کوچک ترین کارگر کارگاه تراشکاری حاج داود پسری است یتیم. حاج داود همیشه با دیدن او به یاد خودش می افتاد. داود هم، سن او را داشت که به کارگاه تراشکاری آمد و این حرفه را یاد گرفت. بیشتر شاگردان مغازه اش نان آور خانواده اند. پسرک که تنها چند ماه از کارش می گذرد، هنوز یک محصل است.به گزارش حیات ، داود که پشت دستگاه تراشکاری ایستاده از او می خواهد آچار بزرگ را از جعبه ابزار بیاورد. وقتی پسرک این سوی دستگاه می ایستد و آچار را به سمت حاج داود می گیرد، حاجی ازش می پرسد: «تا کلاس چند خواندی؟»ـ هنوزم می خوانم، کلاس اول دبیرستانم.ـ خیلی خوبه! یک وقت درس را ول نکنی! هم کار خوب است هم درس؛ اما کار و تحصیل در کنار هم می شود نور علی نور. من خودم، تا موقعی که دبیرستان را در مدرسه شبانه تمام کردم، کار هم می کردم. این طوری، وقتی دَرسَت تمام می شود حرفه ای هم برای ادامه زندگی داری.پسرک نگاهش را از صورت حاج داود می گیرد و دستهای او را در حال تنظیم دستگاه تعقیب می کند و در همان حال به سراغ سوالاتی که در ذهنش تلنبار شده می شود.ـ حاجی، آدم بزرگا چه کسانی هستند؟حاج داود با حوصله جوابش را می دهد: «من خیلی از آنها را می شناختم؛ اما همه شان شهید شدند. اگر می خواهی آدمهای بزرگ را ببینی باید بروی به بهشت زهرا و از قطعه شهدا دیدن کنی. خودشان را که نه، عکسشان را می بینی!»ـ راست می گویند که شما فرمانده آنها بودید.حاج داود برای چند لحظه کارش را رها می کند.ـ چه فایده، فرمانده ای که از گردان و لشگرش جا بماند که دیگر فرمانده نیست. ای کاش من هم یک نیروی عادی و بی نام و نشان بودم. وقتی این کلمات از دهانش خارج می شود، اشک در چشمانش حلقه می بندد. پسرک از خجالت سرش را پایین می اندازد؛ اما هنوز سوال دارد.ـ شما چرا بعد از جنگ مسئولیتی نگرفتید؟!ـ مسئولیت که گرفتنی باشد واویلا است. من فکر می کنم اگر کسی در کاری وارد نباشد و یا از او لایق تر باشد و مسئولیت را قبول کند، خیانت کرده است. من کار اصلی ام تراشکاری است. بعد از آنکه جنگ تمام شد بر سر حرفه ام برگشتم. دوست دارم با مردم عادی زندگی کنم، چون خودم را آدمی عادی می دانم.پسرک با وجود سن و سال کمش می توانست حرفهای حاج داود را بفهمد و کلاس ساده و بی پیرایه او را درک کند. برای همین سوالاتش را فراموش کرد و به دنبال کارهایی رفت که حاج داود به اش سپرده بود؛ اما هنگام خوردن ناهار حاج داود خاطره ای را تعریف کرد که پسرک تقریباً جواب همه سوالهایش را گرفت.ـ در جبهه ها فرمانده ای داشتیم که همان سالهای اول شهید شد. همه فکر می کردند که او از فرماندهان قدیمی ارتش است. اما او یک کارگر بود. استعداد داشت و خیلی زود پله های ترقی را بالا رفت؛ اول شد مسئول گروهان، بعد به فرماندهی گردان رسید و بعدش فرمانده تیپ شد. اما در کنار چادر فرماندهی، همیشه یک چرخ چاه می دیدیم. چرخ چاه را فرمانده از روستایش آورده بود. یک روز به چادرش رفته بودم، دل را به دریا زدم و ازش پرسیدم: این چرخ چاه برای چه در اینجاست؟ چه معنایی دارد که فرمانده در کنار چادر فرماندهی، چرخ چاه نگه دارد؟ فرمانده گفت: این، جزء اموال شخصی من است. من قبلاً یک مقنی (چاه کن) بودم. حالا این چرخ چاه را کار چادر فرماندهی گذاشته ام تا شغل اصلی ام را فراموش نکنم. باید همیشه این چرخ چاه جلوی چشمم باشد تا غرور برم ندارد.قصه فرماندهان 20(یک روز، یک مرد-براساس زندگی سردار شهید حاج داود کریمی)، حسن مطلق،انتشارات سوره مهر،1387
پایان پیام