کد خبر 278706
۹ شهریور ۱۴۰۴ - ۱۱:۳۷

خادمی مراسم اهل بیت افتخارش بود/ عید غدیر به جای خودش خبر شهادتش آمد

خادمی مراسم اهل بیت افتخارش بود/ عید غدیر به جای خودش خبر شهادتش آمد

یک هفته قبل از شهادتش در عیدقربان بود که او را دیدم قرار عید غدیر را گذاشتیم که روز عید در روستا چه کنیم، تا روز قبل از شهادتش منتظر بودیم که بیاید، اما روز عید به جای خودش خبر شهادتش آمد.

به گزارش حیات، سردار شهید «جواد جورسرا» یکی از فرماندهان ارشد نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود که در حملات تروریستی اسرائیل و امریکا به ایران در بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ به همراه سردار شهید امیرعلی حاجی‌زاده و یاران دیگر به شهادت رسید. او نخستین شهید مدافع وطن از شهرستان فیروزکوه و همچنین سی و دومین شهید روستای آسور بود که در خانواده مذهبی پرورش یافت. بعد از اتمام دوره خدمت سربازی به استخدام سپاه پاسداران درآمد و با سال‌ها مجاهدت در صنعت هوافضای سپاه، عاقبت نامش در زمره جان فدایان میهن ثبت شد و به دست شقی‌ترین سفاکان عالم، یعنی رژیم اشغالگر قدس به شهادت رسید. در گفت‌وگو با «حسین جورسرا» برادر و «محبوبه جورسرا» همسر شهید به بیان بخش هایی از زندگی و ابعاد شخصیتی این شهید پرداختیم.

حسین جور سرا (برادر شهید)

چند سال با برادرتان فاصله سنی داشتید و شهید از کودکی چه روحیاتی داشتند؟

آقاجواد سال ۱۳۵۷ به دنیا آمد. ما دو برادر و یک خواهر بودیم. خواهرم فرزند بزرگ‌تر خانواده است و من سال ۶۱ متولد شدم و از آقاجواد چهار سال کوچک‌ترم. آقاجواد از کودکی خیلی کنجکاو، بازیگوش، شجاع و نترس بود. در نوجوانی به شعر و ادبیات علاقه‌مند شد. جغرافیای کشورمان را خوب می‌شناخت. صراحت بیان و ذهن گشوده و نگاه تحقیقی حتی نسبت به دینش داشت. بصیرت سیاسی و تحلیل‌های سیاسی خوبی در مورد مسائل بین‌الملل و کشور ارائه می‌داد. حتی منابع غربی را مطالعه می‌کرد. ذهن نقادی داشت، همیشه در حال تحقیق بود. اهل رمان، شعر و ادبیات خواندن بود و همچنین موسیقی سنتی. رشته ورزشی کوهنوردی را به صورت حرفه‌ای دنبال می‌کرد و دو بار به قله دماوند و قله علم کوه صعود کرد. گاهی آواز می‌خواند، دستگاه‌های موسیقی را خوب می‌شناخت. من معلم هستم اشعار و نکات فلسفی را با هم رد و بدل می‌کردیم. اولین چیزها را من از ایشان یاد گرفتم. مثلاً اولین بار در دوران دبیرستان از طریق برادرم با اندیشه‌های دکترشریعتی، شهید مطهری، امام موسی صدر و خیلی از بزرگان آشنا شدم. تابستان هرسال به روستای آسور می‌رفتیم. آقاجواد دعای کمیل و زیارت عاشورا را با صوت زیبا و سوز دل می‌خواند. علاقه خاصی به امام‌حسین (ع) و ارتباط معنوی خاصی با خدا داشت. واقعاً آدم خاکی بود. وقتی در مراسم مسجد و هیئت‌ها چایی پخش می‌کرد، بستگان نزدیک ما نمی‌دانستند ایشان از فرماندهان ارشد هوافضای سپاه است. باغی در روستا داشتیم آقاجواد در عین حال که اهل شعر و ادبیات و فلسفه بود، باغداری هم انجام می‌داد. به محیط‌زیست علاقه‌مند داشت. وقتی به کوهنوردی می‌رفتیم زباله‌ها را از طبیعت جمع می‌کرد.

گویا با شهید مدافع حرم محمد بلباسی رفاقت دیرینه‌ای داشتند؟

بله با شهید مدافع حرم محمد بلباسی در قائمشهر هم‌محلی و رفیق بودیم. آقاجواد و شهید بلباسی هم سن و رفیق بودند و عکس‌های زیادی دراردوهای مختلف دارند. من یک‌سال در کنار شهید بلباسی در بسیج دانشجویی کار کردم و معاون آموزش بسیج دانشجویی بودم. از سال ۱۳۷۳ جلساتی را بچه‌های سپاه در قائمشهر دایر کردند من از نوجوانی به اتفاق شهید بلباسی و برادرم آقاجواد در این جلسات حضور داشتم. این جلسات از دیدگاه معرفتی اثرگذار بود.

خط جهاد و شهادت در بستگان‌تان وجود داشت؟

پدربزرگ‌مان با سن بالای ۷۰ سال به جبهه رفت. پدرم هم به جبهه رفته بود. عموی ما در نوجوانی قصد داشت به جبهه برود پدربزرگم قبول نمی‌کرد تا اینکه رضایت دادند، برود. عمو روز قبل از اعزام به جبهه تصادف کرد و سال ۶۰ از دنیا رفت. نامش حسین بود به همین جهت اسم حسین را برای من انتخاب کردند.

چطور شد در سپاه مشغول به خدمت شدند؟

آقاجواد وقتی دیپلم گرفت به سربازی رفته بود و برخی بستگان او را تشویق کردند، استخدام سپاه شود. دوره‌های سپاه را طی کرد و در دانشگاه امام‌حسین (ع) تحصیلش را ادامه داد. در ابتدا دوره پدافند را آموزش دید. مدرک فوق‌لیسانس را در رشته جغرافیای استراتژیک اخذ کرد. درجه نظامی‌اش سرهنگ تمام بود و بعد از شهادت درجه سرداری به شهید دادند.

در مورد ایستادگی در مقابل استکبار جهانی امریکا و شرارت‌های صهیونیست‌ها نسبت به مسلمانان چه نظری داشتند؟

مبارزه با صهیونیست و ایستادگی در مقابل دشمن و حفظ تمامیت ارضی ایران برای‌شان مهم بود، با اینکه برخی از عملکردهای مسئولان و افرادی که نگاه رادیکالی دارند را نقد می‌کرد، اما حفظ وحدت را همیشه در اولویت قرار می‌داد. خیلی با اخلاق بود، حتی کسانی که مخالف نظرشان بودند او را دوست می‌داشتند.

آخرین دیداری که داشتید چه زمانی بود؟

یک هفته قبل از شهادت‌شان در عیدقربان او را دیدیم تا روز قبل از شهادت منتظر بودیم برای عیدغدیر به روستای آسور بیاید که روز عید خبر شهادتش را به ما دادند.

چگونه از شهادت‌شان باخبر شدید؟

وقتی خبر شهادت سردار سلامی و سردار باقری را شنیدیم، دل نگران شدیم تا ظهر که خبر شهادت سردار حاجی‌زاده هنوز قطعی نشده بود، دلهره داشتیم. شب قبل آقاجواد گفته بود فردا صبح به روستای آسور می‌آیند، اما ساعت یک شب آماده‌باش اعلام شد و به جلسه رفته بودند. ما روستا بودیم. هرچه با موبایل‌شان تماس گرفتیم زنگ نمی‌خورد. بعد از چند ساعت صدای بوق موبایل را شنیدیم. ظهر شده بود خبرها قطعی شد که سردار حاجی‌زاده به شهادت رسیده است. همسر برادرم نگران بودند که چرا آقاجواد جواب تماس‌شان را نمی‌دهند. با دوستان شهید تماس گرفتیم و وقتی آنها تسلیت فرستادند، متوجه شدیم برادرم به شهادت رسیده است. به تهران رفتیم. پیکرش یک هفته در تهران بود و بعد در فیروزکوه تشییع و در مراسم باشکوهی در روستای آسور به خاک سپرده شد.

سخن پایانی.

شهدا را دست نیافتنی جلوه ندهیم، شهدا بین ما و خیلی عادی بودند. نباید خیلی نگاه قدسی به آنها داشته باشیم. مهم‌ترین خصلت‌شان شجاعت، صدق نیت و قدرت معنوی‌شان بود. اهل ریا نبودند و در خلوت و جلوت تقوی داشتند. انسان معنوی شجاعت و صداقت دارد و شهدا اینگونه بودند.

محبوبه جورسرا (همسر شهید)

چه معیارهایی برای ازدواج با آقاجواد داشتید و شهید روز خواستگاری چه صحبت‌هایی داشتند؟

من و آقاجواد دخترخاله، پسرخاله بودیم. اسفند سال ۱۳۸۳ موضوع خواستگاری را مطرح کردند و اردیبهشت ۱۳۸۴ عقد کردیم. رفتار پسندیده ایشان با فامیل، خوشرویی، صداقت و همچنین احترام‌شان به بزرگ‌ترها زبانزد بود. خصوصیات رفتاری‌شان مورد تأیید پدر و مادرم بود. درک بالایی نسبت به مسائل داشتند. در صحبت‌هایی که داشتیم، متوجه شدم خیلی عرق به وطن دارد و به نظام و رهبری خیلی علاقه‌مندند. این خصلت‌ها از نظر من معیارهای مهمی در ازدواج موفق بود. در ۲۰ سال زندگی مشترک همان خصلت‌های خوب را داشتند و خیلی با گذشت و صبور بودند. اقوام خاطرات خوبی از او دارند و می‌گفتند ما کوچک‌ترین اخم یا ناراحتی از آقاجواد ندیدیم. ایشان اهل مطالعه بودند و ذهن کنجکاوی داشتند. مقالات مختلف را می‌خواندند. اهل سفر و گردش در طبیعت بودند. از زندگی لذت می‌بردند.

چند فرزند دارید و ارتباط‌شان با بچه‌ها چطور بود؟ در مورد تربیت فرزند چه نظراتی داشتند؟

دو فرزند دارم. فرزند اولم متولد ۱۳۸۷ و فرزند دومم سال ۱۳۹۰ به دنیا آمد. آقاجواد زیاد به مأموریت می‌رفت و اگر امکان خرید داشت برای من و بچه‌ها یادگاری می‌گرفت. می‌گفت با اینکه مأموریت هستم و مشغولیت کاری دارم، ولی شما همیشه در ذهنم هستید. زمانی که منزل بودند با بچه‌ها به گردش می‌رفتند تا دوران ابتدایی هر شب برای بچه‌ها کتاب داستان می‌خواندند. بچه‌ها وقتی وارد سن نوجوانی شدند، پدرشان به شهادت رسید. همسرم می‌گفت انعطاف داشتن پدر و مادر در تربیت فرزند خیلی تأثیر دارد، یعنی اگر کوچک‌ترین خطا و نافرمانی دیدیم زبان نصیحت باز نکنیم و به فرزندان‌مان آزمون و خطا بدهیم. دیدگاهش نسبت به ترتبیت بچه‌ها خیلی باز و گسترده بود. بچه‌ها را تشویق به مطالعه می‌کرد. جویای درس‌شان بود. بچه‌ها متوجه بودند اگر پدرشان زمان زیادی در خانه نیست، ولی حواس‌شان به درس‌شان است.

با روحیه معنوی که داشتند از شهادت‌شان صحبت می‌کردند؟

در دوران نامزدی یکی دو بار بحث شهادت را مطرح کردند و من ناراحت شدم. وقتی دیدند ناراحت می‌شوم و به گریه می‌افتم در طول زندگی تمایل‌شان را به شهادت به زبان نیاوردند، ولی سبک زندگی آقاجواد و برخوردش با خانواده و اقوام و همچنین تعهدی که نسبت به کار و مأموریت‌ها داشتند نشان از علاقه‌شان به شهادت بود. مأموریت‌های پر از خطر را حتی اگر در شرایط بدی بودیم، کنسل نمی‌کرد. اینها همه نشانه‌هایی برای شهید بودن است. باید شهید گونه زندگی کرد تا شهید شد. وقتی یک انسان خودش را وقف وطن می‌کند مخصوصاً کسانی که نظامی و در خدمت وطن هستند، خودشان را وقف کار می‌کنند، یعنی آماده شهادت برای وطن می‌شوند. وقتی آقاجواد به شهادت رسیدند، دیگران می‌گفتند از شیوه زندگی‌شان انتظار می‌رفت، شهید شوند. نوع زندگی هر فرد مشخص می‌کند که شهید می‌شود و خداوند از دل‌ها خبر دارد. خدا صدق درون، عبادت و دعاهایش را پذیرفت و همین صدق درونش گواه شهادتش بود.

آخرین دیدارتان چه زمانی بود؟

قاجواد عقیده‌اش این بود که فضای شادی برای خانواده فراهم کند. معمولاً آخر هر هفته به پارک، سینما یا مرکز خرید می‌رفتیم. عصر پنج‌شنبه ۲۲ خرداد به خرید رفتیم و برای من و دخترم لباس خرید. بعد از خرید به منزل برگشتیم و شام مختصری خوردیم، ساعت ۱۲ خوابیدند و ساعت ۱:۳۰ بامداد جمعه از محل کارشان تماس گرفتند و گفتند آماده‌باش است. همسرم در حال رفتن به محل کارش با آرامشی خاصی گفتند، خانم! کاری نداری؟ اگر موبایلم در دسترس نبود نگران نباش. با ما خداحافظی کرد و رفت. من مثل همیشه موقع بدرقه آیت‌الکرسی خواندم. گاهی که شرایط آماده‌باش بود، دلهره می‌گرفتم، اما آن شب خدا به دلم آرامش داده بود.

چگونه از شهادت‌شان باخبر شدید؟

آقاجواد گفته بود احتمال دارد موبایلش در دسترس نباشد، ولی ساعت که از یک ظهر گذشت و خبر شهادت دو، سه نفر از همکارانش به من رسید، نگرانی‌ام بیشتر شد، اما حتی یک درصد شک نکردم ممکن است شهید شده باشد. ساعت حدوداً سه بعدازظهر شد. خیلی به دلهره افتادم و تماس گرفتم. گوشی موبایلش بوق می‌خورد، ولی جواب نمی‌داد. ساعت ۳:۱۵ نگرانی‌ام بیشتر شد. با همکارش تماس گرفتم و پرسیدم از آقاجواد خبر دارین؟ اطرافش سروصدا بود. مشخص بود وضعیت عادی نیست به من گفتند هنوز مشخص نیست. این جمله خیلی نگرانم کرد اگر می‌گفتند زخمی شده، یا می‌گوییم با شما تماس بگیرند خیلی بهتر بود. وقتی گفتند هنوز مشخص نیست! گفتم آقاجواد شهید شده؟ همکارشان به گریه افتاد و گفتند بله شهید شدند.

چقدر طول کشید تا پیکرشان پیدا شود؟

صبح ساعت ۳:۴۵ بامداد جمعه چهار نفر از فرماندهان ارشد هوافضا به شهادت رسیدند. حدود ۱۲ ساعت بعد من با همکارشان تماس گرفتم. آقاجواد به همراه سردار حاجی‌زاده در جلسه بودند و در ساعت‌های اولیه پیکرشان پیدا شده بود. پیکر تعدادی از همکاران‌شان زیر آوار بود و سه روز بعد پیدا شد. روز سه شنبه در معراج شهدا پیکر شهیدمان را ملاقات کردیم.

روز وداع با همسرتان در معراج شهدا بر شما چه گذشت؟

الان که حدود دو ماه و نیم از شهادت همسرم می‌گذرد هنوز در بهت و ناباوری هستم. هنوز من و بچه‌ها نپذیرفتیم دیگر آقاجواد را نداریم و برای همیشه به منزل نمی‌آید. چند روز بعد از شهادتش و حتی تا یک ماه و نیم نمی‌توانستم گریه کنم. وقتی در معراج شهدا صورتش را دیدم خنده ملیحی به لب داشت و انگار آرام به خواب رفته بود، وقتی دست به پوست صورتش می‌زدم، گرم بود. از خود بیخود شدم و یک آن به خودم آمدم و گفتم باید قبول کنی این آخرین تصویر از صورت کسی است که سال‌ها با او زندگی کردی. سخت است و هنوز باور نمی‌کنم دیگر بین ما نیست.

بعد از شهادت همسرتان این صبوری از کجا می‌آید؟

آقاجواد صبور بودند، اما من مثل ایشان صبور نیستم. همیشه فکر می‌کردم ایشان را برای همیشه در کنارم دارم و گمان نمی‌کردم روزی او را نداشته باشم و به زندگی ادامه بدهم. مادرم می‌گوید شهید همیشه کنار شما حضور دارد و با حضورش به شما قوت قلب می‌دهد که هنوز نتوانستی باور کنی دیگر در کنارت نیست. من و بچه‌ها تصور می‌کنیم او هنوز مأموریت است و برمی‌گردد. به عکس‌هایش نگاه می‌کنم و تصور اینکه دیگر به خانه نمی‌آید باعث ناراحتی‌ام می‌شود، اما بلافاصله آرامشی به قلبم می‌آید. انگار فکرم به موضوعی دیگر پرت می‌شود. آقاجواد آرامشی به قلبم می‌دهد تا نبودنش را طاقت بیاورم. در قرآن آمده که شهدا زنده‌اند و این حیات و حضور شهید را در زندگی‌مان احساس می‌کنیم.

انتهای پیام/

منبع: روزنامه جوان

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha