کد خبر 86259
۳۱ شهریور ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰

دفاع مقدس / یک شب سخت در طلائیه

دفاع مقدس / یک شب سخت در طلائیه

شب و روز سالهای دفاع مقدس شیرینی و تلخی های فراوانی داشت. اما آن شب در طلائیه هیچوقت از یادم نمی رود. پس از اذان مغرب ، گروهی کوچک ، نماز را در چادر کوچکی پشت خاکریزهای خط دوم طلائیه به جماعت خواندیم. محسن ، از شط علی آمده و میهمان محور ما بود ، از بچه های خودمان بود که در جایی دیگر مشغول به کار بود. اتفاقا نماز مغرب و عشای آن شب را جماعت و به امامت ایشان خواندیم . محور طلائیه برای شناسایی شامل من ، کاظم ، هدایت و هادی می شد. آن شب با دوربین 110 قدیمی خود پنج نفری عکسی هم به یادگار گرفتیم. هر گروه چهار نفره با یک گرایی خاص برای شناسایی ، با تاریکی هوا از خط طلائیه عبور می کرد و تا صبحگاهان مشغول کار می شد، گرای محور ما 180 بود. محسن گفت: بچه ها من امشب آمده ام تا با شما بیام جلو ، گفتیم چه ایرادی دارد بسم الله.. پس از صرف شامی مختصر که خیلی سریع می خوردیم و چک کردن وسایل شناسایی شامل قطب نما و دوربین دید در شب ، فانسقه ها محکم شد. موتورسیکلت های 125تریل را روشن کردیم و به خط اول رسیدیم ، پیاده از خاکریز به سوی خطوط دشمن که چندین مرحله داشت تا به خاکریز اولشان می رسید روانه شدیم. یک پله (نردبان) آلومینیومی که به جهت سبک وزنی اش استفاده می شد را از استتار خارج کردیم ، این پله را هر شب پنهان می کردیم ، شب دیگر برای انداختن روی خندق 6 متری دشمن و عبور از آن بهره می گرفتیم. شب های سرد پاییزی بود ، اگر لباس زیاد می پوشیدیم چون تحرک ، جست و خیز و پیاده روی زیاد داشتیم بسیار گرم می شد و طاقت فرسا ، لذا یک تک پیراهن نظامی به تن می کردیم و با توقف برای کار ، سرما به شدت اذیت می کرد. شب عجیبی بود ، خطوط دشمن و خودی هر دو در سکوت فرو رفته بود ، انگار مردمان شهری امن و امان در نیمه های شب به خواب عمیق فرو رفته باشند. صدای جیر جیر پله ای را که هدایت و هادی دو سر آن را گرفته و حرکت می کردند سکوت شب را می شکست. از کمین های دشمن گذشته بودیم و قبل از خندق 6 متری ( دومین مانع دشمن ) یک لحظه احساس کردیم داخل میدان مین آنها شده ایم ، درست بود چرا که این کار بعثی ها سابقه داشت ، سیم خاردار و برخی موانع را بر می داشتند و نوعی کمین محسوب می شد. با سکوت کامل و اشاره به یکدیگر از میدان مین خارج شدیم ، چند متری به چپ رفتیم و نزدیک خندق 6 متری شدیم که هر شب به آن می رسیدیم. سر پله ، یک طناب بلند بسته بودیم ، طناب را گرفتم و آهسته پله را روی خندق انداختم . دوربین دید در شب را به چشمانم فشار دادم و اوضاع را کامل زیر نظر داشتم. محسن از پله گذر کرد، کاظم و هدایت هم عبور کردند، من و هادی این طرف خندق مشغول کار شدیم. با دوربین تمام حواسم به خط دشمن که چند قدمی اش قرار داشتیم بود و نیم نگاهی نیز به بچه ها ، هادی هم در کنارم مراقب اوضاع بود. ناگهان نور شدید و انفجار مهیبی رخ داد ، چشمانم هیچ جایی را نمی دید، همان لحظه متوجه شدم بچه ها روی مین دشمن رفتند ، من و هادی این طرف خندق و محسن ، کاظم و هدایت آن سو ، خدایا چکار کنیم ، فاصله تا خط خودمان حدود پنج کیلومتر ، آنقدر که حتی صدای انفجار هم به بچه هایمان در طلائیه نرسید! سر و صدای عراقی ها بلند شد ، بریزید ، بگیرید ، ببندید ، ایرانی ها ، اینطرف هستند ، نه آن طرفند ، یا رب چه کنیم ، ما دو نفر ماندیم و صدها عراقی و عدم دسترسی به سه همرزم مان که امکانی برای رسیدن به آنها نداشتیم ، خدایا پله بماند ، الان است که عراقی ها بیایند و از آن عبور کنند و نقشه و برنامه ماهها لو برود ، پله را بکشیم ، شاید یکی از بچه ها بتواند از آن عبور کند و خودش را نجات دهد. دو نفری تصمیم گرفتیم پله را بگذاریم بماند چرا که نجات بچه ها ارزشش از گرفتاری ما بیشتر بود و خودمان نیز فقط در کنار خندق دراز کشیدیم. ما بودیم و خدا و ائمه اطهار (ع) چرا که راهی نداشتیم ، هر لحظه انتظار دشمن برای رفتن به اسارت! علی رغم تمام سر و صداها و سرکشی به همه نقاط ، عراقی ها من و هادی را ندیدند ، دیگر نزدیک صبح و طلوع شده بود ، اما فریادهای دشمن قطع نمی شد، باور کردنی نبود برای اولین بار طی چند ماه که طلائیه بودیم ، مه غلیظی کل منطقه را فرا گرفت. پله را از روی خندق کشیدیم ، رو به سوی خط خودمان ، گریه کنان و نالان ، دوستانمان رفتند و هیچ خبری هم از آنها نداشتیم ، اما خدا من و هادی را نجات داده بود. هوا کاملا روشن شده به خط رسیدیم ، بچه ها منتظر بودند ، چون برگشت ما خیلی دیرتر از هر شب شده بود ، در آغوش یکدیگر برای فراغ دوستان گریستیم ، اما از همه سخت تر بلاتکلیفی و بی خبری از بچه ها بود. روزهای بسیار سختی بر همه گذشت تا آنکه پس از چند ماه یکی از عراقی ها که از هور به ایران اسلامی پناهنده شده گفت: من خط طلائیه خدمت می کردم از او اطلاعاتی در مورد بچه ها خواسته شد و با مشخصاتی که داد چنین شد که محسن بنی نجار شهید شد و کاظم جودی و هدایت ترکزاده نیز پس از قطع پایشان در اسارت دشمن بودند و این شب سخت طلائیه هرگز فراموش نخواهد شد. گزارش از : محمدجواد دهقانی

برچسب‌ها