به گزارش حیات، در گذر سالهای پرافتخار انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، نام و یاد شهدا همواره با ایثار، شجاعت و فداکاری گره خورده است؛ اما در کنار این حماسههای ماندگار، بانوانی نیز حضور داشتند که با صبر و استقامت، رسالتی زینبگونه را بر دوش کشیدند. آنان نه تنها با تنهایی و رنج فراق ساختند، بلکه با عزم پولادین و روحیهای ولایی، رسالت بزرگ تربیت فرزندانی صالح، مؤمن و متعهد به راه پدرانشان را به سرانجام رساندند. همسر شهید احمد شریفی یکی از این بانوان فداکار است.
پیوند در کمال سادگی
ازدواج در دهههای گذشته سرشار از صفا، صداقت و پایبندی به سنتهای حسنه و پرهیز از تجملات بود؛ پیوندهایی که بر پایه ایمان و محبت واقعی بنا میشد و برکت آن سالها در زندگی جریان داشت.
زهرا شریفی (مروت)، همسر شهید والامقام «احمد شریفی» با اشاره به آغاز زندگی مشترک و معرفی خود اذعان داشت: «من سال ۱۳۴۶ در روستای جانجان به دنیا آمدم. زندگی ما بر اساس یک تقدیر و نسبت خانوادگی دوری که با خانواده شهید داشتیم رقم خورد. آن روزها سن و سال کمی داشتم و روحیه پاک و بیآلایش دوران نوجوانی همراهم بود. مراسم خواستگاری با حضور مادر شوهرم و جاریام با نهایت سادگی برگزار شد. احمد تازه از دوران سربازی برگشته بود و تقوا، متانت و منش مردانهاش خیلی زود در دلم نشست.»
طنین فریادهای انقلاب همگام با آغاز مسیر مشترک
آغاز زندگی مشترک نسل دوران دفاع مقدس، در بسیاری از مواقع با امواج خروشان تظاهرات مردمی و مبارزات انقلابی علیه طاغوت همزمان بود و هیجان و دلهرههای نهضت اسلامی در تار و پود زندگی جاری میشد.
همسر شهید شریفی با مرور خاطرات روزهای پیوند آسمانیشان تصریح کرد: «آن روزهای آرام و دلنشین، خیلی زود با خروش انقلابی مردم و فریادهای مرگ بر شاه در کوچه و خیابانها همراه شد. مراسم ازدواج ما مقارن با تظاهرات گسترده مردمی در سال ۱۳۵۷ بود. شور انقلابی و دلهرههای ناشی از آن حتی به روستاهای اطراف هم کشیده شده بود؛ روزهایی پر از هیجان که در آن ندای آزادیخواهی مردم با هجمهها و سنگاندازیهای عوامل رژیم در کوه و دشت درهم میآمیخت.»
نخستین هدیه عشق در سایه رنجهای مادری و تنهایی
مادر شدن در سنین جوانی و کمتجربگی، آن هم در غیاب حضور مادر و مشغلههای مردان در کوران حوادث انقلاب، آزمونی دشوار برای بانوان مؤمن آن دیار بود.
بانو شریفی با مرور روزهای تولد نخستین فرزندشان خاطرنشان ساخت: «حدود یک سال از آغاز زندگی مشترک ما سپری شده بود که خداوند اولین ثمره عشقم با احمد، پسرم حمزه را به ما عطا کرد. در آن زمان سن بسیار کمی داشتم و به دلیل فقدان مادرم، بار سنگین زایمان و مادر شدن را در غربت و تنهایی به دوش کشیدم. در آن روزهای سخت، مامای محلی مانند مادری دلسوز در کنارم ماند و با یاری و همراهی او توانستم برای نخستین بار طعم شیرین در آغوش کشیدن فرزندم را بچشم.»
پیوند برادرانه در سنگر دفاع
با آغاز تهاجم دشمن بعثی، مردان غیرتمند تاب ماندن در خانه را نداشتند و با همراهی و همسنگری برادران و یاران خود، حماسههایی جاودان از اخوت و ایثار در جبهههای حق علیه باطل خلق کردند.
این بانوی فداکار با مرور روزهای آغازین هجوم سراسری دشمن بعثی بیان کرد: «آرامش زندگی نوپای ما دیری نپایید و با شروع طوفان جنگ، احمد برای دفاع از مرزهای میهن راهی خطوط مقدم شد. او همواره در جبهه دوشادوش برادرش، پرویز باقری (شهید)، حضور داشت. پیوند میان این دو برادر فراتر از خون و برادری نسبی بود؛ روحشان به هم گره خورده بود. احمد با عشق و ارادتی خالصانه همواره به پرویز میگفت: جانم به فدایت برادر! این یک پیوند ملکوتی و عاشقانه بود که در سختترین عملیاتها به اوج تجلی خود رسید.»
مجروحیت در ارتفاعات غرب و روزهای پرالتهاب چشمانتظاری
نبرد در مناطق کوهستانی و صعبالعبور غرب کشور مانند بازیدراز، صحنه شجاعتهای بینظیر رزمندگان اسلام بود؛ اما مجروحیتهای سنگین، چشمانتظاری و سختیهای توانفرسایی را برای همسران جوان و فرزندان خردسال رقم میزد.
همسر صبور شهید با اشاره به دوران مجروحیت همسرش در خطوط نبرد اذعان داشت: «جنگ خیلی زود با رنجها و ترکشهایش وارد خانه ما شد. احمد در جریان عملیاتهای تنگاب و بازیدراز بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شدت مجروح شد و او را به بیمارستانهای کرمانشاه منتقل کردند. من در فضایی آکنده از بیخبری و دلهره، با دو فرزند خردسالم، حمزه و سیروس، در آن اتاق کوچک چشمبهراه و دلنگران بازگشتش نشسته بودم.»
وی در ادامه به نقش حمایتی برادر همسرش پرداخت و عنوان کرد: «پرویز، برادر رشیدش، در آن روزهای بحرانی مثل فرشته نجات عمل کرد؛ به مادرش آرامش و قوت قلب داد و او را مطمئن ساخت که احمد تحت درمان است و رو به بهبودی خواهد رفت.»
صبوری بر بستر جانبازی و تکیه بر عصای اراده
پرستاری از جانبازان با جسمی رنجور و آسیبدیده، نمادی از فداکاری بیدریغ همسرانی بود که رنج تیمارداری را با عشق و ایمان به جان میخریدند تا همسفرانشان دوباره روی پا بایستند.
بانو شریفی با اشاره به دوران مراقبت از پیکر مجروح شهید شریفی خاطرنشان کرد: «با تمام وجودم و در حد توان، پرستاری از احمد را برعهده گرفتم تا دوباره توان ایستادن پیدا کند. او به دلیل آسیب شدیدی که دیده بود، مدتهای مدیدی با کفشهای طبی و مخصوصی که از تهران تهیه شده بود و به کمک عصا آرام آرام قدم برمیداشت. اما روحی بزرگ در آن جسم مجروح جاری بود؛ مردی که ریشه در خاک جبهه داشت، قرار و آرامشی در چهاردیواری خانه پیدا نمیکرد.»
تمنای شهادت و وصیتی نورانی در حریم آیات قرآن
دلبریدگی از تعلقات دنیوی و طلب فیض عظمای شهادت، ویژگی برجسته مردان خدا بود؛ کسانی که دغدغهای جز تربیت الهی فرزندان و دفاع از ولایت نداشتند و کلام آخرشان را با تمسک به قرآن ماندگار کردند.
این همسر ولایتمدار با یادآوری نجواها و دغدغههای معنوی شهید تاکید کرد: «احمد هر بار که اندکی توان و رمق میگرفت، میگفت: شما دعا کنید که من شهید شوم. تلاش کنید که فرزندانمان را با ادب، اخلاق و ایمان راسخ تربیت کنید.»
زهرا شریفی در پایان این بخش از خاطرات خود تصریح کرد: «پس از آن روزها، برای حفظ استقلال و آرامش زندگی، خانهای کوچک با یک حیاط ساده در جوار خانه پدری احمد بنا کردیم؛ حیاطی ساده که بعدها شاهد اشکها، راز و نیازها و دعاهای بیپایان ما شد. احمد، مردی با دستهای پینهبسته از رنج کشاورزی و نبرد، پیش از آنکه جان پاکش را تقدیم خاک پاک میهن کند، وصیتنامهاش را با خطی بسیار زیبا و دلنشین به نگارش درآورد و با اخلاص در میان صفحات قرآن کریم به امانت گذاشت.»
رؤیای هولناک شبانه
الهامات قلبی و رویاهای صادقه در میان خانوادههای معظم شهدا، همواره مقدمهای بر آزمونهای بزرگ صبر و استقامت بوده است؛ زنانی که در دل محرومیتها و سرمای سخت زمستان، برای امرار معاش فرزندان خردسال خود تلاش میکردند و با دلشورههای غریب دستوپنجه نرم میکردند.
زهرا شریفی با بازخوانی خاطرات تلخ و جانسوز آذرماه سال ۱۳۶۶ اظهار داشت: «آن روز آذرماه، آسمان روستای جانجان غبارآلود و سنگینتر از همیشه به نظر میرسید. به دلیل کمبود سوخت و کفاف ندادن نفت کوپنی در سرمای زمستان، نان شب ما و فرزندانمان به هیزم وابسته بود؛ از این رو من و جاریام لیلا برای جمعآوری هیزمِ پختوپز، راهی دشت و دامنههای اطراف شدیم. شب قبل از آن روز واقعه، خوابی بسیار پریشان و دلهرهآور دیده بودم؛ رویای هجومی سهمگین که در میان آشوب آن هرچه میدویدم، هیچ راه فراری نمییافتم و با اضطرابی عجیب چشم باز کردم.»
این بانوی صبور در ادامه با اشاره به تغییر رفتار اهالی روستا هنگام بازگشت از دشت خاطرنشان کرد: «وقتی بار هیزم را بر دوش کشیده و به آبادی رسیدیم، متوجه سنگینی نگاههای اهالی شدیم؛ مردم روستا دستهدسته گوشهای نجوا میکردند و نگاههایشان بوی غربت و اندوه میداد، گویی با چشمان نگرانشان دنبال نشانهای یا صاحب عزایی میگشتند.»
کلام معصومانه و انفجار حقیقت
شنیدن خبر پرواز عاشورایی یاران، لحظهای خطیر و توانفرساست؛ به ویژه زمانی که خبر فراق همسنگران و برادران، با معصومیتی بیپیرایه و ناباورانه به آشیانه خانوادهها راه باز میکند.
همسر شهید والامقام احمد شریفی با صدایی آکنده از حزن و بغض اذعان داشت: «آن روز، عطر شهادتِ غیورمردان آبادی پیش از آنکه زبانی توان گفتنش را داشته باشد، در آسمان پیچیده بود. برادر شوهرم، قباد، که خود در آن کارزار خونین شاهد صحنههای شهادت بود، تاب نگاه کردن در چشمان ما را نداشت و در خانهای پنهان شده بود تا شاید بتواند این داغ جانسوز برادرانش را کمکم و جرعهجرعه به خانواده بازگو کند؛ چراکه پذیرش این مصیبت برای مادر و همسران بسیار سنگین بود.»
وی در پایان چگونگی فاش شدن خبر شهادت همسر و همراهانش را توصیف کرد و یادآور شد: «تقدیر الهی، اما به گونهای دیگر رقم خورد. دختری با معصومیت و سادگی کودکانه در روستا بود که با همان کلام پاک و بیپیرایهاش، ناگهان پرده از واقعیت برداشت و نام تکتک شهدای آن حماسه را در میان کوچه فریاد زد؛ گویی بمبی از حقیقت در جان و دل ما منفجر شد. بلافاصله پس از کلام او، مردان آبادی به همراه برادر شوهرم با چشمانی اشکبار پیش آمدند و آنجا بود که بغض سنگین ما شکست و طوفان داغ و بیقراری تمام جانمان را فرا گرفت.»
قربانگاهِ عشق و پرواز همزمان ۹ لاله گلگونکفن
روستای «جانجان» در یک روز پاییزی، صحنه تجلی حماسهای عاشورایی شد؛ روزی که غیرتمردان دیار ایثار، دستهجمعی بال در بال ملائک گشودند و برگ زرین دیگری از فداکاری و وفاداری به اسلام و انقلاب را ورق زدند.
زهرا شریفی با بغضی فروخورده از آن روز تاریخی و اندوهبار اذعان داشت: «آن روز، روستای جانجان ما به قربانگاه حقیقی عشق و شهادت تبدیل شد. نُه تن از شایستهترین و رشیدترین جوانان روستا همزمان پر کشیدند؛ عزیزانی، چون احمد شریفی، پرویز باقری، غلامحسین، نظر، علیقلی، نصرالله باقری، محمد رزمگیر و یحیی تادری. احمدِ من که ابتدا در قامت یک بسیجی مخلص و بیادعا خدمت میکرد، بعدها با توجه به نبوغ، درایت و مهارتی که داشت در کسوت سبز پاسداری و در بخش رانندگی و پشتیبانی مجاهدت میکرد. مردی که گرهگشای همه مشکلات اهالی با تراکتورش بود، سرانجام به بالاترین مرتبه فوز و گشایش ابدی یعنی فیض شهادت نائل آمد.»
حضور شهید صیاد شیرازی در میعادگاه ایثار
وداع همزمان با پیکر مطهر شهیدان و پذیرایی از تابوتهای آغشته به خون لالهها، صحنهای کمنظیر از حماسه و اندوه را در خانههای ساده روستایی رقم زد؛ جایی که فرماندهان ارشد دفاع مقدس نیز برای تعظیم در برابر این ایثار بیکران سر فرود آوردند.
وی با اشاره به ورود پیکرهای پاک شهیدان به آبادی یادآور شد: «پیکر پاک و مطهر احمد را به روستا آوردند، در حالی که پیکر برادرش پرویز با اندکی تاخیر بازگشت. پیکر مطهر شهید والامقام حمدالله نیز متاسفانه هرگز پیدا نشد و به وطن بازنگشت؛ به روایت همرزمش اسکندر، در همان تپههای خونین تنگاب گلوله مستقیم تانک سنگر را با خاک یکسان کرد و اثری باقی نگذاشت تا این شهید عزیز تا ابد جاویدالاثر بماند. حیاط بزرگ خانه ما که تا پیش از آن طنینانداز خندهها و بازی کودکان بود، به یکباره به تابوتگاه لالههای پرپر تبدیل شد.»
همسر شهید شریفی در ادامه به شکوه تشییع این شهدا پرداخت و تاکید کرد: «پیکرهای مطهر احمد، پرویز، محمد رزمگیر، نصراله باقری و ... را که عمری رفیقان راه هم بودند، کنار یکدیگر نهادیم و در آغوش خاک پاک میهن سپردیم. عظمت این ایثار به حدی بود که شهید والامقام سپهبد علی صیاد شیرازی شخصاً برای ادای احترام به این کاروان خونین به روستای ما آمد؛ شبی تلخ، اما پرافتخار که در آن نُه شهید گلگونکفن و چندین اسیر سرافراز تقدیم پیشگاه انقلاب اسلامی شد.»
خروش صبر زینبی در جانِ مادر
داغ پرواز همزمان چندین فرزند، آزمونی عظیم برای والدینی بود که عمری با نان حلال و کلام وحی، جوانانشان را پرورش دادند؛ صبری که از مرز تاب و توان جسمی انسان فراتر میرفت و با نیروی ایمان مهار میشد.
وی با تجلیل از استواری مادر شهیدان تصریح کرد: «والیه، مادر صبور شهیدان، جلوهای از استقامت حضرت زینب (س) بود. او اگرچه در نخستین لحظات در دریایی از ماتم و اندوه فرو رفت، اما طولی نکشید که خداوند صبری عظیم در دلش جاری ساخت؛ بهگونهای که پس از مراسم تدفین، با قامتی استوار سرش را بالا گرفت و با افتخار به شهادت فرزندانش بالید. او زنی مؤمن و وارسته بود که امانتها و جگرگوشههایش را تمام و کمال به پروردگار سپرد و دیگر برای فراق دنیای فانی اشک نریخت.»
شبیخون دشمن با لباس خودی
نبردهای تنبهتن و عملیاتهای پیچیده در دل باتلاقها و نیزارها، صحنهی سختترین رویاروییهای تاریخ دفاع مقدس بود؛ جایی که دشمن بعثی با فریب و ناجوانمردانهترین ترفندها به شکار رزمندگان اسلام میآمد و تنها اراده و معجزه الهی میتوانست جانهایی را برای روایتگری آن حماسهها حفظ کند.
زهرا شریفی با اشاره به ناگفتههای تکاندهنده برادر همسرش از صحنهی نبرد اظهار داشت: «قباد، برادر کوچکتر احمد که با عنایت پروردگار و بهگونهای معجزهآسا از آن مهلکه جان سالم به در برده بود، خاطرهای هولناک تعریف میکرد که بندبند وجودمان را میلرزاند. او بازگو میکرد: نیروهای دشمن با نفوذ در دل نیزارها، لباس رزمندگان خودی را بر تن کرده بودند و حتی با لهجه فارسی روان و غلیظ صحبت میکردند تا رزمندگان را غافلگیر کنند. دستورِ صریح فرماندهان بعثی این بود که هر جنبندهای را میبینید از دم تیغ بگذرانید و هیچ موجود زندهای نباید زنده بماند. من در میان نیزارها ساعتها در چند قدمی نیروهای دشمن حبسِ نفس کرده بودم و مرگ را با چشمانم لمس کردم؛ اما تقدیر الهی بر این بود که زنده بمانم و راوی این غربت و مظلومیت باشم. این واقعه تلخ، آخرین حضور قباد در خطوط مقدم بود؛ چرا که داغ جانکاه از دست دادن همزمان برادران، توان ادامه را از او سلب کرده بود.»
آخرین مهرمادری و عطوفت پدری در قاب غربت
رابطه عاطفی عمیق رزمندگان با فرزندان خردسالشان، از زلالترین صحنههای ایثار است؛ مردانی که علایق دنیوی و دلبستگی به طفلان شیرخوار را در راه رضای حق فدا کردند و از همهچیز خود گذشتند.
این همسر صبور شهید با یادآوری آخرین خاطرات همسرش با دختر خردسالشان خاطرنشان ساخت: «دخترم مریم تنها شش ماه داشت که پدرش به درجه رفیع شهادت نائل آمد. احمد عاشقانه مریم را دوست میداشت. خوب به یاد دارم در آن دوران که تنگدستی و فقر بر خانوادهها سایه افکنده بود و بیشتر خانوادهها از لباسهای کهنه فرزندان بزرگتر برای نوزاد تازه متولد شده استفاده میکردند، احمد رفتاری متمایز داشت؛ او با عشق فراوان برای دخترمان لباسهای نو و یک جفت گوشواره تهیه کرد، گویی از باطن خود آگاه بود که این آخرین سوغات و هدایای پدری برای دختر کوچکش خواهد بود.»
عهدی ابدی برای تربیت نسلی صالح
وصیتنامههای شهدا، منشورهایی از ایمان و بصیرتاند؛ دستخطهایی به جامانده در میان صفحات قرآن که برای همسران شهدا رسالتی خطیر و عهدی ناگسستنی در مسیر مادری و ایستادگی ترسیم میکرد.
بانو شریفی با مرور لحظات کشف وصیتنامه شهید شریفی تصریح کرد: «روزهای نخست پس از شهادت احمد، سرشار از بهت و اشک بود. هنگامی که وسایل شخصیاش را مرور میکردیم، چشممان به قرآن همیشگیاش افتاد؛ همان قرآنی که سالها انیس و مونس شبزندهداریها و راز و نیازهایش به شمار میرفت. لای صفحات نورانی کلامالله مجید، کاغذی تاخورده به چشم میخورد که با خط زیبا و قلم شیوای خودش نگاشته شده بود. در آن وصیتنامه نوشته بود: دعا کنید که من به فیض عظیم شهادت برسم و میدانم که تو همسری فداکار و پاکدامن هستی و هرگز فرزندانم را تنها نمیگذاری و آنان را با ادب، اخلاق و دینداری تربیت خواهی کرد.»
وی در پایان با اشاره به پایبندی به وصیت همسر شهیدش و نقش تسلیبخش پدر تاکید کرد: «آن جملات برای من صرفاً یک وصیت نبود، بلکه عهدی شرعی و ابدی شد تا با جان و دل پای تربیت فرزندان شهید بایستم. سنگینی و مشقتهای زندگی پس از فقدان احمد کاملاً بر دوش من افتاد، اما در آن روزهای پرمحنت، پدر بزرگوارم همواره تکیهگاه روحی و دلگرمیام بود؛ پیوسته با مهربانی یادآور میشد: دخترم، پای این امانتها بایست و صبوری پیشه کن؛ روزی خواهد رسید که این پسران مردانی رشید و مؤمن خواهند شد و عصای دستت میشوند و من نیز تمام هستیام را وقف عزت و تربیت فرزندان شهید کردم.»
مردان کوچک خانه در قاب غربت
رنج یتیمی در سنین خردسالی، آزمونی تلخ، اما انسانساز برای یادگاران شهدا بود؛ کودکانی که به جای شور و بازیهای کودکانه، خیلی زود مفهوم استقامت، تنهایی و غیرت را در نبود پدر آموختند و تکیهگاه مادران صبور خویش شدند.
زهرا شریفی با بغض و لحنی عاطفی به توصیف حالوهوای فرزندانش در روزهای نخست شهادت همسر پرداخت و اذعان داشت: «فرزندانم در آن سالهای تلخ و پر از اندوه، حقیقتاً فرصتی برای کودکی کردن نیافتند. حمزه، پسرم، که آن زمان تنها در پایه دوم ابتدایی تحصیل میکرد، ناگهان تبدیل به سنگ صبور و مرد کوچک خانه شد؛ ساعتها در فکر فرو میرفت و من غصه نبود پدر را در چشمان زلال و معصومش به وضوح میدیدم. سیروس، فرزند دیگرم، تازه به کلاس اول رفته بود و الفبای زندگی را همزمان با طعم تلخ یتیمی مشق میکرد. ابراهیم هنوز به سن مدرسه نرسیده بود و مدام در پی یافتن خاطرهای محو از آغوش و بوی پدر در گوشه و کنار خانه میگشت؛ و دخترم مریم ششماهه نیز تمام سهمش از مهر بیپایان پدر، همان لباسهای نو و گوشوارههای یادگاری بود که احمد پیش از آسمانی شدنش برای او خریده بود.»
پیوند با سجاده و طی کردن مسیرهای پرمشقت برای کسب علم
تربیت فرزندانی متدین و مقید به احکام الهی در کوران محرومیتهای پس از جنگ، جلوهای درخشان از رسالت ولایی همسران شهداست؛ بانوانی که با دسترنج حلال، فرزندان خود را در مسیر علم، تقوا و معنویت به اوج رساندند.
این همسر فداکار با اشاره به مشقتهای دوران رشد و تحصیل فرزندانش خاطرنشان ساخت: «با توکل خالصانه به درگاه الهی، دسترنج حلال و زحمتکشی را با ایمان درآمیختم تا بچهها در مسیر حق گام بردارند. فرزندانم از همان سنین پایین با محراب عبادت و سجاده نماز انس گرفتند؛ طوری که نماز اول وقت آنها هرگز ترک نمیشد و با شور و اشتیاقی وصفناپذیر روزه میگرفتند. آنان در درس و تحصیل بسیار باهوش، پرتلاش و باانگیزه بودند. مقطع ابتدایی را در همان روستای جانجان پشت سر گذاشتند، اما برای تحصیل در مقاطع راهنمایی و دبیرستان ناچار بودند راهی روستای قلیهوند و شهر سرابله شوند. در سوز سرمای زمستان و گرمای طاقتفرسای تابستان، با مینیبوسهای کهنه و در جادههای ناهموار خاکی تردد میکردند تا کوچکترین وقفهای در تحصیل علمشان پیش نیاید.»
بالندگی لالهها
ثمره سالها خون دل خوردن و صبوری مادران شهدا، درخشش یادگاران ایثار در سنگرهای علمی، قضایی و اجرایی کشور است؛ رویش جوانههایی صالح که ثمره عمر پدری شهید و مادری اسوه را به بار نشاندند.
بانو شریفی با بیان اینکه تا زمان خودکفایی فرزند ارشد در روستا ماندگار شدند، یادآور شد: «ما تا زمانی که دست حمزه به کاری بند شد در روستای جانجان ماندیم؛ اما با بزرگ شدن بچهها و اقتضائات زندگی، همراه خانواده شهید پرویز روستا را به مقصد شهر سرابله ترک کردیم. خانه قدیمی و خاطرهانگیز ما در روستا هنوز پابرجاست و گرچه گرد پیری و فرسودگی بر چهرهاش نشسته، اما درهای آن را نبستهایم و آن را به خانوادههای نیازمند سپردهایم تا سرپناهی برای آنان باشد و روح پاک احمد از این کار خیر شادمان گردد.»
وی در ادامه با ابراز رضایت از سرانجام پربرکت مجاهدتهای مادریاش تاکید کرد: «امروز که به کارنامه زندگی و قد کشیدن این ثمرهها مینگرم، خستگی تمامی آن سالهای پرمحنت از تنم زدوده میشود؛ حمزه، پسر بزرگم، سالها با پاکدستی در مجموعه ثبت احوال خدمت کرد و سالهای متمادی ریاست اداره ثبت احوال سرابله را عهدهدار بود. سیروس با همت بالا مدارج عالی علمی را پیمود و اکنون به عنوان دکتر داروساز در کرمانشاه منشأ خدمت به مردم است. ابراهیم در سنگر خطیر قضاوت به عنوان قاضی عادل در کرمانشاه به احقاق حق مردم مشغول است و دخترم مریم نیز در سال ۱۳۸۴ تشکیل خانواده داد و در ایلام روزگار میگذراند.»
کلام آخر
بانو زهرا شریفی در پایان کلامش ضمن طلب صبر و استقامت برای همسران شهدا به ویژه شهدای جنگ دوزاده روزه و جنگ رمضان توصیه کرد: همسران شهدا بدانید که شما امانتدارِ حماسه شهدا هستید؛ با عزت، جبهه خانه و تربیت فرزندان صالح را هدایت کنید. شهید را حاضر و ناظر بر خانه بدانید و با پیوند معنوی با او، آرامش را به فرزندانتان هدیه دهید. در برابر سختیهای معیشتی با نان حلال و صبر زینبی ایستادگی کنید. فراموش نکنید که شما تنها نیستید؛ استقامت شما ادامهدهنده راه جاودانه همسرتان است.
انتهای پیام/
نظر شما