دیدار رهبر معظم انقلاب با جانبازان کرمانشاه دارای حاشیه های وصف ناشدنی بود.به گزارش حیات، آنچه در ادامه میخوانید گزارشی از لحظه های شور و شوق و اشتیاق برای وصال یار و رؤیت محبوب است که به سختی در قالب کلمات می گنجد:*ساعت نزدیک 9 صبح بود و سالن تقریبا پر و مملو از جمعیت بود. در دو طرف جلوی جایگاه 100نفری از جانبازان با صندلی چرخدار نشسته بودند و هر بی خبری با یک نگاه به آنها موضوع جلسه را در می یافت. *حاج آقای حسینی داشت براندازهای نهایی را انجام میداد که یک وقت کاری از قلم نیفتاده باشد. در دو طرف جایگاه سخنرانی تصویری سیاه و سفید به سبک روزهای قدیم (روزهای اول انقلاب و سالهای دفاع مقدس) از دو امام که یکی خمینی کبیر و دیگر خامنه ای عزیز بود نصب کرده بودند.*کمی آن طرف تر یک بنر قدی بود که بزرگ روی آن حک شده بود:« رواق منظر چشم من آشیانه توست»* عقربه های ساعت به کندی حرکت می کرد. ساعت نه صبح شده بود و همه منتظر بودند. نصف سالن را خانمها و نصف سالن را آقایان پر کرده بود.* مهندس زریبافان وظیفه خوشامدگویی به "آقا" را از طرف همه جانبازان و ایثارگران به عهده داشت و در ردیف جلو ، مابین جانبازان ویلچری نشسته بود . * برخی از جانبازان که مهندس زریبافان را دیدند جلو آمده تا خواسته های خود را با رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران مطرح کنند. بقیه هم کم کم متوجه حضور زریبافان شدند و قصد جلو آمدن را داشتند ، مهندس که علاقه خاصی به صحبت با جانبازان و پیگیری خواسته های آنان رادارد برای برهم نخوردن نظم جلسه به میان آنان رفت . جانبازانی که روی صندلی چرخدار بودند و قادر نبودند تا خود را به نزدیکی مهندس زریبافان برسانند از دور او را صدا می زدند. رئیس بنیاد شهید همان کسی که افتخار دریافت لقب " عاشقی خانواده شهدا " از ولی فقیه زمان را در پرونده خود دارد یک به یک بالای سر همه شان رفت و از فرصتی که تا لحظه ورود آقا بوجود آمده بود استفاده کرد و به گفتگوی صمیمی با آنان پرداخت و مانند برادری صبور دستور پیگیری مشکلات آنان را داد.* ساعت 9:15 بود و سکوتی سنگین فضا را پر کرده بود . همه منتظر بودند ، نفسها در سینه حبس و کلامی از کسی در نمی آمد. همه چشم انتظار بودند. چشم انتظار کسی که 23 سال پیش او را در دیارشان دیده بودند و 23 سال انتظارش را میکشیدند. گوش شنوا می خواست تا صدای بال ملائک را بشنود ، تا صدای تسبیح نفس های جانبازان را بشنود.* ثانیه به ثانیه لحظه وصل نزدیک تر می شد و همه در دل شور و اشتیاقی زایدالوصف داشتند. حتی کسی به فکر شعار و صلوات هم نبود اما بعضی زیر لب زمزمه هایی داشتند جانبازی که از همه به جایگاه نزدیکتر بود با حسی عجیب و معنوی هی به جایگاهی که قرار بود تا لحظاتی دیگر معشوق و مولایش در آن قرار بگیرد و چشم در چشم فدائیان خود شود نگاه میکرد و بعد دستش را به قنوت گرفته رو به آسمان میگفت خدایا شکرت ، خدایا شکرت ، خدایا ممنونتم . * ساعت 9:25 بالاخره سکوت شکسته شد اما نه با حضور آقا ، بلکه با صدای صلوات حضار برای سلامتی آقا... ولی این هم مانع سکوت دوباره سالن نشد و جمعیت دوباره غرق در سکوت و توجه و انتظار شد.* لحظاتی بعد مجری سالن پشت جایگاه قرار گرفت و سکوت را شکست و قرائت قرآن آغاز شد.* انتظار ها به پایان رسید و معشوق رخ نمود. صل علی محمد بوی خمینی آمد // بگو به اهل ایمان خورشیدم از در آمد.انفجار عشق و ایمان بله شاید این بهترین تعبیر باشد برای لحظه شکوفایی دیدار مردان وزنانی که در امتحان عشق و ایمان سربلند بیرون آمده بودند و با سر سپردن به فرمان مقتدایشان از همه هستیشان برای دفاع از دینشان گذشته بودند و هم اکنون چشمانشان به امامی روشن شده بود که به حق تجسم کامل همان امام بود وهاله ای از انوار قدسی ولایت در او موج میزد . اشکها از چشمها جاری شد برای غمی که در دلها بود و برای زبانی که قاصر بود از بیان اوج عشق و ایمان به امامش و نمیدانست با استفاده از چه واژگانی آن را بیان کند.و این صحنه ها مرا به یاد درس دوران مدرسه ام انداخت: یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده ، حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی ؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم ، دامنی پر کنم هدیّة اصحاب را ! چون برسیدم ، بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت !