به گزارش حیات به نقل از تسنیم، فاطمه مرادزاده ـ کم کم آماده برگشت به ایران میشوند. اولین پروازهایشان از دوشنبه 11 خرداد از فرودگاه جده آغاز میشود. شوق برگشت به وطن بیتابشان کرده، اما دل کندن از سرزمین وحی؛ از خانه خدا و مسجد رسول (ص) هم آسان نیست. هیچوقت برای هیچ زائری راحت نبوده، اما اینبار فرق میکند؛ خیلی فرق میکند.
جنگ بود. دلهره بود. پشت اینکه اصلا زائران ایرانی به حج بروند یا نروند، کلی حرف و حدیث و اما و اگر بود که شرایط را مثل یک معمای پُر گِره پیچیده کرده بود.
زائران امسال باید بروند یا نه؟... اگر آتشبس بههم خورد و جنگ دوباره شروع شد، چه؟...، اگر حضور زائران، دست و پای نیروهای مسلحمان را در صورت وقوع جنگ مجدد بست، چه؟!... و دهها اما و اگر دیگر که هم مثل نخود و لوبیا در دیگ رسانهها و کارشناسان و محافل مردم همیشه در صحنهی نگران میجوشید و هم در دل زائران!
زائران ولی بیقرارتر بودند و پُراضطرابتر. از یک طرف دلشانِ بندِ ایران جنگزده بود و اینکه مباد با زیارتشان در این شرایط خاص باری بشوند روی شانههای خسته این سرزمین و مردم پایدار و نظامیان قهرمان و جانفداش. از طرفی دلشان بیقرار خانهی یار بود که برای دیدارش عمری چشمانتظار بودند و موهایشان به سپیدی نشسته بود.
تصمیمِ سختی بود؛ هم برای زائران و هم لابد برای مسئولان.
اما تصمیم گرفته شد؛ زائران اعزام میشوند. تدابیر لازم اندیشیده شده و جای نگرانی نیست!
حالا دیگر توپ در زمین زائران بود و تصمیم با خودشان؛ یک تصمیم سخت و بزرگ لابد.
نگرانی و فشار خانوادهها، گروهی را بهناچار به انصراف از سفر کشاند.
برخی هم که دلهایشان پیوسته میان انجام واجب شرعیِ حج و وجوب حفظِ جان، هروله میرفت، عرض حال خود را پیش مراجع تقلید بردند و جواب شنیدند: هرکس که ترس و خوف دارد، میتواند از رفتن به حج امتناع کند، اما...
این اما یعنی هر که خوفی ندارد، بسم الله...
درنهایت 30 هزار نفر یا علی گفتند و دل به دریا زدند و ساک بستند و زائر شدند.
اینها همانها بودند که حتما وقتی از زیر قران در چارچوب در رد میشدند، احتمال هر اتفاق و سرنوشتی را برای خود میدادند و وصیت کرده و حتی با غسل شهادت از خانه خارج میشدند. و لابد در آخرین لحظه هنگام وداع با خانواده طوری چشم در چشم جگرگوشهها میشدند که انگار دیدارمان شاید بماند به فردای قیامت... اما چارهای جز رفتن نیست، که سفر، سفرِ عشق است و واجب و یار در انتظار...
اولین گروه از حاج آقا و حاج خانمهایی ایرانی که البته هنوز حاجی و حاجیه نشده بودند، وقتی پایشان را از آسمان، به زمین گرم عربستان گذاشتند و وارد سالن انتظار فرودگاه جده شدند، با یک شگفتانه بزرگ و کمی هم غریب، غافلگیر شدند. با دالانی از میزبانان لبخندبهلب که باید از میان آن عبور میکردند و حین عبور، گلابباران میشدند و تاجِ گل روی سرشان مینشست و بستههای هدایا در دستانشان جای میگرفت!
هم زیبا بود و هم کمی عجیب! شاید انتظار میرفت به دلیل موشکهایی که در ایام جنگ 40 روزه در پایگاههای هوایی امریکا در عربستان نشسته بود، سِگرمهی مسئولان عربستانی درهم باشد، اما نبود!...
پشت این گلباران، هرچه بود، خدا میداند! اما زائران ایرانی همانروز اول، کمی آسودهخاطر شدند و نفسی راحت کشیدند، که گویا هم امنیت برقرار است، هم مهربانی و مهمانپذیری، اما خب باید صبر کرد و دید. شاید یک رسم معمول باشد و خیلی محدود!
راننده مصری از توی آیینه نگاهش کرد و انگشت شصتش را بالا آورد و یک لایک هدیه کرد و با لبخند گفت: «ایران، أحب؛ ایران، مقاوم». پشتبندش هم صدای موشک درآورد و خندید. آقای زائر هم خندید.
مغازهدارهای کنار هتل هم رفتارشان غریب شده بود؛ غریب اما دوستداشتنی!... از کنار یکیشان که هر بار رد میشدند، آرام میگفت: «شیعه، عزیز». آن یکی مغازهدار اما حسابی تحویلشان میگرفت و سرِ شوخی را باز میکرد و آخرش هم میگفت، «ببخشید اَمزح».
حیف که نه زائران عربی بلد بودند و نه آنها زبان شیرین پارسی. وگرنه معلوم بود دلشان میخواهد به بهانه چانه زدن سرِ قیمت اجناس، یک دلِ سیر با ایرانیها گپ بزنند و بگویند که انگار چندوقتی است بدجور عاشقشان شدهاند؛ عاشق مرام و معرفتِ مردان و زنان ایرانی، عاشق شجاعت و دلِ شیر و سرنترسی که دارند و یک تنه رو در روی ترسناکترین ابرقدرت تاریخ ایستادهاند!
فقط بازاریها و رانندهها که نبودند، یک روز یک جوان دانشجوی پاکستانی که کنار آقای زائر ایرانی نشسته بود، وقتی بلند شد برود، با لبخند گفت: «ایرانی؟... ماشاءالله». ماشاءالله گفت و زود جمعاش کرد، اما مشخص بود که دلش میخواست ساعتها از ایران و ایرانیها حرف بزند؛ مثلا از اینکه چقدر مثل هیچ ملتی نیستند و چقدر فقط شبیه خودشان هستند؛ شبیه یک ملت عزیزکرده و برترییافته. اما خب، دوربینهای مجهز به هوش مصنوعی همه جا بودند و میپاییدند.
افغانستانیها هم که فرصت را غنیمت شمرده و با افتخار فارسی حرف میزدند و دلشان گویا غنج میرفت که فارسیزبان هستند و همکلام ایرانیها و بهدلیل همین همزبانی و همسایگی و بعضا همزیستی با ایرانیان، شاید هم شریکی نامحسوس در سربلندیشان!
حتی پلیسها هم رفتارشان تغییر کرده بود. شُرطهها که انگار کارشان فقط گیر دادن است، داخل مسجدالنبی چشم تیز کرده بودند که هرجا ناراستی (با قوانین خودشان) دیدند، گیری بدهند. اما به ایرانیها که میرسیدند و تا میفهمیدند زائر ایرانی است، انگار شتر دیدی ندیدی! حتی اجازه میدادند روی سنگفرش نماز بخوانند، درحالیکه همانوقت با اَخم و تَخم زائران دیگر کشورها را امر و نهی میکردند.
خدا بهتر میداند، شاید شرطهها و خدمتگزاران مسجدالنبی و مسجدالحرام هم به دام عشق ایران گرفتار شدهاند!
آقای زائر مدتی از قران خواندنش گذشته بود. نظافتچیِ نوجوان مسجدالنبی که زیرچشمی هوایش را داشت، طاقت نیاورد و رفت برایش یک لیوان آب سرد آورد و یک لبخندِ دلنشین و پرمعنا هم نثارش کرد.
مسئولان کاروانهای ایرانی از قبل گفته بودند کاری نکنید از قوانین و خط قرمزهای عربستان رد شود و کار به ناراحتی و برخورد بکشد. یک توصیه بهشدت اخلاقی که گویا زائران مسلمان سراسر دنیا هم رعایتش میکردند. لذا قربانصدقه رفتن برای ایرانیها خیلی ریز و ظریف و توام با لبخند و محدود به ماشاءالله بود، آنقدر که زائران ایرانی در هر قدم یک ماشالله بشنوند و ادامهاش را از توی چشمانشان بخوانند که: لاحول ولا قوه الا بالله...
مکه هم مثل مدینه بود و ایرانیها عزیزشده و توی چشم، آنقدر که با حیرت و تحسین ورانداز شوند و برای اینکه چشم نخورند و همچنان مقابل اپستینِ امریکاییصهیونیستی مقاوم بمانند، راه به راه یک ماشاءلله نثارشان شود.
ورودی مسجدالحرام، زن و مردی ظاهرا اروپایی، چشمشان به پرچم روی دوش زائران ایرانی افتاد. زن با هیجان زد به شوهرش که: نگاه کن ایرانی! ایرانی! بعد شروع کرد به گرفتن فیلم...
آقای زائر یک شب که داشت طواف مستحبی انجام میداد، حس کرد کسی از پشتِ سر، دست گذاشته روی شانهاش. اول مَحَل نداد، چون توی آن شلوغی، برای جلوگیری از زمین نخوردن، گرفتنِ دیگران طبیعی بود. اما وقتی دید دست چند دقیقه روی شانهاش خشک شده و بعد آرام آرام حرکت کرده و انگار ماساژش میدهد، رو برگرداند و دید یک جوان بلندبالا و رشید ایستاده و نگاهش میکند. بعد هم ( طوری که دوربینهای مجهز به هوش مصنوعی حرفش را نفهمند)، با لبخند و احتیاط گفت: «ایران، عزیز؛ نصرکم الله...». بعد هی مرتب دعا میکرد. دستِ آخر هم شانهاش را فشرد و آرام از کنارش رد شد و گفت: ماشاءالله!... جلو که افتاد، نوشتهی پشت لباس احرامش مشخص شد: «شؤون الحاج العراقی».
امسال استقبال از زائران ایرانی بدون ترس و واهمه در هتلها هم دلچسب و کمنظیر بود.
در مکه هنگام اولین ورود به هتل، با شربت و شیرینی خامهای همراه با پخشِ آن صوت رهبر شهید که به چهارده معصوم سلام میدهند و پخش سرود جمهوری اسلامی و صلوات خاصه امام رضا(ع) به استقبالشان آمدند!
زائران حالا از دو روز دیگر؛ از 11 خرداد، دسته دسته برمیگردند، اما دلشان برای این سرزمین وحی حتما تنگ میشود؛ برای جایی که خیلی در آن عزیز بودند و غرق افتخار. دلشان برای آن پلیسهای مهربان، زائران اروپایی و افریقایی و پاکستانی و عراقی تنگ میشود.
زائران غیرایرانی هم دلشان تنگ میشود. بازاریهای اطراف حرم مسجدالنبی و مسجدالحرام. آن شُرطههای همیشه اخمو اما امسال مهربان...
امسال موسم حج که کامل به پایان برسد و سرزمین وحی خلوت بشود، همه دلتنگ میشوند؛ همه از هر جای دنیا که آمده بودند خانه خدا؛ ایرانی و غیرایرانی؛ میهمان و میزبان!
هر سال اگر فقط خانه خدا دلهای زائران را بههم گره میزد، امسال یکچیز دیگر هم بود؛ چیزی به نام ایران، یا شاید ایرانی، یا نیروهای مسلح ایران، یا شیعه و شیعه ایرانی و ایرانی شیعی. یا تمام اینها با هم؛ همه اینها با هم که زیر سایه رهبریِ امام شهیدشان، معجزه کردند و به مردم دنیا نشان دادند که چطور میتوان تنهای تنها، در تحریم و محاصره، تنها با توکل و اعتماد به مالک هستی، روی پای خود ایستاد و گردن برافراشت و پشت خبیثترین ابرقدرتهای تاریخ را به زمین زد و رسوا کرد.
مستضعفانِ قرنها به استثمارکشیده شده، یا همیشه زیرِ سلطهی ابرقدرتهای پوشالی، حالا چند ماهی است از جنگ رمضان، با چشمان خود معجزه ایستادگیِ پرغرور و عزتآفرین ایرانیان را در برابر استکبار صهیونی دیدهاند.
حالا برای آنها هر ایرانی یعنی یک برگ معجزه؛ هر ایرانی با شعارِ «اللهاکبرش»، هر ایرانی با پرچمی که 90 روز بالا نگه داشته است. هر ایرانی با شجاعت رستمگونهاش پشت پدافند و لانچرِ موشکها. هر ایرانی با آن توکل و ایمان و استغاثهاش به درگاه تنها قدرت واقعی در هفت آسمان.
حالا آنها؛ آن حاجیانِ سرزمینهای دور و ضعیف و به استضعافکشیدهشده، در سفر حج خود، 30 روز، در کنار 30 هزار معجزه ایرانی نفس کشیدند و برای شبیه شدن به آنها به خدای کعبه التماس کردند؛ برای شبیه شدن به 90 میلیون ایرانیِ عزیز و باعزت و پرغرور؛ 90 میلیون پیامبری که هر روز و هر شب پیام پایداری در برابر ظلم به دنیا مخابره میکنند.
پس چرا دلتنگ نشوند برای این اعجازی که خدای کعبه در این حجِ متفاوت نشانشان داده؟! هم برای این اعجاز و هم برای ایرانی که ندیدند و اما حالا کعبه آمالِ دلهای آزادیخواهان جهان شده است.
اصلا آنها حالا از هر «حاجی» در طول تاریخ حاجیتر شدهاند؛ یک حاجی که خدا هر روز صدها معجزه برایش رو کرده و حجت برای او به پایان رسیده است.
حالا آن حاجآقا و حاجخانمهای اروپایی و آسیایی و آمریکایی و آفریقایی، شانههایشان از باری که روی آن نشسته، خیلی سنگینی میکند؛ همانقدر که دلهایشان از غصه ترک سرزمین پراعجاز وحی...
انتهای پیام//
نظر شما