خاطرات دختر شهید؛ روایت عاطفه مبشر از شهید عبدالحسین مبشر
یکی از هم محلی های ما البته چند کوچه پایین تر دو تا دختر داشت و در خانه ای کوچک و محقر زندگی می کردند و از لحاظ مادی در مضیقه بودند. پدرم گهگاهی به این خانواده سرکشی می کرد و یک بار یک تخته فرش به آنها هدیه می دهد. یکی از آن دخترها بعدها یعنی سالها پس از شهادت پدرم برایم تعریف می کرد آن شب که پدرت فرش را برایمان آورد من و خواهرم تا دمدمای صبح روی فرش غلت می خوردیم و با گلهایش بازی می کردیم زیرا برایمان خیلی تازگی داشت.به گزارش حیات ، آنچه می خوانید خارات عاطفه مبشر از پدر شهیدش عبدالحسن مبشر است .
خاطره اولخانواده ای در همسایگی ما بودند که با ایشان رفت و آمد صمیمانه ای داشتیم. این خانواده اهل تبریز بودند. هر از چند گاهی که جهت سرکشی به زادگاهشان می رفتند، پدر خانواده که خیلی با پدرم صمیمی بود چیزی به عنوان سوغات برایش می آورد. مثلا عبا ، قبا، سجاده و یا چیزی که در شأن پدرم بود. یک شب که از مسافرت بازگشته بودند به خانه مان آمدند و یک جفت کفش به پدرم دادند. فردای آن شب پدرم با همان کفش ها به محل کارش که آن زمان در بسیج بود می رود و ظهر وقتی که به خانه بازمی گردد به جای کفش ها یک جفت دمپایی پوشیده بود. مادرم که دمپایی ها را می بیند با تعجب از پدرم می پرسد که چه شده است. شما صبح با کفش به اداره تشریف بردید حالا با دمپایی برگشته اید. خوب به یاد دارم پدرم از جواب دادن طفره می رفت. راستش را بخواهید آن زمان نمی توانستم این موضوع را درک کنم که چرا پدرم یک مسئله به این سادگی را نمی تواند جواب بدهد. شاید من فکر می کردم که مثلا کفش های پدرم را دزدیده اند یا آنها را گم کرده است. به هرحال با سماجت های مادر ، پدرم لب به سخن گشود و اینگونه تعریف کرد که امروز وقتی که در محل کار نشسته بودیم و مشغول رسیدگی به امورات ، جوانی خوش قد و قامت و رعنا و در عین حال محجوب و سر به زیر به آنجا آمده بود. به طور ناگهانی نگاهم به کفش هایش افتاد و بلافاصله دریافتم که این کفش ها هیچ سنخیتی با شأن این جوان ندارند. با کلی کلنجار رفتن با خودم که چگونه کفش هایم را به این جوان هدیه بدهم که خدای ناکرده به او برنخورد و سر خورده نشود او را به گوشه ای کشاندم و گفتم دوست داری کفش هایمان را با هم عوض کنیم. جوان نگاهی به من کرد و لبخندی زد و قبل از آنکه چیزی بگوید گفتم که تو نیز روزی جبران خواهی کرد. کفش ها را دادم و دمپایی هایش را گرفتم و پوشیدم و اکنون احساس سبکی و آرامش دارم. بعدها از مادرم و دوستان و اقوام شنیدم که پدرم چندین بار دیگر این عمل را انجام داده است.
خاطره دومخاطره دیگری که دارم این است که یکی از هم محلی های ما البته چند کوچه پایین تر دو تا دختر داشت و در خانه ای کوچک و محقر زندگی می کردند و از لحاظ مادی در مضیقه بودند. پدرم گهگاهی به این خانواده سرکشی می کرد و یک بار یک تخته فرش به آنها هدیه می دهد. یکی از آن دخترها بعدها یعنی سالها پس از شهادت پدرم برایم تعریف می کرد آن شب که پدرت فرش را برایمان آورد من و خواهرم تا دمدمای صبح روی فرش غلت می خوردیم و با گلهایش بازی می کردیم زیرا برایمان خیلی تازگی داشت.
خاطره سومیادم هست اولین ماه مبارک رمضان که من به سن تکلیف رسیده بودم به همراه خواهر کوچکترم روزه گرفته بودیم. تابستان خیلی گرمی بود و همین گرما روزه گرفتن را برای ما خیلی دشوار کرده بود زیرا اولین تجربه مان بود. پدرم ما را خیلی تشویق می کرد و در کنار این تشویق ها سعی میکرد شرایط را طوری مهیا کند که به ما سخت نگذرد و تقریبا هر چیزی که می خواستیم تهیه می نمود. شاید ما روزی چندین بار و مکررا به ایشان در محل کار زنگ می زدیم و به ایشان می گفتیم که پدر برای افطار فلان چیز را بیاور برای سحر فلان میوه را بخر و ایشان بدون آنکه ناراحت شود می گفت چشم دختران عزیزم و این با وجودی بود که ایشان غیر از ماه مبارک رمضان بر این نکته تاکید داشتند که با محل کارشان زیاد تماس نگیرند چون اتلاف وقت می شود. آری پدرم در مورد روزه گرفتن و انجام فرایض دینی خیلی مصمم و جدی با ما برخورد می کردند اما با مهربانی و رأفت. به عنوان مثال طوری برنامه ریزی می کردند که ما خودمان از ایشان درخواست کنیم که برای سحری خوردن و خواندن نماز صبح ما را از خواب بیدار کند.
خاطره چهارمما یک ماشین پیکان داشتیم ، پیکان صورتی رنگ. پدرم صبح ها با همین ماشین به سر کار می رفت و ظهر هم به خانه باز می گشت. نکته ای که برایم جالب بود این بود که معمولا پدرم ما را سوار ماشینش نمی کرد تا به مدرسه ببرد و یا اینکه مثل بعضی از پدرها به درب مدرسه مان بیاید و ما را به خانه یا تفریح ببرد. یک روز که کمی هم از این کار پدرم بغض کرده و ناراحت بودم از ایشان پرسیدم پدر جان تو چرا ما را با ماشین به مدرسه نمیبری؟ آخر بابای فلان دوستم و فلان دوستم همیشه با ماشین پدرشان به مدرسه می آیند، تازه یکی از همکلاسی هایمان هم با ماشین اداره ای که پدرش رئیس آن اداره است به مدرسه می آید. تو چرا ما را سوار ماشینت نمیکنی و به مدرسه نمیبری؟ پدرم نگاهی به من کرد، لبخندی زد و سرم را بوسید و گفت دختر عزیزم! آخر میدانی اگر من شما را سوار ماشینم کنم و به مدرسه ببرم چند دختر خانم گل و گلاب مثل تو و خواهرت هستند که آنها پدرهایشان ماشین ندارند و رئیس اداره نیستند و باید همیشه مسیر خانه تا مدرسه و مدرسه تا خانه را پیاده بیایند و پیاده بروند. حالا میدانی که چرا من این کار را انجام نمی دهم، چون ممکن است آنها حسرت بخورند و عقده ای در درون و دل آنها به وجود بیاید که نه مرا نه خدای مرا خوشایند نباشد. با شنیدن حرف های پدرم تصمیم گرفتم دیگر چنین تقاضایی از ایشان نداشته باشم زیرا که حق با ایشان بود.
منبع : نوید شاهد
پایان پیام