کد خبر 86793
۵ مهر ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰

بهائیت در خدمت استعمار (26)

بهائیت در خدمت استعمار (26)

ریشه‌های وابستگی به استعمار / بخش اول پیوند دیرپا با روس تزاری بی‌شک وجود دستان مرموز و استعمارگر در به وجود آوردن بهائیت و پیش از آن پیدا شدن شخصی به نام باب و بزرگ جلوه دادن چنین شخصی، کاملاً مشخص و آشکار است. اما در ابتدای امر آنچه در تاریخ ثبت گردیده است حمایت‌های روسیه تزاری از محمد علی باب است؛ آنجا که سفیر روس (کنیازدالگورکی) در خاطرات خود به پیدا کردن شخصی ساده و مجنون در درس شاگردی مکتب شیخیه، به نام محمد علی شیرازی اشاره می‌کند. و بعد از آن در واقعه فرار از شیراز بعد از برخورد علما و توبه کردن در حضور ایشان، به اصفهان، مورد حمایت ویژه حاکم روسی اصفهان یعنی منوچهرالدوله گرجی قرار گرفت. از نکات دیگری که شائبه دخالت قدرت‌های استعماری را در ماجرای ایجاد فرقه باب و بهائی به یقین مبدل می‌سازد، حضور کنسول روسیه در مراسم اعدام باب و درخواست عفو برای او و نیز رفتن وی به خندقی که محل جنازه باب بوده است به همراه یک نقاش ماهر، برای تصویر برداری ازجنازه باب که گفته‌اند نمونه این نقاشی در محل دفن باب در کوه کرمل حاضر است. چنانچه اشراق خاوری مبلغ بهائی می‌نویسد: «صبح روز شهادت، قنسول روس در تبریز با نقاشی ماهر به کنار خندق رفته و نقشه آن دو جسد مطهر را که در کنار خندق افتاده بود برداشت... آن نقشه با نهایت مهارت کشیده شده بود...» (عبدالحمید اشراق خاوری – پیشین صفحه 503) اما منابع تاریخی بهائی و غیر بهائی از حضور بستگان نزدیک حسینعلی مازندرانی (بهاء) که مؤسس فرقه بهائیت است نیز درسفارتخانه این کشور، تأکید دارند. از آن جمله است مرحوم آیتی که در کتب خود به میرزا حسن نوری (برادر بزرگ بهاء)، میرزا مجید خان (شوهر خواهر بهاء) و میرزا ابوالقاسم آهی(خواهر زاده بهاء) به عنوان منشیان سفارت خانه روس در تهران تصریح می‌کند. (عبد الحسین آیتی – پیشین جلد 1 صفحه 62) این وابستگی تا آنجا پیش می‌رود که بعد از حادثه ترور ناصر الدین شاه سفیر روس علناً از حسینعلی حمایت می‌کرد و موجب نجات وی از حبس گردید. آیتی (آواره) می‌نویسد: «در موقع حبس بهاء، برادر بزرگترش میرزا حسن نوری منشی روس بود و بالاخره به وسیله میرزا حسن، سفارت را وادار بر شفاعت کردند و پس از چهار ماه و چیزی، بهاء به شفاعت سفیر روس از حبس خلاص و به بغداد با عائله اش تبعید شد.» (همان منبع جلد2 صفحه 87) خود شوقی افندی هم در کتابش در شرح این ماجرا می‌نویسد: «هنگامی که قضیه سوء قصد اتفاق افتاد، حضرت بهاء در لواسان تشریف داشتند و میهمان صدر اعظم بودند و خبر این حادثـه هائله در قریه افجه به ایشان رسید... روز دیگر سواره به اردوی شاه که در نیاوران بود رفتند و در بین راه به سفارت روس که در زرگنده نزدیک بود رسیدند (در حالیکه نیاوران بین افجه و زرگنده است نه زرگنده بین افجه ونیاوران!) در زرگنده میرزا مجید شوهر همشیره مبارک که در خدمت سفیر روس پرنس دالگورکی سمت منشی‌گری داشت آن حضرت را ملاقات و ایشان را به منزل خود که متصل به خانه سفیر بود دعوت و هدایت نمود... شاه از استماع این خبر غرق دریای تعجب و حیرت شد و معتمد مخصوص به سفارت فرستاد... تا حضرت بهاء الله را از سفارت روس تحویل گرفته و به نزد شاه بیاورند... سفیر روس از تسلیم حضرت بهاء الله به نمایندگان شاه امتناع ورزید و از هیکل مبارک استدعا نمود که به خانه صدر اعظم تشریف ببرند، ضمناً از شخص وزیر بطور صریح و رسمی خواستار گردید ودیعه پر بهائی را که دولت روس به وی می سپارد در حفظ و حراست آن بکوشد... و کاغذی به صدر اعظم نوشت که باید حضرت بهاء الله را از طرف من پذیرایی کنی و در حفظ این امانت بسیار کوشش نمایی و اگر آسیبی به حضرت بهاء الله برسد و حادثه ای رخ دهد شخص تو مسئول سفارت روس خواهی بود.» (شوقی افندی – پیشین جلد1 صفحه 318 و 319) بعد از این جریان بهاء به همراه خانواده‌اش به بغداد تبعید می‌گردد که در این سفر نیز همراه او دو نفر فرستاده سفارت روسیه وی را تا بغداد اسکورت کردند. خود بهاء در این مورد می‌نویسد: « این مظلوم ارض طاء (تهران) بامر سلطان به عراق عرب توجه نمود و از سفارت ایران و روس هر دو ملتزم رکاب بودند» (زاهد زاهدانی – پیشین صفحه 147 به نقل از لوح اشراقات صفحه 103) اما رفتار بعدی بهاء این وابستگی را کاملاً مشهود می‌کند، آنجا که او چندی بعد از نفی بلد در لوحی که به افتخار امپراطور روس نیکلاویچ الکساندر دوم نازل شده آن وجود مبارک را تقدیر می‌کند. شوقی افندی در کتاب خود می‌گوید: « قوله جل وجلاله: قد نصرنی احد سفرائک اذا کنت فی سجن الطاء تحت سلاسل و الضلال بذلک کتب الله لک مقاما لم یحط به علم احد الا هو. . .» (یعنی هر آیینه یکی از سفیران تو مرا هنگامی که در زندان تهران زیر قول و زنجیر بودم یاری و همراهی کرد و به این خاطر خداوند برای تو مقامی معین فرمود که جز خودش هیچ کس رفعت آن را نمی‌داند.) همچنین خود می‌گوید: «ایامی که این مظلوم در سجن، اسیـر سلاسل و اغلال بود سفیر دولت بهیـه – ایده الله تبارک و تعالی– اهتمام در استخلاص این عبد مبذول داشت تا بالاخره در اثر پافشاری و مساعی موفور حضرت سفیر استخلاص حاصل گردید. اعلیحضرت امپراطور دولت بهیه روس– ایده الله تبارک و تعالی– حفظ و حمایت خویش را فی سبیل الله مبذول داشت.» (شوقی افندی – پیشین جلد 2 صفحه 86 و 87) این سخنان تجلیلی از سفیر و امپراطور روس آن هم بعد از جنگ‌های ایران و روس که عده زیادی از هم وطنان ما را به خاک و خون کشید و مناطقی را از کشور جدا نمود جای بسی تأمل دارد. از همین رو است که با حمایت و پشتیبانی روس تزاری اولین معبد و مرکز تبلیغی بهائیان در جهان موسوم به مشرق الا ذکار در عشق آباد روسیه ساخته می‌شود. (عبد الحسین آیتی- پیشین جلد 2صفحه 38) لذا ظاهراً ترک سیاست تنها برای عوام لازم است و خواص بهائیان تافته جدا بافته هستند چنانچه جلوتر بیشتر خواهیم دید. توسل به دولت عثمانی قرائن تاریخی از وجود روابط حسنه میان برخی رجال عثمانی با بهاء و پسر و جانشین او یعنی عبدالبهاء حکایت دارد تا آنجا که وی در جنگ جهانی اول لوحی خطاب به جمال پاشا فرمانده ارتش عثمانی می‌نویسد و او را برای حمله به ایران به عنوان «وحدت اسلامی» تشویق می‌کند و این نشان از ضدیت با مردم ایران و سیاست بازی او دارد. عبدالحسین آیتی مبلغ پیشین بهائیت که سخت مورد عنایت عباس افندی قرار داشت در کتاب خود می‌نویسد که در اثنای جنگ جهانی اول، از سوی او مأمور رساندن لوحی ترکی در شام به دست جمال پاشا بوده است، وی در شرح این ماجرا می‌نویسد: «در آن اوقات که جمال پاشا در شام بود عباس افندی از جهات عدیده اضطراب داشت اول اینکه راه ایران که مزرعه حاصل خیز یا بانک و کمپانی زرخیز اوست بسته شده بود. دوم آن که می‌ترسید جمال پاشا و انور پاشا سر به سر او بگذارند و مدارک خیانت او را به دست آرند و بفهمند که او دخیل در امور سیاسی است. سوم آن که اگر آمریکا داخل جنگ شود، چنان که شد، و اگر بعد از جنگ صلح عمومی جاری نشود، چنان که نشد، چه عذری در غیب گویی خود پیش آورد. در این زمینه به خاطرش رسید کاغذی به جمال پاشا بنویسد و نوشت. ابتدای آن، تاریخ قیام صلاح الدین ایوبی است. شرحی از خدمات او به اسلام و ضمناً وعده نصرت به جمال پاشا که تو هم موفق خواهی شد مانند صلاح الدین و غلبه خواهی جست بر کفر (یعنی مسحیت) و در آخر لوح، این جمله را درج کرده بود: شرط موفقیت این است که به ایران متفق شوید و چون ایرانیان در مذهب خود مصّر و متعصب‌اند بعد به هر قسم است ولو به حدت و شدت، ایشان را مطیع اوامر خود کرده (یعنی ایران را مقهور اراده خود کنی، اگر چه با جنگ باشد) این لوح در صفحه ای عربی و ترکی و فارسی به هم آمیخته، به خط کاتب و امضای خودش نوشته شده بود و مرا دعوت کرد که باید در شام به جمال پاشا برسانی و اگر ممکن نشد که به او برسانی باید فوری با آب بشویی که به دست دیگری نیفتند و حتی چند دفعه گفت این لوح نباید به دست ایرانیان بیفتد، ولی در این حکمتی هست که اگر جمال پاشا ببیند خوب است، و هی مکرر می‌کرد که در این حکمتی است، در این سری است که برای «بهائیت» مفید است. من در مقام اعتذار از این سفارش عجیب، گفتم: من شخص ایرانی، لباس ایرانی، که ترکی هم خوب نمی‌دانم، راهم نمی‌دهند که به جمال پاشا برسم. تغیّر کرد و گفت تأیید جمال مبارک به شما می‌رسد!» آیتی در ادامه روایت می‌کند که وی شب در ترن خط آهن خوابش برد و جعبه‌ای که اسباب سفر و نوشتجات و مِن جمله آن لوح بود به سرقت می‌رود. او می‌نویسد: «این قضیه را همه بهائیان می‌دانند که در آن سفر جعبه نوشتجات من در ترن به سرقت رفت و خبرش به حیفا رسید و فوری افندی، میرزا حسین یزدی، از اقارب عیالش ، را فرستاد به شام ببیند چه شده و تا مدتی نگران بود تا آن که فهمید سرقت ساده‌ای بود و مطلب مستور مانده و خاطرش آسوده شد و عجب است که پس از زوال اقتدار جمال پاشا، در چند لوح و خطا به نام او را به زشتی برده است.» (عبد الحسین آیتی – پیشین- جلد 1 صفحه 149)

برچسب‌ها