به گزارش حیات به نقل از ایسنا، گاهی تاریخ با صدای انفجار نوشته میشود. با شیشههایی که فرو میریزند، با خانههایی که در چند ثانیه به تلی از آوار تبدیل میشوند و با مردمی که ناگهان خود را در میانه بحرانی میبینند که انتظارش را نداشتند.
جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونیستی علیه ایران، از همین جنس بود؛ حملاتی که تنها یک تقابل نظامی نبود، بلکه نخبگان و زندگی روزمره مردم را هدف گرفت. در روزهایی که اخبار از حملات، ترور نخبگان و تهدید مراکز مختلف حکایت داشت، نیروهای امدادی و آتشنشانی نخستین گروههایی بودند که به صحنه حادثه میرسیدند. به صحنههایی که جنس حوادثش با تمامی تجربههای قبلیشان متفاوت بود. اما میدان نباید خالی میماند.
برای آنان فرقی نداشت که ساختمان مسکونی باشد یا مرکز اداری؛ مأموریت فقط یک چیز بود؛ نجات جان انسانها.
وقتی عملیات پایان نداشت
در بسیاری از حوادث شهری، آتشنشانان پس از مهار آتش یا جستوجوی مصدومان، به ایستگاه بازمیگردند. اما روزهای جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان، روزهای عادی نبود؛ هر مأموریت میتوانست به مأموریت بعدی متصل شود. هنوز عملیات یک نقطه به پایان نرسیده بود که گزارش حادثه دیگری از گوشهای دیگر از شهر مخابره میشد. نیروها ساعتهای طولانی در آمادهباش کامل بودند؛ در شرایطی که هیچکس نمیدانست حمله بعدی چه زمانی و در کجا رخ خواهد داد.
در چنین شرایطی، آتشنشانان و امدادگران وارد ساختمانهایی میشدند که احتمال ریزش آنها وجود داشت. از میان دود، گردوخاک و آوار عبور میکردند تا شاید بتوانند فردی گرفتار را پیدا کنند یا راهی برای نجات باز کنند.
اینجاست که تفاوت میان یک شغل و یک رسالت آشکار میشود. نیروهای بازنشسته و داوطلب؛ همه آماده بودند تا هر کجا باید، حضور پیدا کنند.
مجید طباطبایی، آتشنشان ایستگاه ۴۹ شهید امینی، آن روزها را مرور میکند و به خبرنگار ایسنا میگوید: هنوز یادمه اولین لحظهای که صدای انفجار اومد، توی خواب بودیم. همهمون از جا پریدیم. اون لحظه با حادثههایی که قبلاً دیده بودم فرق داشت. شهر به هم ریخته بود، تهران همیشگی نبود. صداها، شعلهها، جیغ مردم، همهچی درهم پیچیده بود. اولین گزارشی که رسید، انفجار ساختمون میدان کتاب بود.»
وقتی دود و آتش همهجا رو گرفته بود
وقتی به محل رسیدیم، دود و آتش همهجا رو گرفته بود. مردم آشفته بودن، بعضیها کمک میخواستن، بعضی دنبال عزیزاشون میگشتن. ما دنبال دخترکی میگشتیم که توی اتاق خواب گیر کرده بود، ولی پیداش نکردیم. توی اون شلوغی و بینظمی، هر لحظه اضطراب بیشتر میشد. حتی وقتی شیفتمون تموم شد و گروه بعدی اومد، هنوز استرس رهایم نمیکرد. فقط وقتی با خانواده تماس گرفتم و مطمئن شدم حالشون خوبه، یک نفس راحت کشیدم.

بعدش به عملیات خیابان ستارخان رفتیم. اونجا ستونها خراب شده بودن. با دستگاهها ستون بریدیم تا راه برای نجات افراد باز بشه. عملیات پشت عملیات، هیچ فرصتی برای استراحت نبود. همهجا بچههای تیم نجات پخش شده بودن و ما مثل سربازها جابهجا اعزام میشدیم.
اصابت به رسانه؛ اصابت به صدای یک ملت و جنایتی آشکار
مجید ادامه می دهد که؛ یکی از سختترین صحنهها برای من، صداوسیما بود. ساختمون شیشهای پنج طبقه در آتش میسوخت. شیشهها مثل بارون میریخت و دستهای بچهها بریده میشد. همه خسته بودن، ولی هیچکس نمیگفت نمیتونم. تا صبح ادامه دادیم. کسی دنبال دیده شدن نبود، دنبال فیلم و عکس هم نبودیم. فقط هدفمون این بود؛ یک نفر زنده بیشتر بیرون بیاریم.
در یک عملیات هم صحنهای دیدم که هنوز جلوی چشممه. گفته بودن کسی توی طبقه منفی یک گیر افتاده. دنبال صداش رفتیم، اما وقتی پیداش کردیم، شهید شده بود. در آن عملیات پشت گردنم سوخت، بینیام سوخت، اما چیزی جز غم اون لحظه یادم نمونده.
دلم میخواست از درد غم زمین زیر پایم باز شود
بدترین لحظات همیشه با خانوادهها بود. مادرهایی که فریاد میزدن بچهمون زیر آواره، یا پدری که باور نمیکرد دخترش رفته باشه. من خودم پدرم. وقتی صدای گریه اون پدر و مادرها رو میشنیدم، دلم میخواست از درد غم زمین زیر پام باز بشه.
آن ۱۲ روز، تجربهای بود که هیچکدوم از ماها تا حالا نداشتیم. ما همیشه با حریق و حادثه روبرو شدیم، اما جنگ چیز دیگهایه. فشار روحی، صدای انفجارهای پیدرپی، نگرانی خانوادهها، و در عین حال مسئولیتی که روی شونههامونه. ما بچههامونو خونه گذاشتیم و رفتیم وسط آوار و آتش. فقط به امید اینکه جون کسی رو نجات بدیم.
ناجیان بیسلاح
جنگ، واژهای است که معمولاً با تجهیزات نظامی و صحنههای نبرد شناخته میشود، اما در پشت صحنه هر بحران، گروهی دیگر نیز حضور دارند؛ کسانی که سلاحشان تجهیزات امدادی است و هدفشان نجات جان انسانهاست. در طول جنگ ۱۲ روزه، نیروهای آتشنشانی، اورژانس و هلالاحمر در کنار یکدیگر شبکهای از امدادرسانی را شکل دادند و اجازه نداد آسیبهای انسانی ابعاد گستردهتری پیدا کند.
در آن روزها، مردم بارها شاهد حضور خودروهای امدادی در خیابانهایی بودند که هنوز بوی دود و آتش در آنها جریان داشت؛ خودروهایی که برای بسیاری از خانوادهها نشانه امید بودند.
حملاتی که مرزهای انسانیت را نادیده گرفت
یکی از تلخترین ابعاد جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان، هدف قرار گرفتن مناطقی بود که هیچ نسبتی با میدان نبرد نداشتند. خانهها، خیابانها و محیطهای شهری، بخشی از صحنه این حملات شدند و شهروندان عادی بهای سنگینی پرداختند. در کنار خسارتهای فیزیکی، این حملات زخمی عمیق بر حافظه جمعی جامعه بر جای گذاشت؛ زخمی که تنها با بازسازی ساختمانها التیام نمییابد. ترور دانشمندان ایرانی نیز بخش دیگری از این پروژه خشونت بود؛ اقدامی که نهتنها جان انسانها را هدف قرار داد، بلکه توسعه علمی و سرمایه انسانی کشور را نشانه گرفت.
روایتهایی که باید شنیده شوند
در سالگرد جنگ ۱۲ روزه، شاید بیش از هر زمان دیگری باید به روایت کسانی گوش داد که از نزدیک با این حوادث مواجه بودند. آتشنشانانی که نخستین لحظات پس از انفجار را دیدهاند. امدادگرانی که مصدومان را از زیر آوار بیرون کشیدهاند. نیروهای عملیاتی که ساعتها در میان دود و آتش فعالیت کردهاند. این روایتها تنها خاطره نیستند؛ بخشی از تاریخ معاصر کشورند. تاریخی که نشان میدهد در سختترین لحظات، چگونه انسانهایی عادی به قهرمانان یک ملت تبدیل میشوند.
انتهای پیام //
نظر شما