روایتی از اول مهر سال 1367؛ و ماه «مهر»، مهرش را ارزانیام داشت
و ماه مهر، مهرش را ارزانیام داشت. و در زندگیم ثبت نمود، و در پایان مثل همه انشاهای دیگر، این بود خاطره اولین روز مدرسهام.به گزارش خبرگزاری حیات ، آنچه پیش روی شماست انشایی است از سوده دختر سردار شهید محمد اصغریخواه، که متفاوتترین روز اول مهر زندگیاش را به رشته تحریر درآورده و مینویسد:
«برایش همیشه به لا به لای انشای دبستانم این انشاء نخستین موضوعی بود که می بایست در بارهاش می نوشتیم، "اولین روز مدرسه را چگونه گذراندهاید؟" شاید بسیاری از بچهها از گریههای روز اول مدرسه بنویسند، شاید از نوازش معلم خود بنویسند. شاید از زنگ های تفریح و گوشه گیریهایشان بگویند و یا شاید از ترس و اضطرابشان بگویند. اما من این بار میخواهم انشای اولین روز مدرسهام را برای همگان این گونه بنویسم، تا شاید خط بطلانی باشد بر هر آنچه که تاکنون نوشته شده. خوب یادم هست اولین روز مدرسهام بود. من که سالها منتظر مدرسه رفتن بودم و با اشتیاق روز شماری میکردم و همواره روزی خوش و به یاد ماندنی را برای خود پیش بینی میکردم اما تمام وقایع بر خلاف گمانم اتفاق افتاد. شاید با خود بگویید که اولین روز مدرسه همیشه اولین روز است، پر از اضطراب و همراه با شادی. دیگر چیزی غیر از این نمیتواند باشد. میگویم بگذارید آرام آرام حرفهایم را بازگو کنم چرا که یادآوری آن همه درد بند- بند وجودم را از هم میدرد و مرا از مدرسه بیزار میکند و این شعر امام در گوشم میپیچد که:
در میخانه گشایید به رویم شب و روز که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم آری آن شب با همه شبهای زندگیام فرق داشت. لباس مدرسه و کیف و کفش خود را در گوشهای گذاشته و پیوسته هر چند گاهی از کنارشان میگذشتم و شور و اشتیاق عجیبی سراسر وجودم را پُر میکرد. لباس تازه مدرسهام، به من مژده زندگی جدیدی میداد و کفشهای قشنگم مرا به سوی راه پر فراز و نشیب علم رهنمون میشد. آن شب من نیز چون ستارگان بیدار بودم و تا صبح با خود حرف میزدم، به خود میگفتم که فردا تمام انتظارهای چند سالهام به پایان خواهد رسید و من برای اولین بار پای بر سکوی تلاش خواهم نهاد، درست نمیدانم تقریبا نزدیک صبح بود که خوابم برد. در خواب در حیاط مدرسه میدویدم و با دوستان جدیدم بازی میکردم. اما بالاخره وقت موعود فرا رسید و من لباس برتن و مهیای رفتن شدم. اضطرابی عجیب، تمام وجودم را فرا گرفته بود. قلبم به شدت میطپید. اما یادآوری صحنههایی که شب در خواب دیده بودم به دادم میرسید و باعث لبخندم میشد. آماده کامل بودم برای رفتن به مدرسه و منتظر مادر که در اولین روز مرا مشایعت کند. تا مادر بیاید چند خط در حیاط کشیدم و شروع به بازی لیلی کردم. از خوشحالی میخواستم داد بزنم که ناگهان چهره رنگ پریده و مضطرب مادر که به طرفم میآمد نظرم را به خود جلب کرد. هر چه نزدیکتر میشد، پریشانیش را بیشتر حس میکردم. با شتاب به طرف کیفم که گوشهای گذاشته بودم دویدم. مادر آرام آرام به سویم آمد، نیمه خیز شد و مرا در آ غوشش فشرد و خبر بازگشت بابا را آنچنان برایم بازگو کرد که گویی تمام جهان را به من داده بودند، حال عجیبی داشتم. هم شادمان بودم و هم غمی سنگین بر دل داشتم. شاد بودم چون پس از نزدیک به سه سال دوری و انتظار به پایان رسیده و این بار که سه سال طعم تلخ فراق را چشیده بودم میرفتم تا با وصالی ماندگار آماده شوم. و غمگین چون باز هم برای دیدار مدرسه انتظار میکشیدم .بیمهابا و باخوشحالی تمام گفتم: «آخ جون بابا...!»
اما مادر اصلا خوشحال نبود. لبانش خشک شده بود. انگار رمقی در تن نداشت. بیتوجه به حالات مادر اصرار بر هر چه زودتر دیدنش را داشتم، اما او سر تکان داد و گفت: «بابا این بار که تو فکر میکنی نیست. دیگر مثل قدیما لبخند بر لب ندارد، دیگر مثل گذشتهها تو را در آغوش نمیکشد، دیگر مثل گذشتهها تو را بر زانوان خود نمینشاند. او دیگر با تو حرف نمیزند. او برایت سوغاتی نیاورده است.»
اما من همچنان اصرار میکردم که باید او را ببینم. میخواهم که به او بگویم که به حرفهایش عمل خواهم نمود. میخواهم با او عهد ببندم که تمام تلاش خود را برای رسانیدن پیامش خواهم نمود. اما مادر باز هم مانع میشد. انگار که طاقت نداشته باشد تا ما را بر بالین پدر ببیند و او با اصرار من راضی شد اما میگفت: وقتی او را دیدید به او سلام کنید، او مسافر کربلا است. وقتی او را دیدید آرام باشید. آهسته صلوات بفرستید. او تن خستهای دارد، حرف نمیزند ولی صدایتان را میشنود و تو را میبیند. بالاخره لحظه دیدار فرا رسید و پارچهای سفید در برابرم قرار گرفت. پارچه را کنار زدند. با آنکه کوچک بودم انگار بیشتر از بزرگ ترها میفهمیدم. وقتی پارچه را در برابر دیده گانم گشودند: خدایا بابا را چگونه دیدم؟ مشتی استخوان در هم ریخته. و از آن بابای رشید قامت استوار که همیشه زبانزد بود خبری نبود. او دیگر نمیتوانست نازهای غریبانهام را خریدار باشد. او با من سخن نمیگفت و از پیکر استوار همچون کوه فقط مشتی استخوان برایم به ارمغان آورده بودند. گرچه دیگر این بار او همان همبازی همیشگی نبود اما به محض کنار رفتن آن پارچه سفید، بویش را حس کردم. احساس میکردم که صدایم را میشنود. آن استخوانها نشان از او را داشتند. عطر استخوانها درست عطر پدر بود. همان آرامش و بزرگی را در خود جای داده بودند. گویی فرشتگان تمام فضای اطراف را گرفته بودند. گویی آمده بودند تا آخرین قطعههای باقیمانده پیکرش را با خود ببرند. با او حرفهای زیادی داشتم. میخواستم سه سال دوریش را در چند دقیقه برایش بازگو گنم، اما نشد. به یک باره یاد رقیه کوچک امام حسین(ع) افتادم. آنچه که دربارهاش از بزرگترها و در مجالس سید الشهداء شنیده بودم، میخواستم مانند او با پدر درد دل کنم. میخواستم به او بگویم که در دوریش چه کشیدم، هر چه خواستم فریاد بزنم و غم تنهاییمان را بگویم، گوئی چیزی راه گلویم را میفشرد. و صدایی از من در نمیآمد. حتی اشک هم به یاریم برنمیخواست. همگان دورادورش حلقه زده بودند و میگریستند. اما من حتی توان گریستن را هم نداشتم، یارای ایستادنم نبود. گاه مینشستم، گاه بر میخواستم، از آ نجا خارج میشدم و باز مانند پرندهای که آشیانهاش میسوزد باز میگشتم، باید آخرین وداع را با او میکردم. خدایا ! او آخرین بار با اشک از من جدا شد، آخرین بار که دیدمش بیقرار بود. و میگریست و توان جدا شدن از من را نداشت. روزگار چه بیرحم است و لحظات چه سنگ دلند؟ ولی بالاخره باید از او جدا میشدم. شدم اما روح خود را به او سپردم، از او جدا شدم اما وجودم را در لابه لای آن استخوانهای عطر آگین به ودیعه نهادم... . و ماه مهر، مهرش را ارزانیام داشت. و در زندگیم ثبت نمود، و در پایان مثل همه انشاهای دیگر، این بود خاطره اولین روز مدرسهام ...؟!
پایان پیام
منبع : فارس