کد خبر 86661
۴ مهر ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰

روایت شاگرد از استاد؛ شهید مبشر از نگاه شاگردش سعید احمدی

روایت شاگرد از استاد؛

شهید مبشر از نگاه شاگردش سعید احمدی

من سال سوم متوسط بودم و در دبیرستان بهار درس می خواندم ؛ شهید مبشر در آنجا معلم ما بودند و ادبیات درس می دادند. بسیار متین و آرام بودند و درس را با حوصله و دقت به دانش آموزان تفهیم می کردند . اما خاطره من در مورد نحوه درس دادن و ویژگیهای رفتاری ایشان در مدرسه وکلاس درس نیست زیرا این خصوصیات ایشان نیاز به تعریف از زبان من ندارد و بزرگانی هستند که بیشتر با ایشان بوده اند ومی توانند بیشتر و بهتر بگویند.به گزارش حیات ، می خواهم خاطره ای بگویم که هر چند از لحاظ انشایی زیاد نیست ولی از نقطه نظر شناختی و معرفتی می تواند ماو خوانندگان را عمیق تر به لایه های درونی- انسانی شهید مبشر برساند .یک روز صبح که سر کلاس در س نشسته بودیم و منتظر آمدن معلم بودیم ناظم دبیرستان خبر آورد که آقای مبشر امروز نمی تواند سر کلاس حاضر شود و شخص دیگری بجای ایشان خواهد آمد. نظم و سکوت را رعایت کنید تا برسد. اکثر دانش آموزان از جمله خود من از این جمله آقای ناظم زیاد خرسند و خوشحال نشدیم زیرا بیشتر در فکر دلیل نیامدن آقای مبشر بودیم. آن روز زنگ پایان کلاس که زده شد بلافاصله به دفتر مدیر رفتیم و علت را جویا شدیم که گفتند آقای مبشر به دلیل بیماری در بیمارستان بستری هستند و تا چند روزی نمی توانند به دبیرستان بیایند. خب در این وضعیت ما به دلیل علاقه ای که به ایشان داشتیم و همچنین دینی که بر حسب استادی ایشان بر گردن ما بود تصمیم گرفتیم به عیادتشان برویم. آدرس را پرسیدیم و همان روز یا روز بعد به بیمارستان رفتیم. وارد بیمارستان که شدیم دیگر نیاز نبود شماره اتاق بستری را از پرستار بپرسیم زیرا ازدحامی از دوستان و اقوام و شاگردان حاج آقا درب اتاقی ایستاده بودند که این علامت معلوم می کرد این همین اتاقی است که آقای مبشر در آن بستری شده. ساعتی گذشت و نوبت ما شد و توانستیم بر بالین ایشان حاضر شویم؛حاج آقا با همان چهره دوست داشتنی و همیشگی نگاهی به ما انداخت و لبخندی زد و گفت بچه ها شما چرا زحمت کشیده اید و خودتان را به زحمت انداخته اید؟ ما هم از اینکه حال ایشان زیاد وخیم نبود خوشحال شدیم. سرمان را پایین انداختیم و لبخندی زدیم و گفتیم زحمت نیست وظیفه است. زمانی که قصد خداحافظی داشتیم و می خواستیم برویم ایشان فرمودند شما بمانید کارتان دارم. مدت زمانی نه چندان گذشت که اطرافیان و ملاقات کنندگان یکی یکی رفتند و اتاق خلوت شد حاج آقا اشاره ای به من کرد و گفت جلو بیا و من نیز نزد ایشان رفتم نزدیکشان که رسیدم ایستادم؛ دستشان را دراز کردند و اشاره نمودند که سرت را پایین بیاور و در گوشم گفتند بدون آنکه چیزی بگویی یا واکنشی نشان دهی مقداری پول زیر متکای من است آن را بردار و ببر و بین خودتان تقسیم کن. تا خواستم چیزی بگویم دستم را گرفت و کمی فشار داد. من نیز وقتی به چشمان حاج آقا نگاه کردم و آن همه محبت را در چشمان ایشان دیدم جز تسلیم شدن به امر ایشان راهی نداشتم. پول را برداشتم از حاج آقا خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم. پول بیشتر از آن چیزی بود که من فکر می کردم زیرا قبلش چندین بار دلیل کار حاج آقا را در ذهنم مرور کردم و فکر کردم این پول جبران یک قوطی کمپوت سیبی بود که ما برای حاج آقا خریده بودیم. اما با شمارش پول متوجه شدم حاج آقا هر آنچه را که زیر متکا داشته به ما داده نه آنکه مقداری از پول را و این نشان از روح بزرگ این عالم عالی قدر داشت و همین عمل ایشان تاثیر بسزایی در روحیه من و دیگر دوستانم گذاشت که از آن زمان تا حال سعی کرده ایم از آن بهره مند شویم. منبع:نوید شاهد پایان پیام

برچسب‌ها