فریاد «لا خوف، لاخوف» فرمانده
کسی که شبیه فرمانده گروهان بوده فریاد میکشد: «لاخوف لاخوف» و میخواسته ساختمان را دور بزند که ماشاءالله با رگبار ژ- 3 امانش را میبرد.به گزارش خبرگزاری حیات ، اوایل سال شصت و یک، پس از عملیات فتحالمبین رفتم به ملکشاهی (بین مهران و دهلران) و مسئول اطلاعات و عملیات چریکی شدم.«نیروی اعزامی انگشتشمار است.»«جبهه اینجا را عشایر میگردانند.»«تا امروز این محور یکی، دو شهید بیشتر نداده.»حرفهای زیاد شنیدم و دست آخر گفتم: «ما نیامدهایم آمار شهیدهامان را ببریم بالا، میخواهیم کار کنیم، با دست به دست مالیدن راه به جایی نمیبریم. میخواهیم با کمک شما مؤثر باشیم.»با آموزش مختصری، از بین هشتصد و پنجاه، شصت نفر نیروی عشایر، چهارده نفر انتخاب شدند. هسته نیروهایی که بتوانند خرده خرده بقیه را وادارند به تحرک و تلاش، «عدنان سابوته»، گفت: «جنگ که شد، از پلدختر پای پیاده آمدن اینجا، هر کس میگفت چه کارهای میگفتم داوطلب.»دوستانش میگفتند زمان شاه زندانی سیاسی بود. میگفتند با «داریوش فروهر» هم بند بوده. خودش میگفت: «فکر کرده بود چون بیسوادم، میتواند از راه به درم کند. مدام بیخ گوشم شعار بلغور میکرد. بهش گفتم درست است با تو هم سلولم، ولی راهم از تو سواست.»یک سوم قرآن را با تسط از بر بود. کمتر کفش به پاهایش دیده بودم. پینه زمخت کف پا، با سنگهای تیز و خار و خلنگ کنار میآمد. نفر اول گروه چهارده نفره، عدنان بود و نفر بعد «شیرعلی رحمانی»، از کردهای عراقی، اوایل جنگ به ایران پناهنده شده و ایلامیها پذیرفته بودنش و مورد اعتماد بود. بعد از او «جمال» و بعد «سید ماشاءالله» و ...در چند حرکت و حمله کوچک تشویق شدند و چون حادثه تلخی پیش نیامد، ذوق و شوق تکاپو میان رزمندههای بومی جرقه زد و دلگرمی جا باز کرد. نرم نرمک برنامه شناسایی روی غلتک افتاد. محل استقرار و گسترش دشمن تعیین شد با بروبچهها مشورت کردیم. همه چیز روی نقشه مشخص شده بود. از رودخانه کنجان چم و تپههای «رضا آباد» تا ارتفاعات «کوچک و بزرگ» و «چالاب» و دهکده کنار رودخانه فصلی «لشتر» در خاک ما بودند از عقب هم در «چکه موسی»، «سرخرد»، «آب زیادی» تا قلاویزان و عقبتر در ارتفاعات و شیارها پخش بودند. منطقه دنگال را روی نقشه با ته خودکار نشان دادم و به چشمهایشان نگاه کردم، گفتم: «اگر بخواهیم میتوانیم نفوذ کنیم برویم پشت سرشان، شدنی است.»شبانه ساز و برگ را بار قاطر میکردیم و از پل لشتر رد میشدیم. در دهکده چنگوله و بالای چکه قمر مواضع و نقل و انتقالهایشان را زیرنظر میگرفتیم. گاه گداری در محدوده پاسگاه شهابی چهار، پنج روز ماندگار میشدیم و حوصله بیشتر، شناسایی را کاملتر میکرد. به مرور فکر تدارک برنامههای چریکی، صحبت جاگیری در پشت مواضع دشمن را به میان کشید.«میتوانیم تو دهکده چنگوله یک پایگاه چریکی عمقی سرپا کنیم.»«مسافت طولانی رفت و برگشت چیده میشود، لااقل.» «تدارکش هم خیلی سخت نیست.»اگر حمله کردند چی؟ دستمان به کجا وصل است برای دفاع؛»نیروهای ویژه کرد گفتند: « ما همراهتانیم، به هیچوجه نگران دفاع نباشید.»تو راهپیمایی و کوهنوردی استخواندار بودند. گفتند: «با ارتفاعات پیچیده پشت ده مثل کف دستمان آشناییم. تو چین و شکنهای «گیجارکی» به گردمان هم نمیرسند.»«با تک تیراندازی، یک گروهانشان را دست به سر میکنیم، اینش به گردن ما.»جا گیر شدیم و چندی بعد فهمیدیم عراقیها دارند بو میبرند که پشت گوششان خبرهایی است، میدانستیم برایشان قابل قبول نیست. برای این که تکانشان بدهیم تا از جا در بروند، قصد کردم با موتورسیکلت از راه صعبالعبور و پر دست اندازی وارد جاده آسفالته دهلران- مهران شوم و از آن جا بیندازم به جاده خاکی چنگوله، بیتردید مرا میدیدند و برای تصاحب جاده میآمدند. ما همین را میخواستیم. در جلسه معلوم شد جاده خاکی با وجود مینهایی که عدنان اوایل جنگ کار گذاشته، بیخطر نیست. صبح روز بعد، برای پاک کردن جاده بسمالله گفتیم، عدنان، طناب قاطر را میکشید و پابرهنه جلو جلو میرفت. روی خوش قولی و انضباطش خیلی حساب میکردم. وقتی قاطر خواسته بودیم او گفته بود: «از آشناها میگیرم. وعدهمان فردا غروب، ده تا قاطر بس است؟»گیر آوردن ده قاطر در آن منطقه، کار سادهای نبود. اما روز بعد، تنگ غروب، او بود که داشت حیوانها را راهی میکرد و میآورد.
همانطور که نوک چوب دستی بلندش را به زمین میزد و گوشش به صدای چوب و زمین بود، برگشت گفت: «برادر شجاعیان، شما فقط به ما اسلحه و مهمات برسان، کم و کسری آذوقه و خوراک را میشود، تحمل کرد. به شرطی که سلاحمان خالی نباشد. ما میخواهیم بجنگیم.»اگر با قاطر میرفتم روی مین، تکه تکه میشدم. عدنان با مهارت سرچوب را به زمین میزد و حرفش را دنبال میکرد: «قبلا همهاش مشکل داشتیم، کسی به کسی نبود. از وقتی آمدهایم این جا، الحمدالله کارها رو به راه شده.»میایستاد و سر میخماند و میگفت: «آها؛ این هم یک دیگرش.»مین را با خبرگی در میآورد و از نو حرکت میکردیم.«نه بابا، چه کمکی؟ با کمک شماهاست که سعی میکنیم تحرک منطقه بیشتر شود زحمت را خودتان میکشید.»«به هر جهت شما آمدید کار را دنبال کردید خدا خیرتان دهد.»چهار، پنج تا مین را در آورد و برگشتیم. بعدازظهر با موتور از همان جاده گذشتم، رفتم به چنگوله، شب از عراقیها خبری نشد. فردایش هم نیامدند. غروب بود که به بچهها گفتم مراقب باشند و برای کاری برگشتم به عقب، دست به قضا، همان شب عراقیها آمده بودند بغل پل چنگوله نیرو مستقر کرده بودند و نزدیک سحر به دهکده رسیده بودند. این طور به گوش من رسید که: «بچهها تو یکی از خانهها خوابیده بودند و نگهبان بیدار بوده و داشته نماز میخوانده که صدای صحبت میشنود. نمازش که تمام میشود، از پنجره بیرون را نگاه میکند، میبینید عراقیها دارند با هم گپ میزنند. این جور به نظر میرسیده که همه خانهها را گشتهاند و کسی را ندیدهاند و از هم میپرسیدهاند؛ پس آن رفت و آمدها چه بوده؛ شاید جلوتر هستند نگهبان بچهها را بیدار میکند و گلوله اول را به شکم کسی که رو به روی ساختمان سلاح به دست ایستاده بود خالی میکند. بقیه وسایل و تفنگها را برمیدارند؛ تیراندازی شروع میشود. آرپیچی زن، گلولهای شلیک میکند وسط جمع چند عراقی و هول و تکان میافتد به جانشان. کسی که شبیه فرمانده گروهان بوده فریاد میکشد: «لاخوف لاخوف» و میخواسته ساختمان را دور بزند که ماشاءالله با رگبار ژ- 3 امانش را میبرد. از ساختمان خلاص میشوند و میروند میان باریکه درختهای انار و نیستان حاشیه دهکده، عراقیها مات و مبهوت برای جبران شکست تعقیبشان میکنند. کردها با زرنگی میروند طرف ارتفاعات گیجارکی و از بالا بنا میکنند به تیراندازی، عراقیها میافتند توی بد مخمصهای و تکتکشان به زانو در میآیند.گفت: «این پنجاه تا کشته، کفری ترشان میکند. حتما دوباره برمیگردند.»بیگفتگو، حساب شدهتر دست به انتقام میزدند و برایمان بدیهی بود که قبل از هر چیز منطقه را خوب تأمین خواهند کرد. همه را از چنگوله آوردیم بالا تا در آفت زمین رودخانه خشت لشتر، نزدیک پل چنگوله مستقر شدند برای تیربارهای سنگین و خمپاره صد و بیست، جایی تعیین شد که بهترین بهره را داشته باشد. گفته بودم: «تا وقتی خوب نزدیک نشدهاند، هیچ کس شلیک نکند!»عراقیها، شبانه پیشروی را آغاز کردند و خزیدند جلو، بچهها مهلتشان ندادند و با هرچه داشتند، بستندشان به گلوله. زد و خورد ادامه داشت تا این که یکی از تانکهایشان از جاده منحرف شد و نیمه واژگون واماند. عقبنشینی را ترجیح دادند و کشتهها را گذاشتند و فرار کردند. هوا که روشن شد؛ هفت اسیر را برای تخلیه آماده کردیم، مامور همراه اسیرها، بیشتر از بقیه مواظب آن افسر خاموش عراقی بود که زیر چشمی تانک چپ شده را نگاه میکرد.
راوی: غلامعلی شجاعیان
پایان پیام