بهائیت در خدمت استعمار (22)
ارکان و اصول مسلک بهائیت / بخش پنجم
صلح عمومی دیگر از اصول بهائیگری به نظر عباس افندی «صلح عمومی» است. آنجا که میگوید: «تا علم صلح عمومی بلند نگردد و محکمه کبرای عالم انسانی تشکیل نشود جمیع امور مابه الاختلاف دول و ملل در آن محکمه قطع و فصل نگردد، عالم آفرینش آسایش نیابد.» اما این صلح عمومی و محکمه کبرای عالم چیست؟ پدر عباس، بهاء اینگونه به این عنوان عوام فریبانه و استعمار پسند اتکّا میکند که: «لابد بر این است مجمع بزرگی در ارض برپا شود و ملوک و سلاطین در آن مجمع مفاوضه در صلح اکبر نمایند و آن این است که دول عظیمه برای آسایش عالم به صلح محکم متشبّث شوند و اگر ملکی بر ملکی برخیزد جمیع متفقاً بر منبع، قیام نمایند. در این صورت عالم محتاج مهمات حربیه و صفوف عسکریه نبوده و نیست الا علی قدر یحفظون به ممالکهم و بلدانهم این است سبب آسایش دولت و رعیّت و ممالک.» (احمد یزدانی - پیشین صفحه 36 و 37) ولی این دانشمند بهائی نمیگوید که یکی از همان دول عظیمه که به آن اشاره میکند، اگر یک طرف نزاع باشد و اتفاقاً ابر قدرت هم باشد، چه باید کرد؟ و جالبتر اینکه پیروان و جانشینان همین مکتب، نه تنها تاکنون خود هیچ محکمهای را برپا نکردهاند، بلکه هیچ اعتراضی هم به جنگ افروزیهای دیکتاتورها و سلاطین کشورهای سلطهگر که اتفاقاً جزء دوستانشان هم میباشند(مانند ایالات متحده آمریکا و رژیم نژاد پرست اسرائیل) نداشتهاند تا چه برسد به غیر بهائی که بخواهند از این فرمایش پیروی کنند! آنان که ادعـای ظهـور امام منتظـر شیعیـان را دارند نه تنها یک وجب از سرزمینهای تصرف شده مسلمین را تاکنون آزاد نکردند، بلکه هیچ نزاعی را نیز در عالم بعد از بیش از 150 سال تبدیل به صلح و دوستی نکرده اند. اما شگفتا از این اظهارات بهاء و پسرش، چرا که این مدعیان در خانه خود هم نتوانستند صلح را برقرار کنند و حسینعلی و با یحیی و عباس با محمد علی و شوقی هم با محمدعلی و طرفداران وی، یکسره در منازعه و کشمکش بودند، آن وقت از «صلح عمومی» دم میزدند و دنیا را به آشتی فرا میخواندند! اینان از ابتدا برای کسب قدرت از هر فرصتی برای تعرض به طرف مقابل به جرم ارتداد سود جستند چنانچه بابی مشهور میرزا جانی کاشانی در کتاب نقطه الکاف صفحه 162 مینویسد: «جمعی رفتند و در شب یورش برده، ده را گرفتند و یکصد و سی نفر را به قتل رسانیدند، تتمّد فرار نموده ده را حضرات اصحاب حق (بابیها) خراب نمودند و آذوقه ایشان را جمیعاً به قلعه بردند.» (مصطفی حسینی طباطباطبایی- پیشین صفحه 237) اما رفتار حسینعلی بهاء و پیروانش در برقراری صلح از قول خواهرش شنیدنی است که در رساله «تنبیه النائمین» مینویسد؛ اما بیان شرح کامل آن: «با آن ادعای حسینی کردن، اشرار شمر کردار را به دور خود جمع نمودند. از هر نفسی که غیر از رضای خاطر ایشان نفسی برآمد قطع کردند. از هر سری که جز توّلای ایشان صدایی برآمد کوبیدند و از هر حلقی که غیر از خضوع به ایشان حرفی بیرون آمد، بریدند... سید اسماعیل اصفهانی را سر بریدند و حاجی میرزا احمد کاشانی را شکم دریدند و آقا ابوالقاسم کاشی را کشته در دجله انداختند. سید احمد را به پیشدو، کارش را ساختند، میرزا رضا خالوی حاجی سید محمد را مغز سرش را به سنگ پراکندند و میرزا علی را پهلویش را دریده به شاهراه عدمش راندند و غیر از این اشخاص، جمعی دیگر را در شب تار کشته اجساد آنها را به دجله انداختند و بعضی را روز روشن در میان بازار حراج با خنجر و قمه پاره پاره کردند چنان که بعضی از مومنین دین بیان، عدول کرده و این بیت را انشاء نموده در محافل میخواندند و میخندیدند: اگر حسینعلی، مظهر حسین علی است هزار رحمت حق بر روان پاک یزید!و میگفتند ما هر چه شنیده بودیم حسین مظلوم بوده است نه ظالم.»جالب اینکه با این همه، میرزا عباس باز هم ادعا دارد که پدرش صلح طلب بوده است. (مصطفی حسینی طباطباطبایی- پیشین صفحه 238)
عدم مداخله در امور سیاسی آخرین رکن از ارکان دین بهائیت جدائی دین از سیاست است آنجا که حسینعلی بهاء میگوید: «از امور سیاسیه و مخاصمات احزاب و دول باید کل قلباً و ظاهراً و لساناً و باطناً در کنار، و از اینگونه افکار فارغ و آزاد باشیم با هیچ حزبی رابطه سیاسی نجوئیم و در جمع هیچ فرقهای از این فرق مختلفه متنازعه داخل نگردیم نه در سلک شورشیان درآئیم و نه در شئون داخله دول و طوائف و قبایل هیچ ملتی ادنی مداخلهای نماییم. بقوه جبریه به هیچ امری اقدام ننماییم و از حقیقت و جوهر این امر مبارک که اساسش مودّت و وفـاق است آنی غافل نشویم امر الله را چه تعلقی به امور سیاسیه و چه مداخلهای در مخاصمات و منازعات داخله و خارجه دول و ملل» (احمد یزدانی - پیشین صفحه 50) لذا هر کس در این کار مداخله کند از دین بهائیت خارج است. البته این دستور تنها مخصوص بهائیان عوام میباشد و سرکردگان و موسسان این فرقه از این دستور مستثنی هستند. (که جلوتر مفصلا شرح داده خواهد شد.) لذا جناب عبدالبهاء فقط خواسته است پردهای بر روی فعالیتهای سیاسی خود بکشد؛ اگر رؤسای ادیان وظیفه دارند که در امور سیاسی دخالت نکنند، پس چگونه میشود ترک تعصبات دینی و وطنی و سیاسی و اقتصادی؟ آیا این خود از رؤس سیاسی نیست؟ آیا این مطلب با تمام سیاستهای دول بزرگ تماس پیدا نمیکند؟ آیا تنظیم قانون و تشکیل جمعیت امر سیاسی نیست؟ (حسن مصطفوی - پیشین صفحه 318) اما در این بخش به این مطلب میپردازیم که با این شعار یعنی عدم مداخلت در سیاست و اطاعت از حکومت، هر فردی که بهائی شود از میدان مبارزات آزادیخواهانه و انقلابی در مقابل سلطه گران خارج گردیده و به صف طرفداران دیکتاتوری حاکم میپیوندد. شاهد این دلیل را نشریه امری (وابسته به بهائیت) در تیرماه 57 شماره6 به وضوح بیان میکند. این نشریه عکس روی جلد خود را با ذوق زدگی به دیدار نمایندگان جامعه بهائی شیلی و امریکای جنوبی با پینوشه دیکتاتور معروف شیلی اختصاص داد و در صفحه دوم نوشت: «چندی قبل نمایندگان جامعه بهائی شیلی با حضرت رئیس جمهور آن کشور جناب پینوشه ملاقات کردند و حضرت پینوشه نمایندگان جامعه بهائی را با گرمی و خوشرویی پذیرفتند و درباره اهداف و مقاصد و خدمات بشر دوستانه جامعه بهائی صحبت کرده و آنها را ستودند و موفقیت جامعه بهائی را آرزو کردند و ...» نظیر این دیدار را همین نشریه، سالها قبلتر یعنی در سال 1351 در شماره 5 خود در ملاقات جمعی از بهائیان با دیکتاتور کشور لسوتو (واقع در مرکز آفریقا) به نام بی هنگ سیت سو، اینگونه روایت میکند که به پادشاه در مورد اصل وفاداری به حکومت مطالبی گفته شد پادشاه در جواب گفت: «اگر تمام جهان بهائی شوند، برای زمامداران و پادشاهان، حکومت بسیار آسان خواهد شد!» (مجله ایام – پیشین صفحه 38 و 61)