرمانده تفحص لشکر 27 بود.روای: خانواده شهید
*هوا بسیار عالیه!
پای حرف از کار و مسئولیتش که میرسید انگار که جزء نیروهای اطلاعات عملیات است. اگر میگفتیم خب پادگان چه خبر؟ میگفت هیچی! با سماجت میپرسیدیم: دیگه چه خبر؟ میگفت: سلامتی!یکبار از منطقه تماس گرفت. خیلی نگران بودیم تا از احوال او با خبر شویم. چون تهران هوا به شدت گرم بود وقتی اوضاع آب و هوای منطقه را پرسیدیم گفت خیلی خوبه، عالیه!
با تعجب و در کمال سادگی حرفش را باور کردیم تا اینکه یکی از همرزمانش زودتر از او از منطقه برگشت. جویای حالش شدیم گفت: هوا به شدت گرم است و بیشتر بچهها مریض شدهاند و کارشان به بیمارستان کشیده، غذا هم فقط ماست و هندوانه میدهند!
به سادگی و خوشباوری خودمان خندیدیم. وقتی آمد با کنایه اشاره کردیم که هوا عالیه! خیلی خوبه، اصلاً هم گرم نیست و از او گلایه کردیم. ولی در تهران هم آدمی نبود که زیر کولر بخوابد. میگفت ما باید با سختی زندگی کنیم ولی تمام زندگی با شیرینی اخلاقش خوشبختی را به ارمغان میآورد. راوی: خانواده شهید
*چقدر شکل بچه شهید است!
یک شب همینطوری برگشت به روی بچهاش گفت چقدر شکل بچه شهید است. بچههایم حرفهای دیگری میزدند. سر شام بودیم که پسرش گفت: بابا دیگر نمیآید. آسمان بر سرم فرو ریخت، چرا اینطوری؟ چرا همه چیز دارد خراب میشود؟ حتی مجتبی خوابهای عجیب و غریب میدید. همش فکر میکرد خانه دارد خراب میشود. شبها بیتابی میکرد. بار آخر که رفت مشهد از آنجا به قم، جمکران و بعد هم رفت کوه خضر؛ انگار دیگر داشت حجت را تمام میکرد. راوی: خانواده شهید
*با زرنگی از مادر رضایت گرفت
انگشتری سر عقد خریده بود برای علی گذاشت. از منطقه زنگ زد که هم روز پدر را تبریک بگوید و هم با یک ترفندی رضایت مادر را بگیرد. به بهانه اینکه دندانهای خرابش را پر کرده است، گفت حالا راضی شدی. مادر هم گفت: راضیام. او با زرنگی تمام، بالآخره رضایت گرفت.
موقع دیدار آخر چهرهاش با هر دفعه فرق میکرد. به قول خودش میگفت: این مربوط به نور مهتابی است. او تمام مدت جنگ مادر را آماده کرده بود، ولی مادر هم دلخوش بود که جنگ تمام شد و جگر گوشهاش سلامت است، ولی تمام کارهایش به امید رفتن بود. همیشه میگفت اگر یک وقت رفتم شما ناراحت نشو، چون اگر عمرم تمام شود همین پله را میبینید، پایم سر بخورد ضربه مغزی میشوم. اون وقت تو چه جوابی به فاطمه زهرا «س» میدهی؟ من دوست دارم بروم منطقه و توی کارم شهید شوم. یادآوری حرفهایش آرامشی وصفناشدنی میداد.راوی: خانواده شهید
*ما تنها با آنهایی کار داریم که رهرو عشقاند!
شهید مجید پازوکی خوابهای بسیار زیبایی میدید برخی از آنها را در دفتر خود با تاریخ سال و مناسبت یادداشت کرده. در یکی از دستنوشتههایش چنین رقم زده است: 1369 مانور خلیج فارس خواب دیدیم کلام امام بر صفحهای نوشته شده است که "ما تنها با آنهایی کار داریم که رهرو عشقند نه تکلیف."
*بعد از شهادت علی آقا خیلی بیتاب شدهبود
بعد از شهادت علی آقا محمودوند بسیار بیتاب شده بود. چندبار مشهد رفت. حالتهای عجیبی داشت. به دوستش زنگ زد و گفت دیگر خانهام را خریدم. من تعجب کردم و پیش خودم گفتم ما که 2 سال است خانه خریدیم؛ حالا نگو او منظورش خانه آخرت است. گویا امام حسن مجتبی «ع» را در خواب دیده بود. آخرین بار که با او صحبت کردم منزل یکی از دوستان بودم که تماس گرفت و دائم تکرار میکرد: خانم از من راضی باش... دعا کن تا به خیل شهدا بپیوندم.
اصلاً نمیخواستم حرفهایش را بفهمم و نمیتوانستم قبول کنم که او میخواهد مرا آماده کند. قبل از رفتنش به منطقه به من یادآوری کرد که 25 رجب شهادت امام موسی کاظم«ع» یادت نرود. به خاطر بسپار من شهید میشوم. زمانی که گفتند آقا مجید زخمی شده ناراحت نباش دارن مییارنش تو بدان که من شهید شدهام. راوی: همسر شهید
*خواب دیدم نیمی از خانه خراب شده
دو شب قبل از شهادتش خوابهای عجیبی میدیدیم. شب قبلش خواب دیدم نیمی از سقف خانه خراب شده و صدای باد و طوفان عجیب آزارم میداد. ما داشتیم فرار میکردیم. آن 2 روز بسیار اضطراب داشتم و مدام گوش به زنگ بودم. تلفن هم به خاطر کابلگذاری قطع بود. روزه گرفتم تا آرام شوم. تلفن هم وصل شود شاید آقا مجید تماس گرفت. روز چهارشنبه نیت روزه کردم، ولی دلم آشوب بود. باید به مدرسه علی میرفتم. وقتی به وارد مدرسه شدم آنقدر گیج بودم که حتی معلم پسرم را نشناختم.
وقتی برگشتم 2 یا 3 کوچه از منزل خودمان این طرفتر رفته بودم. وقتی جلوی در رسیدم متوجه شدم کلید را فراموش کردهام. همه چیز درهم و برهم ریخته شده بود. گویا هیچ چیز سرجای خودش نبود. خواهرم به منزل آمد و گفت قرار است منزل شما میهمان بیاید. من هم با آن اوضاع و احوال گفتم ما چهارشنبهها آب نداریم. برق هم رفته، تازه گاز هم تمام شده، تلفن هم که خراب است برو بگو فلانی الآن آمادگی ندارد. راوی: همسر شهید
*مجید را نورانیتر از همیشه دیدم
پسر خواهرم وارد شد و گفت: خاله اگر یک چیزی بگم ناراحت نشی؟ آقامجید زخمی شده دارن میارنش. با شنیدن این خبر یاد حرف آقامجید افتادم. بقدری حالم بد شد، احساس میکردم پاهایم فلج است. دیگر حتی محرمهای خودم را هم نمیشناختم و مدام دنبال چادر میگشتم تا کسی مرا نبیند. بالآخره آن آواری که خانهخرابمان کرد پیش آمد و همه چیز اگرچه نمیخواستم ولی پیش رفت.
لحظهها و ساعتها در حرکت بودند. آقامجید را بعد از اینکه در دو کوهه طواف داده بودند به معراج شهدا بردند. سفیدی ماشین آمبولانس حامل پیکر آقامجید مرا به استقبال و خوشآمدگویی شقایق سوختهام فراخواند. قد رعنای مجید حالا سفیدپوش در محفل من، مادر و چند نفر از دوستانش دلربایی میکرد. او مستانه به خوابی که رؤیای صادقانهاش بود فرو رفته بود. مجید را نورانیتر از همیشه میدیدم. بوی خوشی داشت. یاد حرفش هنگام خواستگاری افتادم: به کسی تکیه کن که برات بمونه، به من تکیه نکن. من مال این دنیا نیستم. من موندنی نیستم. راوی: همسر شهید
*همه دنیای من از دستم رفت
او همه دنیای من بود. چشمانم را تنگ در صورت چون مهتابش دوختم تا سیر به اندازه تمام سالهای جدایی نگاهش کنم. سیمای ملکوتیش را در چشمانم قاب بگیرم و این آخرین دیدار را باید تنگ تنگ در آغوش میگرفتم تا در لحظات تنهایی و سختی و مشکلات آینده آرامبخش دلسوختهام شود. آمبولانس نگه داشت و من باید از مرکب سوار سفیدپوشم پیاده میشدم.
هر لحظه تذکر میدادند مراقب باشید تا از بدنش خون نیاید. دیگر تمام شد و عزیزمان در موج دستهای مشتاق، زائر شهدا شد و چون مرواریدی در خاک نهان گشت و ما عزادار موسیبنجعفر(ع) و ماتمزده ماندیم. آغاز زندگیام با او در مهر بود و پایان زندگی دنیویمان مهر 1380.راوی: همسر شهید
پایان پیام