نمی فهمیدم قیچی ایرانی بود یا عراقی
یکی از غواصان دفاع مقدس در خاطرات خود می گوید: صدای قیچی، دلم را ریش ریش می کرد . تنم آنقدر درد داشت که نمی فهمیدم قیچی تنم را می برد یا نه. شاید اسیر شده بودیم. بقیه کجا بودند؟ قیچی همین طور می برید.به گزارش خبرگزاری حیات ، صدای قرچ قرچ قیچی را که شنیدم، نمی دانستم چه اتفاقی برایم افتاده است. نوک قیچی را روی شکمم احساس می کردم. می برید و بالا می آمد.
من کجا بودم؟
دلم می خواست چشم هایم را باز کنم. هر چه قدرت داشتم، جمع کردم تا چشم هایم را باز کنم، هیچ وقت فکر نمی کنم باز کردن چشم این همه مشکل باشد.
اصلا نمی دانستم زنده هستم یا ...
صدای قیچی، دلم را ریش ریش می کرد . تنم آنقدر درد داشت که نمی فهمیدم قیچی تنم را می برد یا نه. شاید اسیر شده بودیم. بقیه کجا بودند؟ قیچی همین طور می برید. حالا بالا رسیده بود و کنار گوشم جیر جیر می کرد و می برید ...
دقیق که شدم، فهمیدم صدای بریدن قیچی، صدای بریدن گوشت نیست . یاد لباس غواصی ام افتادم . حتما کسی داشت لباس غواصی ام را می برید. حتما کار از کار گذشته بود . این همه اطلاعات ...
مگر شهدا را با همان لباس رزم، به خاک نمی سپارند؟ داشتم فکر می کردم تا یادم بیاید از بین بچه ها آیا کسی از آنها با لباس غواصی دفن کرده اند یا نه؟ قیچی داست قسمت پشت گردنم را می برید ...
نمی فهمیدم گوشت گردنم بود یا لباس تنم ...
نمی فهمیدم قیچی ایرانی بود یا عراقی ...
چشمانم را که باز کردم، کیسه خون اولین چیزی بود که دیدم . لوله قرمز آن وصل بود به تنم. من توی اورژانس ساحلی، لباس غواصی دیگر تنم نبود . قیچی کار خودش را کرده بود . محمد ریاحی بود، تنگسیری بود، همه بودند . همه لبخند می زدند .
تنگسیری گفت : چطوری دلاور، شماها همه رو شاد کردین، خدا قوت ...
انرژی ام را جمع کردم و گفتم : محمد ... .
گفت: فرستادیمش اون طرف، فکش تیر خورده. خوب می شه، نگران نباش! خودت چطوری؟ می تونی حرف بزنی؟
دوباره نقشه سه بعدی اسکله در ذهنم جا گرفت. گفتم : نقشه ؟!
نقشه را روی تخته پهن کردند و روبرویم گذاشتند. شروع به صحبت کردم . انگشتم را که گذاشتم روی محل راه پله گردان، انگشتم خونی بود .
راه پله خونی شد ...
« اینجا راه پله اس، اینجا نردبانه، اینجا یه توپه، مواظبش باشید خیلی خطرناکه ... از این طرف ....
پایان پیام