وجود بعضی از افراد انگار با جوهره تلاش و همت سرشته شده است. هیچ وقت پایشان یکجا بند نمیشود و اصلا بند شدن و در جا زدن را دور از شأن انسان میدانند و محمدرضا وثاقتی هم همین گونه بود. مردی از تبار چشمه و باران و تندر که در باغ یک باور سبز، شکفت و بالید و به برگ و بار نشست.
به گزارش حیات ،بارها از اهالی زادگاهش شنیدهام که از هفت سالگی گله به بیابان میبرد و در کشت و کار همپای پدرش بود و در خانه کمک کار مادر. پدرش سالهاست که فوت کرده است. مادرش میگوید: «محمدرضا پسرم خیلی خود ساخته بود، همیشه دوست داشت روی پای خودش باشد. تابستانها به تهران میرفت و کارمیکرد. از نقاشی ساختمان گرفته تا موزاییکچینی. وقتی هم به «خنجین» برمیگشت با کلی سوغات میاومد. خیلی نظر بلند بود او از دستمزدش به افراد نیازمند کمک میکرد و سهمی هم برای خرج تحصیلش کنار میگذاشت.
میدانم که از شهید وثاقتی یک پسر و یک دختر به جا مانده است که حالا بزرگ شدهاند. سراغشان را میگیرم. میگویند پسرش در اراک مشغول کسب و کار است و دخترش ازدواج کرده و چند روزی است برای زیارت به مشهد رفته است. هر چند هم اگر بودند از پدر، خاطرهای برای گفتن نداشتند زیرا یکی دو سالشان بود شاید هم کمتر که پدرشان محمدرضا وثاقتی راهی جبهه شد. فقط شنیدهام همیشه آرزوی این را داشتهاند که وقتی در را باز میکنند پدر پشت در باشد و به خانه بیاید. از خنجین به اداره آموزش و پرورش کمیجان میروم. از یکی از مسئولان کارگزینی که ظاهرا در آستانه بازنشستگی هم است میخواهم از شهید وثاقتی برایم بگوید.
میگوید: محمدرضا در اردیبهشتماه سال 1338 در خنجین متولد شد و در سال 1361 به استخدام آموزش و پرورش درآمد و در کمیجان کارش را شروع کرد. میگویم منظورم اطلاعات کارمندی نیست. آنها را در فرم جمعآوری اطلاعات شهدای فرهنگی دارم. فکری میکند و میگوید: چی بگم؟ خیلی بزرگ بود اونقدر با همت بود که از زمین و آسمون براش کار میبارید. بعد از اینکه در قسمت کارگزینی این اداره مشغول شد همزمان مسئولیت دهداری خنجین را به عهده گرفت و نمایندگی بخشداری کمیجان را هم به صورت افتخاری پذیرفت.
یک تنه کار 10 نفر را انجام میداد و خیلی منظم و وقتشناس بود. هیچ وقت یادم نمیره. اواخر دیماه 1365 بود که من و آقای وثاقتی پیش رئیس رفتیم و در نامهای برای اعزام به جبهه تقاضای موافقت کردیم. رئیس گفت: اداره کارگزینی فقط شما دو نفر را دارد پس کی جواب ارباب رجوع را بدهد؟ بهتره یکی از شما بماند. هر دوتامون مشتاق اعزام بودیم، اما وثاقتی اونقدر بیتابی کرد که سرانجام رئیس با رفتنش موافقت کرد. فردای اون روز راهی جبهه شد.
مسئول کارگزینی شماره علیآقا را برایم مینویسد تا از طریق او اطلاعات کاملتری از شهید وثاقتی به دست بیاورم.
به اراک که برمیگردم شماره تلفن را میگیرم. ارتباط که برقرار میشود خودم را معرفی میکنم. از لحن صدای علی آقا احساس میکنم که اهل مودت و مؤانست است. موضوع را برایش میگویم. قرار میشود دانستههایش را برایم بنویسد. فردای آن روز به خانهاش میروم و نوشتهها را گرفته و سریع به خانه برمیگردم و مشتاقانه میخوانم: «شب 12 بهمن سال 1365 بود. شبی به روشنی صبح، شبی با بشارت «الیس صبح بقریب» عملیات کربلای 5 که نوزدهم دیماه با رمز یا زهرا (س) شروع شده است.»
رزمندگان دلاور توانسته بودند با ساقط کردن 12 فروند هواپیمای دشمن و انهدام تجهیزات و یگانهای دشمن، 14 کیلومتر از جاده شلمچه – بصره را آزاد کنند و آن شب هم رعدآسا بر دشمن متجاوز میتاختند. شهید وثاقتی هم در این موج خیز عشق و حماسه همراه لشکر 17 علی بن ابیطالب (ع) با آر.پی. جی در کار شکار تانکهای دشمن بود. دشمن با تمام قوا و نیروهای تازه نفس سپاه سوم و سپاه هفتم خود مقاومت میکرد زیرا حفظ منطقه استراتژیک شلمچه برایش بسیار مهم بود. بسیجیان جان برکف چون شهاب بر دل خصم نابکار میزدند و عظمت میآفریدند. شعلههای ناشی از انجار تانکهای دشمن منطقه را روشن کرده بود. دم به دم خبر از فتح و پیشروی میآمد.
پیشروی در منطقه شرق بصره ادامه داشت. ساعت 11 شب بچهها پر توانتر از همیشه در امتداد جاده به پیش میرفتند. سوت خمپارهای را شنیدم و پشت خاکریز پناه گرفتم. کمی آن طرفتر منفجر شد. چند لحظه بعد صدای «یا حسین (ع)» را شنیدم که به گوشم آشنا آمد. به طرفش رفتم. محمدرضا بود که دست روی سینهاش گذاشته بود و یا حسین یا حسین میگفت. سر او را بر روی زانویم گذاشتم. یک یا حسین دیگر گفت و فرسنگها فاصله گرفت.
شنیدهام که مردم قدرشناس در تشییع جنازه آن شهید بزرگوار سنگ تمام گذاشتهاند و آن روز مزار شهدای خنجین جا و راه نبود. همیشه همین طور است. وقتی وجودت پربرکت باشد و منشأ آثار خیر باشی دوستدارانت یک آسمان جمعیت میشوند و ماه تابانشان میشوی و به حق که محمدرضا وثاقتی همین گونه بود. از اهالی همت و فتوت، دلش به عشق زنده بود و بر جریده هستی جاودانه شد.
پایان پیام