آشنایی با شهید «ناصرهاشمی»
تهران _ حیات
دشمن سرتاسر منطقه «فاو» را زیر آتش سنگین گلولههای توپخانه و کاتیوشا قرار داده و منورهایی که دم به دم به سوی آسمان تیره شب پرتاب میشود جزیره را روشن کرده است.
صدام چندین لشکر تازه نفس را برای باز پسگیری «فاو» تجهیز کرده بود تا شکستی که در بهمن سال 1364 متحمل شده است را جبران کند. در آن سال نیروی زمینی سپاه و بسیجیهای دلاور با رمز یا فاطمه الزهرا (س) در عملیات والفجر 8 توانسته بودند نیروهای دشمن را غافلگیر کنند و منطقه مهم استراتژیک فاو را به تصرف خود درآورند. عملیات شگفتیآفرین و شجاعانه والفجر 8 در واقع صحنه بروز تمام قابلیتهای نظامی و ابتکار عمل رزمندگانی بود که میخواستند ثابت کنند که اهل دفاع مقدس هستند و نه اهل تهاجم. و الا تسلط بر مناطق مهم خاک دشمن، برای آنان کار چندان دشواری نیست زیرا سر بر آستان دوست که نهاده باشی هفت آسمان را در یک نگاه جمع توانی داشت اما اهالی نینوا هیچگاه آغازگر جنگ نبودهاند، مردان نینوایی نه اهل تهاجمند نه اهل تسلیم.
و حالا دو سال از آن فتح مبین میگذرد، نیروهای تازه نفس ایران، دست بر قبضه ذوالفقار، تیغ بر گشاده و پای در رکاب غیرت آمدهاند تا بر سرعهدی که با شهیدان خدای خویش بستهاند استوار بمانند.
«ناصرهاشمی» در ششم شهریورماه 1348 در خنداب اراک به دنیا آمد. خانوادهی او از تبار اخلاص و اعتقاد و از محبان اهل بیت (ع) بودند. پدرش کشاورز بود و دست در دامان طبیعت، بذر تلاش میکاشت و خوشههای برکت و نعمت برمیگرفت و مادرش از خروس خوان سحر تا میانه شب، صمیمی و مهربان در مزرعه و خانه کار میکرد. پدرش میگفت: ناصر از وقتی زبان گشود «یاحسین» ورد زبانش شد و هنگامی که به راه افتاد، خیلی زود همپای سوگواران عاشورای حسینی در کوچههای خنداب به هیأتهای عزاداری پیوست و در تعزیهها هم حضوری فعال داشت».
دوران تحصیل او از دبستان عمار یاسر خنداب آغاز شد و در میان اقوام و خویشاوندان، تمثیلی از تلاش و هدفمند زیستن بود، معلم سال دوم راهنمایی او میگفت:« یک روز از ناصر پرسیدم دوست داری در آینده چه کاره شوی؟ من فکر میکردم که میخواهد دکتر شود زیرا در درس علوم به خصوص مبحث ساختار و سامانه بدن انسان استعداد فوقالعادهای داشت، اما او برخلاف تصور من گفت میخواهد معلم شود، وقتی علت را جویا شدم گفت شغل معلمی ارزشمندترین شغل است زیرا یاد دادن و آموزش در مکتب جایگاه بالایی دارد.
او در سال 1365 به دنبال این اندیشه وارد دانشسرای تربیت معلم خنداب شد و شروع به آموختن مهارتهای هنر معلمی کرد.
در کلاس دانشآموزی ممتاز بود و بعد از کلاس به یاری پدرش در کشاورزی میشتافت و همچنین در کسوت یک بسیجی فعال در امدادرسانی به پشت جبهه نقش فعالی داشت. هر روز که میگذشت شوق او برای رفتن به جبهه بیشتر میشد، در زمستان 1366 وقتی سال دوم دانشسرا بود ندایی درونی نهیبش میزد: « مبادا وقتی شاگردانت در سر کلاس از تو میخواهند از جبهه برایشان بگویی تو حرفی برای گفتن نداشته باشی؟ مبادا جنگ تمام شود و تو سری به سنگر نزده باشی؟» او فکر میکرد اگر به جبهه نرود در کلاس درس کم میآورد و نمیتواند از حماسه و عشق و ایثار چیزی برای بچهها بگوید. او گفت: «از رفتن من غمگین نباشید زیرا هر کس روزی میآید و روزی از دنیا میرود و در این میان کسی گوی سبقت را میرباید که آگاهانه به وظیفه خود عمل کرده باشد و نامی نیک از خود به یادگار گذاشته باشد».
و بعد با لبخند گفت: « اصلا میخواستید نام مرا ناصر نگذارید مگر میشود نام کسی ناصر باشد و یاریگر نباشد؟» به مادرش میگفت: شما همیشه میگفتید من در تعزیهها در نقش حضرت علیاصغر، قاسم و عبدالله ظاهر میشدم و حالا وقت آن است که چون حضرت علیاکبر (ع) به کربلای جبههها بروم.
او بعد از کسب اجازه و خداحافظی راهی جبهه و منطقه فاو شد. وقتی فرمانده از موقعیت فاو و از ایثار و جانفشانی رزمندگان برای تصرف آن منطقه میگفت رسالت سنگینی را بر دوشش احساس کرد و از خدا خواست تا در انجام وظیفهاش موفق شود.
شب 29 فروردین سال 1367 بود که ناصر تفنگ بر دوش همگام با دیگر دلاورمردان، همه توان خود را در نبرد با دشمن به کار گرفتند. او در طول عمر 19 سالهاش این همه دیدههای آفتابی و دلهای دریایی ندیده بود. عطر دلاوران رزمنده با رایحهای که نسیم از جانب کربلا میآورد مشام جان او را تازه میداشت و دلش را از احساسی وصفناپذیر لبریز میکرد.
صدای سوت خمپارهها فضای جزیره را پر کرده و رزمندگان، ایستاده قامت و پایدار در اقتدا به سرور شهیدان امام حسین (ع) سرود بیمرگی و بیباکی سر داده بودند که «از مرگم میترسانی تیرت به خطاست و گمانت واهی. من که از مرگ باکی ندارم و شما مگر بیشتر از کشتن من کار دیگری هم میتوانید انجام دهید؟ شما که کرامت و شرافتم را نمیتوانید از میان بردارید پس دیگر چه واهمهای از کشته شدن؟».
یکی از همرزمان ناصر هاشمی میگفت: او در آن عملیات با تفنگ خویش، پروانه وار میان آتش میرفت و در راه جانان از جان خویش مایه میگذاشت وقتی او را در روشنایی یک منور، پای نخلی دیدم که در اثر اصابت تیر دشمن به خون نشسته و چفیهاش همرنگ شفق کرانه آسمان نگاهش را پوشانده بود، در پیشگاه خداوند، سر سجده بر خاک نهادم و به پاس آفرینش این اسطوره مقاومت، تبارکالله احسنالخالقین سر دادم».
پیکر پاک شهید «ناصرهاشمی» را که به گلزار شهدای خنداب آوردند همه دلها در نسیم یاد او شقایق و تمامی چشمها ابر بهار شده بود چرا که آن کبوتر خونین بال، صفای جمع و مکبر و مؤذنشان بود.
اینک دوستدارنش، غروب هر پنجشنبه به گلزار شهدا میروند و دل به یاد و خاطرات وی میسپارند. پدر سنگ مزار فرزند خود را به زلال عشق میشوید و مادر با آن عزیز سفر کرده به نجوا مینشیند.
پایان پیام