به گزارش حیات به نقل از ایرنا، در هر جامعه شخصیتهای متنوعی وجود دارد، مانند نمایش عروسکی «شهر موشها» که به کودکان آموزش میداد افراد با تفاوتهای اخلاقی میتوانند با یکدیگر دوست باشند و در کنار یکدیگر زندگی و برای ساخت آینده جامعه تلاش کنند. در میان انسانها هم شخصیتهای گوناگونی زندگی میکنند، یکی نسبت به مسائل حساس و زودرنج است و دیگری هیچ موضوعی را جدی نمیگیرد، یکی به سادگی در شلوغی از بودن در جمع لذت میبرد و دیگری کافی است که چند نفر را اطرافش ببیند تا دچار تنگی نفس شود.
کتاب «با همان چشمان بسته» نوشته شاهین کهن به یک گروه از انسانها پرداخته و آنها را به دیگران معرفی کرده است. نویسنده کتاب، در طول جلسات تئاتر درمانی که با مبتلایان به اسکیزوفرنی داشته است، با دنیای آنها آشنا شده و با نوشتن این کتاب راهی برای شناخت آن گروه برای مخاطبان ساخته است. در این گفتوگو درباره کتاب و تاثیر آن بر مخاطب صحبت شد.
درباره کتاب «با همان چشمان بسته» توضیح بدهید.
تالیف این کتاب برمیگردد به سال ۱۳۹۶ که من به عنوان کارشناس سایکودرام(تئاتردرمانی) به انجمن احبا (انجمن حمایت از بیماران اسکیزوفرن) رفتم و با همکاران مشغول به برگزاری کلاسهای تئاتردرمانی شدیم. در این انجمن هیات مدیره تمایل داشتند با افراد مبتلا، فعالیت نمایشی داشته باشیم.
دوست داشتم متن نمایشی که با بیماران اسکیزوفرن تمرین میکنیم، برگرفته از زندگی خودشان باشد و نه متنهایی که بیرون از انجمن نوشته و چاپ شده است
دوست داشتم متن نمایشی که با بیماران اسکیزوفرن تمرین میکنیم، برگرفته از زندگی خودشان باشد و نه متنهایی که بیرون از انجمن نوشته و چاپ شده است و ارتباط چندانی با زندگی حقیقی آنها ندارد. به همین دلیل شروع به پرسیدن سوال از افراد اسکیزوفرن در حین تمرینها کردم؛ سوالهایی با رگههای دراماتیک میپرسیدم تا با دنیای آنها آشنا شوم و اطلاعاتم درباره آنها بیشتر شود؛ کمکم پروندهای از هرکدام از مددجویان داشتم.
در دوره کرونا، بیکاری مطلق و خانهنشینی تا جایی پیش رفت که متوجه شدم از پرونده هر کدام از مددجویان میتوانم یک داستان بنویسم. در داستانها تلاش کردم افراد را به آرزوهایی که در زندگی واقعی به آن نرسیدند، برسانم از آرزو و چیزی که به من گفته شده بود استفاده کردم.
کتاب «یوزپلنگانی که با من دویدند» من را هل داد به سمتی که انسانهای دیگری آنجا هستند و میتوانند دنیای خود را داشته باشند اگرچه کسی متوجه نشود که آنها چه میگویند
پس از اینکه داستانها نوشته شد، کرونا تمام شده بود و ما دوباره دور هم جمع شدیم. داستانها را برای افراد خواندم و احساس کردم که لبخند بر روی لبهای آنها نشست و حال بهتری داشتند، این حال، پیش درآمدی برای چاپ کتاب شد. این کتاب بعد از انتشار در ایران به زبان انگلیسی هم ترجمه شده است و در دیگر کشورها به عنوان کتاب ایرانی در حال فروش است.
در داستانها اشارههای کمی به بیماری داشتم و در یک داستان گفتم بسته خالی قرص روی میز افتاده است. اشارات کوتاه است و اگر مخاطبان دوباره کتاب را باز کنند، داستانها را بخوانند شاید با دید دیگری مواجه شوند.
در ابتدای کتاب از بیژن نجدی برای کتاب «یوزپلنگانی که با من دویدند» تشکر کردم؛ آن کتاب من را ترغیب به نوشتن داستان کرد، زیرا داستانی در آن کتاب با عنوان «استخر پر از کابوس» وجود دارد و زمانی که داستان را خواندم احساس میکردم که شخصیت داستان را در واقعیت دیدم، دنیایش شبیه مددجویانی بود که با آنها کار میکنم و آن کتاب من را هل داد به سمتی که انسانهای دیگری آنجا هستند و میتوانند دنیای خود را داشته باشند اگرچه کسی متوجه نشود که آنها چه میگویند.
اسم و عنوان کتاب را چگونه انتخاب کردید؟
اسم داستانهای کتاب به نام شخصیتهای واقعی است؛ در تمام داستانها زمانی که شخصیت داستان، چشمانش را میبندد انگار به آرزوهای نرسیدهاش میرسد، انگار دنیا برایش جای امنتری میشود و تمام چیزهایی که در دنیا به عنوان ترس تجربه میکند بعد از اینکه چشمانش را میبندد برعکس میشود و شرایط برایش به گونه دیگر رقم میخورد.
شما پزشک روانشناس هستید؟
من در فعالیتهای هنردرمانی مشغول هستم و علاقه بنده در همین حوزه است، پیش از این ۱۰ سال با کودکان با نیازهای ویژه یعنی کمتوان ذهنی فعالیت داشتم و از آن طریق به بیماران اعصاب و روان هم معرفی شدم تا از راه فعالیتهای نمایشی بتوانیم حال بهتری داشته باشیم.
افراد مبتلا به اسکیزوفرنی میتوانند کتاب بخوانند یا متنی را بنویسند؟
بله، افراد اسکیزوفرن هم مانند تمام افرادی که باسواد هستند، توانایی خواندن و نوشتن را دارند. این بیماری سطوح مختلف دارد و اینطور نیست که بگوییم یک فرد به دلیل ابتلا به بیماری اسکیزوفرنی نمیتواند متنی را بخواند.
آیا متن را متوجه هم میشوند؟
بله، هیچ بیماری نیست که انسان را از موضوعی باز دارد. بیشتر افراد خودشان با پای خودشان به مرکز احبا میآیند. درست است که اکثرا سابقه بستری دارند، اما انجمن تلاش کرده کاری کند تا این افراد جای اینکه درگیر بیماری باشند درگیر زندگی شوند، به همین دلیل برای آنها کلاس برگزار میکند. در این انجمن کتابخانه وجود دارد و همچنین تعدادی از اعضا مینویسند، فردی نقاشی میکند. این موارد در کتاب بیان شده است، سعی کردم از نوشتههای آنها در کتاب وام بگیرم. بالاتر از اینها، در میان مبتلایان کسی هست که شعر میگوید، در پاورقی کتاب هم نوشته شده است که شعرها از فردی است که داستان او را نوشتم.
بعد از اینکه کتاب چاپ شد از شبکههای اجتماعی پیامهایی دریافت کردم، فردی در این پیامها گفته بود که اسکیزوفرنی دارد و کتاب را خوانده است و از متن آن خوشنود بود.
آیا این یک کتاب ادبی است یا علمی؟
هیچ جای کتاب، غیر از چند صفحه پایانی، اشاره نشده است که این کتاب مربوط به بیماران اسکیزوفرن است؛ بنابراین اگر بخواهم کتاب را طبقهبندی کنم، در دسته روانشناسی قرار نمیگیرد و در دسته ادبیات قرار میگیرد. هدف من هم کاهش فاصله بیماران اعصاب و روان و افراد عادی بود.
هیچ جای کتاب، غیر از چند صفحه پایانی، اشاره نشده است که این کتاب مربوط به بیماران اسکیزوفرن است؛ بنابراین در دسته ادبیات قرار میگیرد
کتاب به شکلی نوشته شده است که وقتی مخاطب تمام داستانها را میخواند میبیند که بعضی از رفتارهای شخصیت داستان شبیه رفتارهای اوست، مخاطب میبیند با شخصیت داستان گرفتار یک مدل وسواس فکر، مدل رفتار و بدبیاری هستند، میبیند گرفتاریهای شخصیت داستان شبیه او در زندگی واقعی است. هرکدام از داستانها به ما و اطرافیان ما شباهت دارد.
در پایان کتاب قصه من نوشته شده است که هر هفته با این افراد در ارتباط بودم، جای یک مقدمه، در موخره داستان خودم را نوشتم. ماجرا را به نوعی باز کردم که این افراد کجا با من در ارتباط بودند و هرکدام از این قصهها به چه دلیل نوشته شده است.
آیا اسکیزوفرن لایههای مختلف دارد و در شرایط روز جامعه تعداد افرادی که میتوانند با شخصیتها همذاتپنداری کنند، بیشتر از گذشته است؟
هدف همین بود که میان مخاطب کتاب و شخصیتهای داستان پلی بزنیم جای اینکه میان افرادی که گرفتار این بیماری هستند و دیگران دیواری بکشیم. در کتاب تلاش شد بیشتر به شباهتها توجه کنیم، زیرا هر فردی ممکن است گاهی اضطراب بگیرد، یا استرس داشته باشد و افراد شاید به دلیل همین اضطراب و استرس نتوانند کاری را انجام بدهند و همین موضوع باعث میشود تا از زندگی عقب بمانیم، گاهی من هم خیالپردازی میکنم و فکر و خیالهای منفی به سراغم میآید و گاهی خشم گریبان من را میگیرد جای اینکه با برچسب بیماری اعصاب و روان بخواهیم فردی را از جامعه جدا کنیم، بهتر است او را بشناسیم. به این دلیل که گاهی اگر ما هم به پزشک اعصاب و روان مراجعه کنیم شاید متوجه یکسری از مسائل درباره خودمان بشویم. و شاید هنوز این برچسب به ما نخورده است.
آیا افراد با خواندن این کتاب به لزوم دریافت کمک روانشناس بگیرند؟
قرار نیست که اینجا به افراد برچسب بزنیم. تشخیص بیماری کار روانپزشک است و مشاوره با روانشناس برای همه افراد مفید است و کارکرد دارد. من به عنوان کارشناس سایکودرام که روانشناسی هم خواندم هنوز این اجازه را ندارم که بخواهم به فردی برچسب اختلال بزنم و تشخیص بیماری صرفا برعهده روانپزشک است و کسی که دکترای روانشناسی دارد. هیچ فردی با تحصیلات محدود روانشناسی صلاحیت تشخیص بیماری ندارد.
همه ما، هر فردی که در جامعه است باید این ذهنیت را از خود دور کند که فقط افرادی که مبتلا به مساله خاصی هستند باید به مشاور مراجعه کنند، خیر همه ما همانطور که نیاز به پزشک، دندانپزشک و متخصص برای حل مساله داریم برای مسائل روانشناسی هم نیاز به متخصص داریم.
میتوانید تعریفی ساده از اسکیزوفرنی ارائه بدهید؟
نمیخواهم این کار را انجام بدهم، زیرا افراد متخصص دیگری هستند که علم بیشتری دارند و تا زمانی که افرادی هستند که شناخت بیشتری دارند در سوادم نیست که این تعریف را ارائه کنم. کار من استفاده از هنر و نمایش برای ایجاد حال خوب برای بیماران اسکیزوفرنی است.
آیا افراد اسکیزوفرنی میتوانند روابط دوستانه داشته باشند و دوستیابی کنند؟ این مسائل در کتاب آمده است؟
کتاب بیشتر به دنیای فردی مبتلا به اسکیزوفرنی میپردازد اما من از افراد سوال پرسیدم و متوجه دغدغههای آنها، عشق از دست رفته آنها، نگرانی آنها برای سرکار رفتن، خاطرات و موضوعاتی که در قدیم برای آنها شکل گرفته است، شدم. آن وقت به دنیای شخصی کتاب آنها میروم.
افراد اسکیزوفرن میتوانند روابط اجتماعی داشته باشند، اما بیماری، سایهای روی این روابط انداخته است
یکی از داستانهای این کتاب درباره ملاقات خیالی یکی از مددجویان با فردی است که او را دوست داشت. هر دو این افراد دچار اسکیزوفرنی بودند، به همین دلیل خانوادهها با ازدواج آنان مخالفت کردند. آن شخص از ایران رفت و این دو برای همیشه از هم دور شدند.
مددجوی دیگر زمانی که با او گفتوگو میکردم دغدغه کار داشت، امروز مشغول کار است. در آن زمان کسی به او کار نمیداد و سوال من آن روز این بود که اگر قرار باشد از یک مساله شکایت کنید، از چه چیزی شکایت میکنید و او گفته بود از بیکاری شکایت میکنم.
افراد اسکیزوفرن میتوانند روابط اجتماعی داشته باشند، اما بیماری، سایهای روی این روابط انداخته است، در درجه اول دست و پای بیماران را بسته و مدل پردازش و فکر کردن آنها را تا حدی تغییر داده است، دارویی که مصرف میکنند باعث شده ارتباط اجتماعی آنها شبیه به دیگر افراد نباشد. افرادی که با مبتلایان به اسکیزوفرنی ارتباط برقرار میکنند، متوجه تفاوت آنها میشوند. کتاب «با همان چشمان بسته» برای از میان بردن تفاوتها است؛ به همین دلیل است که روابط دوستی بیشتر مددجویان با افرادی است که در مجموعه هستند.
مددجویان میتوانند با ملاحظاتی روابط اجتماعی داشته باشند؛ هر هفته از افراد میپرسم که این هفته چه کردید؟ برایم میگویند. فردی که خانهاش نزدیک تئاتر سنگلج است میگوید که تئاتر تماشا کرده است، حتی با مسئول سالن دوست شده و میتوان نمایشها را رایگان تماشا کند. دیگری از راهپیمایی که با خانواده در کوه انجام داده است، میگوید، اگر افراد با اعتماد با مبتلایان به اسکیزوفرنی رفتار کنند، اتفاقهای خوبی میافتد.
افراد مبتلا به اسکیزوفرنی برای جامعه خطر دارند؟
افرادی که در جامعه میبینیم زمانی که تصادف میکنند و به هر دلیل در سطح شهر با یکدیگر دعوا میکنند. ممکن است به یکدیگر آسیب برسانند. همچنین رانندگیهای پرخطر، مگر فقط توسط افرادی که بیماری روانی دارند انجام میشود؟ خطر و آرامش همیشه در همه افراد وجود دارد این مهم است که شرایط ما را چگونه پیش میبرد که چه عمل و عکسالعملی داشته باشیم.

نظر شما