کد خبر 87559
۱۷ مهر ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰

بهائیت در خدمت استعمار (29)

بهائیت در خدمت استعمار (29)

بهائیت و سیاست، تناقض شعار و عمل رهبران بهائیت همواره بر جدایی دین از سیاست تأکید داشته و به دنبال عدم پیوند بهائیان با جهان سیاست بوده‌اند. مثلاً عباس افندی در رساله سیاسیه خود تأکید داشت که: «بین قوای دینییه و سیاسیه تفکیک لازم است» و هم گفته است که: «بهائیان به امور سیاسیه تعلقی ندارند» و مهمتر از آن اینکه می‌گوید: «میزان بهائی بودن و نبودن این است که هر کس در امور سیاسیه مداخله کند و خارج از وظیفه خویش حرفی زند یا حرکتی نماید، همین برهان کافی است که بهائی نیست و دلیل دیگری نمی‌خواهد ... اگر بخواهد در امور سیاسیه در منزل خویش یا محفل دیگران مذاکره بکند، اول بهتر است که نسبت خود را از این امر (بهائیت) قطع نماید و جمیع بدانند که تعلق به این امر ندارد. خود می داند، و الا عاقبت سبب مضرّت عمومی می‌گردد.» بر همین مبنا به پیروان خود حکم می کند و همچنین به آنان اطمینان می‌دهد که: «به نصوص قاطعه الهیه، در امور سیاسی ابداً مدخلی نداریم و رأیی نزنیم» (سید محمد باقر نجفی – پیشین صفحه 755) البته جناب عبدالبهاء نمی‌گویند که اگر قرار باشد همه مردم یک جامعه بهائی شوند، پس چه کسی می‌تواند به امور سیاسی بپردازد و چه کسی باید امور حکومت مردم را بدست بگیرد؟! شوقی افندی رهبر بعدی بهائیان نیز در این زمینه سخنان فراوانی دارد از جمله اینکه می‌گوید: «معاذالله از مداخله در امور سیاسی، احباء باید بکلی از این شئون بر کنار باشند و از هر وظیفه ای که منجر به مداخله در امر سیاست شود، بیزار گردند.» (سید محمد باقر نجفی – پیشین صفحه 758) صادر کنندگان احکام و فتاوای یادشده، علمای ایران را به علت مداخله آنان در سیاست محکوم کرده و ادعا می‌کنند که حضور علمای شیعه در صحنه سیاست در چند قرن اخیر باعث زیانهای فراوانی به جامعه و کشور گردیده است. ولی به گواه تاریخ رهبران بهائی حکم جدایی دین از سیاست را تنها برای علمای اسلام و ایران و نیز مردم عوام بهائی صادر کرده‌اند و خود را مشمول آن حکم ندانسته‌اند و با تمام وجود در صحنه سیاست فعال بوده و هستند که به آن اشاره خواهیم کرد. در مقابل تاریخ ایران پر است از دفاع موثر علما از این آب و خاک و تمامیت ارضی ایران و دفاع از حریـم دین آسمانی اسـلام در مقابل هجوم نظامی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی متجاوزان واستعمارگران بطوریکه خود استعمارگران هم بدین واقعیت اذعان داشته و اسلام و علمای آن را مهمترین مانع برای خود شمرده و همه توانشان را برای شکستن آن به کار می‌گیرند و تأسیس فرقه بابیت و بهائیت قرار دادن یک رکن از ارکان آن به نام جدایی دین از سیاست یا همان سکولاریسم غربی از جمله همین اقدامات است در حالیکه تکرار شعار فوق بطور آشکارا خود عملی سیاسی برداشت می‌شود. اما چرا جدایی دین از سیاست؟ چنین می‌توان نتیجه گرفت که دولت‌های خارجی در کسب منافع خویش با دولت ایران در ابتدا مشکلی نداشتند اما بتدریج ملت مسلمان ایران در مقابل آنان و در مواردی برای مقابله با آنان حتی در مقابل دولت خویش ایستاده بودند. نمونه‌های بارز این تقابل فتوای جهاد توسط علما و بسیج مردم در جنگ ایران و روس و پیروزی‌های شگفت حاصل از آن؛ دیگری قیام تنباکو و فتوای تاریخی میرزای شیرازی؛ دیگری نهضت تنگستان بر علیه نیروهای نظامی انگلیس و نیز مخالفت با امتیاز رویتر و غیره. بنابراین ضمن اینکه دولتهای روس و انگلیس بر دولت ایران تسلط داشتند اما این سلطه بر ملت ایران نبود و توسط آنان هرگز به رسمیت شناخته نشد از همین جاست که فرضیه شکستن کیان ملی این ملت و رهبری علما شیعه توسط آنها قوّت می‌گیرد و پشتیبانی آنان از فرقه‌های شکننده دین و آئین که قوی‌ترین عنصر اقتدار ملی و هویت فرهنگیشان می‌باشد توجیه می‌شود. (زاهد زاهدانی - پیشین صفحه 81 و 82) در ادامه به گوشه‌هایی از دخالتهای فراوان سران بهائیت در امور سیاسی (آنهم تنها به نفع استعمارگران و نه مردم عادی) اشاره خواهد شد. بررسی عملکرد سیاسی بابیت و بهائیت بابیت و سیاست بروز و ظهور مسلک بابیت در تاریخ ایران همراه شد با تنش های تند سیاسی. ظهور بابیه و بعد بهائیه که ادعای ظهور منجی و موعود منتظر شیعیان و بشریت را داشتند، برای ایجاد حکومت عدل گستر، ادعای نبوت و الوهیت و نسخ اسلام را مطرح کردند، این کار خود به خود یک حرکت برانداز فرهنگی– سیاسی تلقی می‌شود. حمایت استعمارگران و دشمنان تمامیت ارضی و استقلال ایران از این جریان در شرایطی که جامعه ایرانی جنگها و درگیری‌های سخت نظامی را با استعمار تجربه می‌کرد، سیاسی بودن این تحرک موذیانه را بیش از پیش آشکار می‌ساخت. از همین رو بود که صدر اعظم متدین، اصلاح طلب و چهره ضد استعماری عصر قاجار «امیرکبیر» چاره کار را در قلع و قمع این فرقه مسلح و برانداز دید. جنگ داخلی و آشوب‌هایی که اتباع باب علیه دولت مرکزی به راه انداخته بودند در این شرایط خطیر می‌توانسـت استقلال ایران را به باد دهد. این منازعه به کشته شدن چندین هـزار نفر از بابیان و نیروهای دولتی انجامید. اشراق خاوری مبلغ معروف بهائیان در این باره می‌نویسد: «امیرنظام (امیرکبیر) در مدت سه سال صدارت خود با تمام قوا کوشید تا نور الهی را خاموش نماید و امر سید باب را از زمین محو و نابود سازد. برای نیل به این مقصود اقدام به ظلمی عجیب کرد و آن امر قتل سید باب بود که به فرمان او انجام گرفت..» اما او در مورد دو سال اول صدارت امیر و مقابله با شرارت بابیان می‌نویسد: «وی در سال اول صدارت خود برای خاموش کردن امر الهی لشکر به مازندران فرستاد و به قتل قدّوس و باب الباب و سایر اصحاب فرمانی اکید صادر کرد و سیصد و سیزده نفر از نفوس مقدسه و بی گناه را از دم تیغ گذرانید. در سال دوم شهدای سبعه طهران بفرمان او شربت شهادت نوشیدند. جناب وحید و اصحابش در نیریز به امر آن وزیر خونریز جان به رایگان در راه امر یزدان نثار نمودند... در زنجان نیز جناب حجت و قریب هزار هشتصد نفر از اصحابش بدون هیچ گناهی به شهادت رسیدند.» (اشراق خاوری - پیشین صفحه 643 و 644) بابیه و بهائیه که امیرکبیر، ناصرالدین شاه و علما را مانع تحقق اهداف خود می‌دیدند دست به اقدامات خشونت آمیز و تروریستی زدند و پروژه شـورش مسلحانه خود را تکمیل کردند. تلاش برای ترور امیرکبیـر، اقدام به ترور ناصرالدین شاه در دوره ولیعهدی که آن هم ناکام ماند و نیز ترور اشخاصی مانند آیت الله شهید ثالث در قزوین که از مخالفان درجه یک فرقه بابیت بوده به اضافه دهها جنایت دیگر، حکایت از عزم بابیان بر براندازی فرهنگی - سیاسی در ایران دارد. نتیجه این امر اعلام رضایت ناصرالدین شاه به پیشنهاد امیرکبیر برای اعدام رهبر بابیان که در آن زمان در زندان بسر می‌برد و نیز دستگیری بابیان و اعدام دهها تن از آنها و تبعید حسینعلی بهاء همراه با خانواده به بغداد بود(اسمائیل رائین - پیشین صفحات 100 تا 115) که پیش از این شرحش گذشت.

برچسب‌ها