یک نخل سوال
یک نخل سوال از پایین کوچههای دلم به سمت ساحل لبهایم ریشه گرفته است، که امواج خون و اشک و درد و رنج و داغ، آن را آبیاری میکند. راستی این چه تقدیر بود که آن شب شما هم رفتید و ما تنها ماندیم؟ به آسمان نگاه میکنم و ستارههای سرگردان را در قاب آن به تماشا مینشینم. چیز گنگی روی سقف سینهام فشار میآورد. مثل یک صبح غمناک که روان در سفری غم آلود باشم، و میان افق های ابر در جادهای مهآلوده به سوی بینهایت اندوه پیش بروم، شاخه شاخه مه روی ساحل سینهام مینشیند و قایقهای غم مرا در برمیگیرد. و مسافران برایم شروه میخوانند؛ شروه از پروازهای جانگداز شما؛ شروه میخوانند؛ شروه میخوانند؛ شروه از سینههای سوختهتان که مهر داغ آن برای همیشه بر سینه خود خورده است و خاطرههاتان روی یادها ابدیام جاودانه نقش خورده است. نه، من شکایت نمیکنم! هیچ گلهای ندارم! من داغ آینه بر سینه دارم و آرزوی آوازهای سبز روی بستر گلویم بغض کردهاند و میان فصول غمبار آن خود را در آینههای تکرار به تماشا مینشینم.
یاران! چه کنم؟
چه کنم یک تذکره عبور به من نمیدهند! من به افق بنفشه راهی ندارم! ریشههای بهار در من سوخته است. باغ های سبز در من آتش گرفتهاند و جایی برای رویش هیچ سبزهای در من نمانده است. چه بگویم از این همه غریبی و غربت! آسمان و این همه اندوه که کلوهباری شده و حجم سنگین آن دوشهایم را شکسته است و یاد سرودههای شما که پی در پی مرا در هقهقی مستانه فرو میبرد. و گرههای بغض که یک یک در گلویم میشکنند. این پای باغ خاطرههاتان زانو زدهام. شانه در شانه دلتنگی اشک میریزم. اشک میریزم و از زورقهای سیال یاد شما گل خندههای آنها شب ها را می چینم. چه حال و هوایی بود میان فضا! «منصور»! شعرت چه موج و خروشی داشت! در آن غرق بودیم. دلت چنان عاشق شده بود که آن شب همه عشق را در رملهای «جفیر» میان آتش و توفان تنها پیمود و ما به هقهقی غریب سر در چاه خاطرههایی شیرین با شما تلخ تلخ گریستیم و روی ریگهای داغ راهتان، صدفهای بغضمان را یک یک شکستیم. گهوارههای اشک توی چشمان ما تاب میخورد و کمک گریه در اعماق وجودمان ضجه میزد. منصور! تو آنک رسیده بودی و تن خاکیات روی دست من بود و کبوترجانت میان باغ های بهشت یا تنپوشی از حریر پرواز میکرد. نهر افکار من خشکیده بود و شب روی سینهام سنگینی میکرد. در دلم آشوب و لولهای بود. تا اینکه «حسن» سر رفتن آغاز کرد؛ او که از سیمای ارغوانیاش ستاره میریخت و در ساحل شبانه کاروان میشکفت و لحظهای بعد، حسن نبود. چه میگویم؟ ما نبودیم و حسن بود. او در افق ملکوت میان نسیم روحنواز عشق به سوی او میرفت. با خندهای که روی لبهایش آخرین جان پناه ما را شکسته بود! و بعد برادرش «بهرام» که گویا نماز پرواز را پیش از او خوانده بود! آن شب، چیزی مثل شرجی زیبا از چشمها و لبهایش به سمت ما پر میکشید و فرمان میداد و لحظههایی بعد دیدیم که او بر افق شهادت میرفت. ما به او نرسیده بودیم! سپس نوبت «قزوینی» بود. تا به خود آمدیم بیسیمش کنار «کانال» افتاده بود و خش خش میکرد. درست مثل ما که روی وسعت خاک به خرخر افتاده بودیم! و بعد نوبت «سید» بود و دیگران...
آن شب هم کدام داغی بر سینه ما نهادند و چندی بعد میان آسمان شب، رنگینکمانی از خون بچهها ظلمت را دوپاره کرد. خط شکست و حالا من به آسمان نگاه میکنم و دلم پر از غم غربت و دوری است. به ستارههای سرگردان چشم میدوزم و در قاب آسمانی آنها را تماشا میکنم و یک نخل سوال! یک نخل سوال از پایین کوچههای دلم به سمت ساحل لبهایم ریشه گرفته است، که امواج خون و اشک و درد و رنج و داغ، آن را آبیاری میکند. راستی این چه تقدیر بود که آن شب شما هم رفتید و ما تنها ماندیم؟ یک سینه غم، یک دریا درد، یک گردنه تنهایی.. ماندیم؟ یک سینه غم، یک دریا درد، یک گردنه تنهایی.... ماندهایم هنوز! هنوز ما ماندهایم کنار این کویر شورهزار در پناه خاک و لب به بوتههای زندگی نهادهایم. تقدیر برای ما چه سرنوشت دردباری رقم زده است که بمانیم و بار این همه اندوه را بر دوش کشیم. به آسمان نگاه میکنم. قاب اندوه آسمان، ستارههای سرگردان و این سینه شرحه شرحه از یاد شما و نخل سوال من!!
* منصور فلاحپور، قزوینی، حسن و بهرام ریاحی و «سید» (قاضی عسکر) در حمله بیتالمقدس به شهادت رسیدند و قبر اینان در تکیه شهدای اصفهان شهدای بیتالمقدس است.
پایان پیام