طلایه داران عزت/31 خودزنی!
بچه ها زیاد سر و صدا می کردند تا اینکه یکی از نگهبانان بیمارستان آمد و گفت: «من بچه کربلا هستم و مقداری هم فارسی بلدم. شما همه دیوانه هستید.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «ما برای اینکه از جبهه فرار کنیم خودزنی می کنیم.»
بعد انگشت دستش را نشان داد و گفت: «ایناها خودم با کلاش زدم. اما شما دیوانه ها سر و دست می شکنید تا به جبهه بروید.»