به گزارش حیات به نقل از ایرنا، گاهی برای شناختن آدمها نباید از جایی شروع کرد که قصهشان تمام شده است.
نباید از مزار، عکس قابشده، عنوان «شهید شاخص» یا روزی که خبر شهادتش به خانواده رسید آغاز کرد.
برای شناخت رضا رحمتیزاده، شاید بهتر باشد به همان مغازه کوچک کنگاور برگردیم. به روزی که هنوز جنگ برای او میتوانست تنها خبری از رادیو باشد، هنوز میشد کرکره مغازه را بالا کشید، دخل را شمرد، مشتری را بدرقه کرد و برای فردا نقشه کشید.
اما رضا یک روز همه این معادلات را به هم زد. کلید مغازه را تحویل داد و رفت.
نه با یک خداحافظی طولانی، نه با مراسمی برای رفتن، نه حتی با فرصتی برای اینکه برادرش را در جریان بگذارد.
رفت و چند روز بعد برگشت؛ با تصمیمی که مسیر زندگی هر ۲ برادر را تغییر داد. برادر بزرگتر، «کرم رحمتی»، هنوز آن ماجرا را با جزئیات به خاطر دارد.
میگوید رضا به او گفت: «برادر، مغازه را جمع کن.»
کرم تعجب کرد. استدلالش هم روشن بود. کسبوکار حلال است و آدم برای زندگی باید کار کند.
اما رضا نگاه دیگری داشت: «الان جنگ است، انقلاب و کشور به نیرو نیاز دارد، الان موقعیت فرق میکند.»
شاید همین «الان موقعیت فرق میکند»، کلید فهم زندگی او باشد.
رضا نمیگفت کسب حلال ارزش ندارد. میگفت بعضی روزها، زمانه از آدم چیزی فراتر از زندگی شخصیاش میخواهد. و او آن روز، سهم خودش را انتخاب کرد.
کودکی در ایل
رضا در خانوادهای مذهبی و عشایری بزرگ شد؛ خانوادهای که دامداری، کوچ و سختیهای زندگی بخش جداییناپذیر روزهایش بود.
در چنین زندگیای، تحصیل آسان نبود. امکانات آموزشی محدود بود و فاصله میان خانه و مدرسه، گاهی به اندازه یک کوچ.
ابتدایی را در آرتیمان تویسرکان و کنگاور گذراند و بعدها، زمانی که در سپاه بود، تحصیلات دوره راهنمایی را به صورت متفرقه ادامه داد. اما آنچه رضا را ساخت، فقط مدرسه نبود.
زندگی خودش مدرسه دیگری بود. مدرسهای که در آن باید مسئولیتپذیری را از خانواده، صبوری را از کوچ و ایمان را از فضای مذهبی خانه میآموخت.
کرم از برادرش به عنوان کودکی باهوش و پرجنبوجوش یاد میکند. کودکی که خیلی زودتر از آنچه از سنش انتظار میرفت، نسبت به واجبات دینی حساس شده بود.
خاطرهای از ماه رمضان هنوز در ذهن خانواده مانده است. رضا ۶ یا هفت سال بیشتر نداشت که یکی از آشنایان خوراکی به او تعارف کرد.
کودک باید به طور طبیعی دست دراز میکرد و میخورد. اما رضا گفت: «من روزهام.»
همین. یک جمله ساده از زبان کودکی کوچک.
اما همان جمله بعدها برای آن فرد، تبدیل به تلنگری شد؛ چنان که به گفته کرم، روز بعد گفت: «بچه فلانی من را ادب کرد.»
شاید این نخستین نشانه از روحیهای بود که سالها بعد در جبهه هم همراه رضا ماند. اینکه باورهایش را بیشتر از آنکه توضیح دهد، زندگی میکرد.
وقتی دامها فروخته شدند و ایل به شهر رسید
روزگار عشایری ادامه داشت تا اینکه خانواده برای ساختن آیندهای تازه، دامهایشان را فروختند و به کنگاور آمدند.
مغازهای راه افتاد. رضا و کرم کنار هم ایستادند تا زندگی شکل تازهای پیدا کند. اما جنگ، نقشه دیگری برایشان داشت.
رضا خیلی زود دریافت که نمیتواند پشت دخل بماند وقتی میدان دیگری به آدم نیاز دارد.
به جبهه رفت. برگشت. و بعد پنج برادر دیگرش را هم با خودش برد.
کرم میگوید رضا برادر کوچکش بود، اما حرفهایش چنان دلنشین و محکم بود که معمولاً به حرف او گوش میداد. این بار هم گوش داد.
مغازه جمع شد و مسیر زندگی ۲ برادر از بازار کنگاور به بسیج و سپاه و جبهه تغییر کرد.
رضا فقط رزمنده نبود؛ سیاست را هم زودتر از سنش فهمیده بود. داستان رضا رحمتیزاده با آغاز جنگ شروع نمیشود.
او پیش از انقلاب نیز از هواداران امام خمینی(ره) بود و در فعالیتهای ضد رژیم پهلوی شرکت داشت.
کرم یکی از خاطرات برادرش را به یاد میآورد؛ خاطرهای از روزهای راهپیمایی در تهران.
ماموران به مردم حمله کرده بودند و رضا برای فرار وارد یک مغازه اتوشویی شده بود.
اما به جای آنکه دستپاچه شود، پشت دستگاه ایستاده و خودش را مشغول کار نشان داده بود. مامورها وارد شدند. نگاهی کردند.
رضا را دیدند که ظاهراً مشغول کار است و از مغازه خارج شدند.
این خاطره شاید در نگاه اول یک ماجرای ساده از سالهای انقلاب باشد، اما تصویری روشن از شخصیت او ارائه میکند؛ جوانی که در موقعیت خطر، خونسردیاش را از دست نمیداد.
پس از انقلاب نیز نگاه سیاسی او ادامه یافت.
کرم از روزهایی میگوید که فضای سیاسی کشور پر از التهاب بود و بنیصدر هنوز برای بسیاری چهرهای ناشناخته بود.
رضا اما نسبت به او موضع داشت و حتی یک روز عکس بنیصدر را آورد و مقابل مغازهای که پیشتر راه انداخته بودند، روی زمین انداخت.
او تنها در مسائل سیاسی حساس نبود. حتی نسبت به مسائل اقتصادی و منافع عمومی کشور نیز حساسیت نشان میداد.
به کسانی که برای حج به مکه میرفتند توصیه میکرد ارز را از کشور خارج نکنند، چون کشور و انقلاب به آن نیاز دارد.
حتی به پدرش نیز همین توصیه را کرده بود. برای رضا، انقلاب فقط یک شعار سیاسی نبود؛ مسئولیتی بود که باید در رفتار روزمره هم خودش را نشان میداد.
جبهه برای او محل مأموریت نبود؛ خانه دوم بود. از سال ۱۳۶۰ تقریباً بخش بزرگی از زندگی رضا در جبهه گذشت.
کرم میگوید او کمتر به پشت جبهه میآمد و اگر هم میآمد، بیشتر در مراسم دعا و زیارت دیده میشد. دعای کمیل، دعای ندبه و زیارت عاشورا.
مرخصی برایش مقصد نبود؛ ایستگاهی کوتاه در مسیری طولانی بود. او حتی به مناطقی میرفت که مأموریت مستقیمی در آنجا نداشت تا از نزدیک شرایط را ببیند و تجربه کسب کند.
در عملیات والفجر چهار در منطقه پنجوین مریوان نیز همراه سه تن از فرماندهان حضور یافت.
جبهه برای رضا فقط جنگیدن نبود؛ یاد گرفتن، دیدن، تجربه کردن و آماده شدن برای روز بعد هم بود.
چندین بار مجروح شد. اما هر بار که زخم، او را به عقب میراند، انگار ارادهاش دوباره او را به خط مقدم برمیگرداند.
برادرش میگوید رضا در جنگ فردی جدی بود و اعتقاد داشت باید تا آخرین قطره خون ایستاد تا پیروز شد.
این جدیت البته با خشونت یکی نبود. اگر از کسی خطایی میدید، تذکر میداد و امر به معروف و نهی از منکر را با برخورد شایسته انجام میداد.
همین ویژگی نیز بخشی از تصویری بود که همرزمانش از او داشتند؛ رزمندهای که جنگ را جدی گرفته بود، اما اخلاق را در میدان جنگ جا نگذاشته بود.
سه آرزو؛ دو زیارت و یک سکوت
در میان خاطرات خانواده، یک جمله از رضا بیش از همه رنگ راز دارد. میگفت سه خواسته از خدا دارد.
اول، زیارت خانه خدا. دوم، زیارت مشهد مقدس.
هر دو را به دست آورد. اما خواسته سوم را به زبان نمیآورد. خانواده اما حدس میزدند چه میخواهد.
«شهادت».
آدم گاهی بزرگترین آرزویش را بلند نمیگوید.
آن را آرام در دل نگه میدارد، مثل نامهای که مخاطبش را فقط خودش میشناسد.
رضا نیز ظاهراً چنین کرده بود. کتابهایی که فقط برای خواندن نبودند او اهل مطالعه بود.
کتابهای امام خمینی(ره)، آثار شهید مطهری و کتابهایی درباره تقوا، ایمان و اخلاق را مطالعه میکرد.
اما کتاب برایش فقط ورق زدن نبود. آنچه میخواند، در تصمیمهایش ترجمه میشد.
در وصیتنامهاش از خانواده خواست تقوای الهی را پیشه کنند، از امام خمینی(ره) و روحانیت مبارز خط امام جدا نشوند و در برابر دشمنان اسلام استوار بمانند. اما شاید مهمتر از همه، توصیهای بود که درباره شهدا داشت.
میگفت در مراسم شهدا شرکت کنید. جای شهدا را خالی نگذارید. و تاکید میکرد انسان در برابر تکتک شهدا مسئول است.
این جمله امروز معنای دیگری هم پیدا میکند. مسئولیت فقط برای کسانی نبود که در جنگ مانده بودند، بلکه برای کسانی بود که قرار بود پس از جنگ، روایت آن نسل را به آینده منتقل کنند.
آخرین فصل؛ قلعهدیزه
شانزدهم مرداد ۱۳۶۶، قلعهدیزه سردشت.
جنگ هنوز ادامه داشت و رضا رحمتیزاده همچنان همان مسیری را میرفت که سالها پیش با بستن مغازه آغاز کرده بود.
گلوله تانک اصابت کرد. ترکشها کار خود را کردند.
مردی که سالها میان کوه و جبهه و عملیات و مجروحیت ایستاده بود، این بار دیگر به عقب برنگشت. رضا در عملیات نصر۷ به شهادت رسید.
قصهای که از ایل آغاز شده بود، از بازار کنگاور گذشته بود، از خیابانهای روزهای انقلاب عبور کرده بود و سالها در جبهه ادامه یافته بود، در قلعهدیزه به پایان رسید.
رضا رحمتیزاده در سال ۱۳۹۰ به عنوان شهید شاخص کل کشور معرفی شد. رزمندهای از جامعه عشایری که در سالهای دفاع مقدس با چهرههایی چون یدالله کلهر، محمد بروجردی، محمود کاوه و حسین اجاقی و شماری از سرداران دفاع مقدس همرزم بود.
از او ۲ پسر و یک دختر به یادگار مانده است.
سه فرزند که امروز نام پدرشان را با خود حمل میکنند؛ نامی که زمانی در شناسنامه یک خانواده ثبت شد و بعدها بخشی از تاریخ یک شهر و حتی روایت دفاع مقدس کشور شد.
رضا اما پیش از آنکه «شهید شاخص» باشد، یک انسان بود؛ کودکی که روزه میگرفت، جوانی که در مغازه کار میکرد، برادری که حرفش برای خانواده وزن داشت، مردی که در سیاست حساس بود، رزمندهای که بارها زخمی شد و پدری که سه فرزند داشت.
کنگاور امروز حدود ۴۵۰ شهید را در حافظه خود جای داده است. شهری که دروازه شرقی کرمانشاه است و نام بسیاری از فرزندانش با دفاع مقدس گره خورده است.
اما میان این همه نام، هر شهید یک جهان دارد. جهانی که اگر فقط در چند جمله تکراری خلاصه شود، بخشی از حقیقتش برای نسلهای بعد از دست میرود.
جهان رضا رحمتیزاده را شاید بتوان با همان صحنه نخست فهمید: مغازه. کلید. برادری که منتظر باز شدن مغازه بود.
مسیرش از بازار به جبهه رسید، از جبهه به شهادت و از شهادت به حافظه یک ملت.
سالها گذشته است. نسلها عوض شدهاند.
کرکره آن مغازه پایین مانده و صدای قدمهای آن روزها در خیابانهای شهر گم شده است.
اما یک چیز هنوز باقی مانده؛ همان پرسشی که شاید هر نسل باید خودش به آن پاسخ بدهد: وقتی روزگار، چیزی فراتر از زندگی معمولی از انسان طلب میکند، او چه چیزی را انتخاب میکند؟
انتهای پیام//





نظر شما